شبح شریعتی با ماست دو
با بیانی دریدایی، شبحِ اندیشگیِ شریعتی، همواره بهگونهای همواره ظاهر میشود که انگار اولینبار است که خود را نشان میدهد و بهگونهای میرود که انگار برای آخرینبار است که آمده است. نه نیست نه هست. این تقابلی است که همواره باقی میماند. شبح او، همواره امری از تاریخ برخاسته است. کسی نمیتواند آمدن و رفتناش را کنترل کند. دریدا، در کتاب «اشباح مارکس»، شبح را، بهمثابه امری در مقابل روح و جسـم صـرف، تصویر کرده و سـاحتی گسـتردهتر و سـیالتر از واقعیت را بهما نشـان میدهد. شــبح، بیثباتی واقعیت را نشــان میدهد و حکایت از وجوه و لایههای ناممکن و دســترسناپذیر واقعیت دارد. برای شــناخت ماهیت گنگ و چندســاحتی واقعیت، باید بر عکسالعملهای احســاســی معطوف به انکار شــبحبودگی واقعیت فائق آمد.
واقعیت، بهمثابه شبح، امری از-پیش-متعین و دارای حدود و ثغوری مشخص نیست، بلکه امری است که همواره در حال ساختهشدن است. واقعیت، بهمثابه متنی شبحگونه، مدام در حال تکوین و تغییر است. از این منظر، واقعیت شریعتی/شریعتیسم نه بهمثابه امری بهفعلیترسیدهی تام، بلکه بهمثابه شبحی است که از گور برخاسته و به اینسو و آنسو پرسه میزند و از محدودههای مرسوم زمان و مکان عبور میکند، جایی که دیگر تقابل امر واقعی و مجازی، مرگ و زندگی، حضور و غیاب معنایی ندارد.
سه
بیتردید، این شبح در نزد همگان با یک صورت و سیرت ظاهر نمیشود، و هرکس این شبح را آنگونه میبیند و میفهمد و نقد و نفی میکند که اقتضای «دیدگشت» (موضع پارالکسی) اوست. بسیار اندکند اصحاب اندیشهای که از خویش رها شده و در خویش جهان شده باشند و از اینرو، بتوانند فراتر از حصارهای نظام دانایی و صدقی خویش آیند و رابطهی دیالکتیکی-دیالوگی یک «متن» را با «بستر» تاریخی و معرفتی و سیاسی و اجتماعی و اندیشگی آن، درک نمایند. …













