قطار که راه میافتد، همیشه کسی روی سکو میماند.دستی از پنجره بیرون میآید، کسی چند قدم کنار واگن راه میرود و بعد چهرهها آرام کوچک میشوند. قطار از معدود ساختههای بشر است که فقط آدمها را جابهجا نمیکند؛ خاطره، انتظار، جدایی و امید بازگشت را هم با خود میبرد. شاید برای همین است که سینما اینهمه قطار را دوست دارد. ایستگاه، در بسیاری از فیلمها، جایی میان رفتن و ماندن است؛ جایی که عشق تمام میشود، جنگ آدمها را از هم جدا میکند و کسی چشم به بازگشت میدوزد.
اما برای ایران، قطار فقط خاطره و سفر نیست. قطار یک قصه تاریخی هم دارد؛ قصه توسعهای که دیر رسید. شهریور، برای راهآهن ایران، ماه حرکت است؛ ماهی که قطار سراسری سرانجام از رؤیا به ریل رسید. شاید برای همین، شهریور بهانه خوبی است برای دوباره پرسیدن از قصه این ریلها؛ اینکه چرا دیر رسیدند، چه موانعی در مسیرشان بود و ایران در این فاصله چه هزینهای پرداخت.میکیا کویاگی در کتاب ایران در حرکت روایت راهآهن سراسری ایران را با تصویری روشن آغاز میکند: ساعت چهار و نیم بعدازظهر ۲۶ اوت ۱۹۳۸، قطاری وارد ایستگاه سفیدچشمه لرستان میشود. …

![[روزبه کردونی] قطاری که دیر رسید](/news/u/2026-09-02/ettelaat-r8ome.webp)











