قیمت طلا امروز




 سایت برترینها / ۲ ساعت قبل

خواستم درسی به پژمان بدهم که به ناموسم نگاه نکند

زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسی‌اش از مدرسه خارج شد...
 خواستم درسی به پژمان بدهم که به ناموسم نگاه نکند

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

روزنامه ایران نوشت: زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسی‌اش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش می‌کنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»

امید مدت‌ها بود به مقابل مدرسه می‌آمد و مهسا را تا خانه‌اش بدرقه می‌کرد. دو سه باری به او ابراز علاقه کرده بود اما مهسا جوابی نداده بود. بالاخره آن روز حرف‌های المیرا تأثیر خودش را گذاشت و مهسا که از امید خوشش آمده بود خجالت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت با او صحبت کند.

بدین ترتیب ارتباط عاشقانه امید و مهسا از آن روز شروع شد. با گذشت چند سال امید و مهسا دیگر به نامزدهای جاودانه تبدیل شده بودند. تقریباً همه می‌دانستند که آنها عاشق همدیگر هستند. تا اینکه یک روز گرم تابستانی اتفاقی شوم رخ داد. …




شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ - 19 September 2026