هفت صبح| یازدهم شهریور که میرسد، نام زنی دوباره در تقویم هنر ایران روشن میشود که نور برایش یک افکت تصویری یا ترفند نقاشانه نبود. ایران درودی نور را جدی میگرفت، تقریباً به همان اندازه که زندگی را. بومهایش پر بودند از بیابانهای بیانتها، گلهای معلق، دیوارهای بلورین، حجمهای یخی و افقهایی که معلوم نبود متعلق به زمیناند یا جایی پشت خواب.
جهان او مکان جغرافیایی مشخصی نداشت اما امضای صاحبش را از چند متر دورتر هم میشد شناخت. درودی ۱۱ شهریور ۱۳۱۵ در مشهد متولد شد. دختر خانوادهای با ریشههای خراسانی و قفقازی که خیلی زود فهمید تصویر میتواند زبان دوم آدم باشد. مسیرش بعدها به بوزار پاریس رسید، تاریخ هنر را در مدرسه لوور خواند، ویترای را در بروکسل آموخت و برای کارگردانی تلویزیونی راهی نیویورک شد. این فهرست البته اگر کنار هم چیده شود، بیشتر شبیه رزومهای پرزرقوبرق است. اهمیت درودی جای دیگری بود. او این آموزشها را بلعید و بعد تلاش کرد شبیه هیچکدامشان نقاشی نکند.
نقاشی با ندانستهها
منتقدان بارها کوشیدند برایش خانهای در جدول سبکها پیدا کنند. سوررئالیست؟ سمبولیست؟ پستامپرسیونیست؟ خودش علاقه چندانی به این برچسبها نداشت. میگفت نقاشیهایش بداههاند و هنگام شروع حتی رنگ غالب تابلو را هم از پیش تعیین نمیکند. تعبیر دقیقترش جذابتر بود: با «ندانستهها» نقاشی میکرد.
همین ندانستهها شاید راز ماندگاری جهان تصویری او باشند. در تابلوهایش حادثه تعریف نمیشود. شخصیتها قصهای روشن ندارند. چشم وارد فضایی میشود که قانون خودش را دارد. نور ممکن است از دل کویر فوران کند، بلور ممکن است کنار گل بروید و ویرانه میتواند به چیزی باشکوه بدل شود.
درودی معتقد بود حضور نور در آثارش به ایمان او به مفهوم مطلق نور مربوط است. این نور خوشبینانه و تزئینی نیست. گاهی از دل رنج بیرون میآید. زندگی شخصیاش فقدان کم نداشت و مرگ پرویز مقدسی، همسرش، زخمی عمیق در او گذاشت. با این همه نخواست نقاشی را دفتر ثبت مصیبتهایش کند. حتی میگفت تلخیهای زندگی الزاماً ترجمان آثارش نیستند.
زنی به نام ایران …













