به گزارش گروه روانشناسی رکنا، صبح، سحر پیش از زنگ ساعت بیدار شد. چند لحظه در تخت ماند و به روشنایی کم رنگ پشت پرده نگاه کرد. ناهید در اتاق کناری خواب بود. علی شب قبل به محل اقامتش برگشته بود و خانه آرام بود.
سحر بلند شد، صورتش را شست و کتری را روی اجاق گذاشت. تا آب جوش بیاید، کنار میز ایستاد. پوشه مدارک همان جا بود؛ بسته، با برگه ای روی آن که نوشته بود: سحر و ناهید.
دستش را روی پوشه گذاشت، اما بازش نکرد.
برای آن صبح به هیچ کدام از کاغذها احتیاج نداشت.
چای را خورد و برای ناهید یادداشت گذاشت:
- رفتم یونس رو ببینم. همون قراری که دیشب گفتم. بعدش برمی گردم.
پالتویش را پوشید. وقتی دستش را در جیب برد، کلید خانه تهران به انگشتش خورد. آن را بیرون آورد و چند ثانیه نگاه کرد؛ همان کلیدی که صبح رفتن از تهران همراهش بود.
کلید را دوباره در جیب گذاشت و بیرون رفت.
ترمینال قدیم هنوز کاملاً بیدار نشده بود. مردی جلوی دکه، لیوان های کاغذی را روی هم می چید و صدای جارو از انتهای سالن می آمد.
سحر ردیف صندلی ها را پیدا کرد. شماره چهارده کنار پنجره بود. نشست و کیفش را روی پایش گذاشت. …












