به گزارش گروه رسانهای شرق،
سهیلا فرضیمولان
وقتی قدم در سفر پژوهشی جدیدمان در جنوب بلوچستان گذاشتیم، کامنتهای مختلف و گاه ضدونقیضی از دوستان و اطرافیان دریافت کردیم. آنها که بیش از همه به ما نزدیک بودند، از ترسها و نگرانیهایشان گفتند. از اینکه ممکن است امنیت جانی ما، بهویژه بچه، به خطر بیفتد. از اینکه آنجا احتمال جنگ بیشتر است. از اینکه جادههایش ناامن است. از اینکه روستای مورد مطالعه ما خیلی دورافتاده و پرت است. از اینکه معلوم نیست کی هستند و چطوریاند. و آنها که دورتر بودند، دانشجو، همکار یا دوست، از امیدها و رؤیاهایشان گفتند. از اینکه آرزو دارند جای ما باشند. از اینکه به حال ما غبطه میخورند. از اینکه چه فرصت نابی برایمان پیش آمده است. از اینکه چقدر این تجربه میتواند برای ما، بهویژه بچهها، لذتبخش و سازنده باشد. من اما... من تمام اینها را یکجا و توأمان «زیستم». وقتی وارد جاده خاکی روستا شدیم و برای اولینبار از میان باغات موز و خرما گذشتیم، شگفتی را تجربه کردم. …










