هوای گرم و آفتابی حیاط دادگاه خانواده را خالی از جمعیت کرده بود. وارد سالن انتظار که شدم هرم گرما نفس را تنگ میکرد. پشت در شعبهها چند زوج ایستاده بودند و منتظر ورود به دادگاه. نزدیک آسانسور زوجی جوان با فاصله از هم روی نیمکت نشسته بودند. مرد سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش حلقه ازدواجش را آرام میچرخاند. دقایقی بعد وارد شعبه دادگاه شدند و با فاصله چند صندلی از هم نشستند. قاضی پس از مطالعه مختصر پرونده نگاهی به زن جوان انداخت و گفت: «دخترم در دادخواست خودت نوشتهای ادامه زندگی برایتان ممکن نیست، چرا؟ علت را برای من توضیح دهید.»
زن جوان به اسم عاطفه چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام گفت: «آقای قاضی شوهرم سعید مرد بدی نیست... اهل کار و خانواده است، اما از این زندگی یکنواخت خسته شدهام نه سرگرمی دارم نه تفریحی نه سفری نه هیجانی، فقط روزها سپری میشود هیچ عشقی بین ما نیست. فقط کار و و روزمرگی. …










