این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
زهره مسکنی: همهچیز شاید از یک بند رخت، یک چای داغ، یک ژاکت بافتهشده با کاموا یا انشائی پر از کلمات قلمبهسلمبه شروع شود. پسری لاغر و پادراز، با گیوه یا کفشهایی که خاک کوچه رویشان نشسته، وسط حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. در ظاهر، موقعیت کمدی است؛ او دوباره دستهگلی به آب داده، معلم مدرسه را کلافه کرده یا برای پنهانکردن یک اشتباه کوچک، دروغی سرهم کرده که خودش هم در تلهاش افتاده است. اما درست در همان لحظهای که مخاطب به شیطنت و دستپاچگی او میخندد، بادی سرد از گوشه حیاط میوزد؛ باد تنهایی، فقر و تمنای مبهم دیدهشدن. اینجا جهان داستانی هوشنگ مرادیکرمانی است؛ جایی که هیچ خندهای کاملا بیخیال نیست و هیچ اشکی هم به نمایش ترحمبرانگیز بدبختی تبدیل نمیشود. …











