قصه تصویری مونزیا و مداد جادویی برای کودکان
یک روز، مونزیا در جنگل راه می رفت تا به دیدن خرگوش، سنجاب و جوجه تیغی برود. ناگهان زیر بوته های سرخس، درخششی طلایی دید. برگ ها را کنار زد و مدادی طلایی پیدا کرد که روی بدنه اش یک ستاره ی کوچک کنده شده بود.
وقتی به محوطه ی باز میان درخت ها رسید، مداد را بالا گرفت و گفت: «ببینید چی پیدا کردم!»
سنجاب چند برگ کاغذ بزرگ آورد و روی چمن ها پهن کرد.
خرگوش گفت: «بیاین امتحانش کنیم!»
اول خرگوش مداد را برداشت. به رنگ نارنجی فکر کرد و نوک مداد نارنجی شد. بعد به رنگ سبز فکر کرد و نوک مداد سبز شد.
گفت: «این مداد می تونه با هر رنگی که تصور کنیم نقاشی بکشه!»
خرگوش یک قطار نارنجی به شکل هویج کشید و چند واگن و یک ریل حلقه ای هم به آن اضافه کرد. همین که آخرین خط را کشید، ستاره ی کوچک روی مداد شروع به درخشیدن کرد.
نقاشی همان جا روی کاغذ ماند، اما قطار هویجی کوچکی همراه با ریلش از نقاشی بیرون آمد. قطار آن قدر بزرگ شد که می شد سوارش شد و ریل هم دور محوطه حلقه زد.
قطار سوت کشید: هوهو!
دوستان سوار قطار شدند و یک دور میان درخت ها چرخیدند. …













