به گزارش رکنا، یکی از روزهای گرم تابستان بود. هنوز مشغول رسیدگی به پروندههای شعبه بودم که صدای فریاد مردی از پشت در به گوش رسید: «دروغ است! خواهرم را کشتهاند. مگر میشود خودش را کشته باشد؟» از مدیر دفتر خواستم مرد جوان را به داخل راهنمایی کند. با لباس مشکی وارد شد و برگهای در دست داشت؛ گواهی فوت خواهرش بود.
از او خواستم آرام باشد و روی صندلی مقابل من بنشیند. چند دقیقهای طول کشید تا کمی آرام گرفت. سپس از او خواستم توضیح دهد چه اتفاقی برای خواهرش افتاده است.
مرد جوان که چهرهای آشفته داشت، گفت:
«دیروز به ما خبر دادند که خواهرم خودکشی کرده است، اما من باور نمیکنم. مریم خیلی به زندگی امیدوار بود. برای آیندهاش برنامه داشت و آرزوهای زیادی در سر میپروراند.
چند ماهی بود که با شوهرش اختلاف داشت، اما هر بار درباره زندگیاش از او سؤال میکردیم، میگفت مشکل خاصی نیست و درست میشود. برای اینکه خودش را سرگرم کند در کلاسهای مختلف شرکت میکرد و حتی تصمیم به مهاجرت داشت. چطور ممکن است چنین آدمی دست به خودکشی زده باشد؟»
نام خواهرش را پرسیدم.
گفت: «مریم...» …










