جوان آنلاین: حتماً خبر عروسی که توی روستا پیچید، دل توی دلت نبود.
آخر کدام بچهای است که دلش عروسی نخواهد؟ آن هم عروسی شما بندریها.
شنیدهام هفت شبانهروز برمیدارد؛ هفت شبانهروزی که تو و رفیقهایت از در و دیوار مجلس بالا بروید و از این پنجره به آن یکی سرک بکشید.
لابد شبها قبل از خواب، مدام مامان را سؤالپیچ میکردی که چند تا شب دیگر بخوابی و بیدار شوی عروسی سر میگیرد.
مامان هم میخندید، لپهای سبزهات را میکشید، زل میزد توی چشمهای درشتات و انگشتهایش را میگرفت طرفت؛ تو مثل فنر از جا میپریدی که فقط دو شب دیگر به مرادت میرسی.
وقت عروسی که شد، بدو رفتی سراغ لباسهایی که هر روز سر کمد تماشایشان میکردی؛ ایستادی رو به روی آینه و لباس را گرفتی جلویت.
یادت آمد وسط بازار پاسفت کردی، فقط همین مشکیخاکستری را میخواهی. هرچه مامان گفت؛ مجلس عروسی است نه عزا به خرجت نرفت که نرفت.
حالا لباس را تن زدهای و زنجیر نقرهایات را انداختهای روی پیراهنت، موهایت را کمی آب زدی و خودت را رساندی به کوچه. دست پسرهای همسایه را گرفتی و بدو رفتید طرف خانه عروسی. …












