پدر که رفت، آنچه ماند خانه نبود؛ آب بود. این را وارثان تا سالها نفهمیدند، چون در سند، نام آب نیامده بود. در سند هکتار آمده بود و پلاک و حریم و محدوده حفاظتشده و مخزن شماره یک؛ اما آب، همان عنصری که این خانه را خانه میکرد، در هیچ ستونی جا نگرفته بود. و ارثی که در سندش نام نداشته باشد، وقت تقسیم، سهم کسی نمیشود؛ فقط کم میشود.
خانه، هورالعظیم است. و تاقدیس سهراب، موازی خط مرز؛ سی کیلومتری غرب سوسنگرد، زیرش نفت است و رویش نی. و در گوشهای از آن، همانجا که در کاغذهای اداری نامش شده مخزن شماره یک، هنوز آب هست. تنها جایی که هنوز آب هست. باقی حیاط، نمک است و ترک و خاک سبکی که وحشت از تجاوز باد دارد.
پسر بزرگ، آنکه سالهاست دخلوخرج خانه دست اوست، پرونده را روی سفره باز میکند و انگشت میگذارد روی نقشه. مرد بدی نیست؛ مرد حساب است. میگوید: «شما به این میگویید خانه؟ سهچهارم این حیاط سالها است نمک است. باد که میآید، خاک همین حیاط مینشیند توی ریه بچههای رفیع و بستان. من آنرا نکشتم؛ من دیر رسیدم بالای سرش. حالا مرا نگهبان جنازه میخواهید؟» …














