این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
چند سال پیش، وقتی «جواد مجابی» از زندگی سپریشدهاش حرف میزد، تصویری نیمهرمانتیک از خودش داشت؛ مردی که از بیستوپنجسالگی نوشتن را با شعر شروع کرده بود و بعد، در مسیری که ابتدا و انتهایش خواندن و نوشتن بود، مدام راهش را کج کرده بود. حقوق خوانده بود، کارمند دولت شده بود، روزنامهنگاری کرده بود، شعر گفته بود، داستان و رمان نوشته بود، طنز نوشته بود، نقاشی کرده بود و درباره هنر و ادبیات پژوهش کرده بود. خودش هم انگار از اینهمه رفتوآمد تعجبی نداشت. انگار روحیه طنزاندیشش کمک کرده بود فکر نکند تنها راهی که باید ادامه دهد، همان راهی است که در آن ایستاده است. با رندانگی زندگی میکرد؛ با گریز از تعریفی ثابت برای شخصیت کاری و حرفهایاش. …











