به گزارش گروه روانشناسی رکنا، چراغ های خیابان یکی یکی روشن شده بودند و انعکاس شان روی آسفالت خیس، شهر را کمی مهربان تر نشان می داد. دکتر نادری از پشت پنجره اتاقش به رفت و آمدها نگاه می کرد. همیشه برایش عجیب بود که چطور هر کسی که از کنار پنجره رد می شود، داستانی دارد که هیچکسی از آن خبر ندارد.
مردی که با تلفن حرف می زد و لبخند می زد، شاید چند دقیقه قبل از خانه ای بیرون آمده بود که در آن کسی دیگر با او حرف نمی زد. زنی که دست کودکش را گرفته بود، شاید تمام روز را تلاش کرده بود وانمود کند خسته نیست. پسر جوانی که هدفون گذاشته بود و بی تفاوت راه می رفت، شاید شب قبل تا صبح با فکرهای خودش جنگیده بود. آدم ها بیشتر از آنچه نشان می دهند، حمل می کنند.
صدای در، نگاه دکتر را از پنجره جدا کرد.
منشی سرش را داخل آورد. دکتر، یک نفر آمده. وقت قبلی ندارد.
دکتر نگاهی به ساعت انداخت. آخرین جلسه تمام شده بود و معمولاً در چنین ساعتی بیمار جدیدی نمی پذیرفت، اما منشی هنوز ایستاده بود. گفت اگر شما قبول نکنید هم اشکالی ندارد.
دکتر لبخند کوچکی زد. این جمله معمولاً یعنی خیلی هم اشکال دارد. …













