ادامه داستان کودکانه دیو و دلبر
بازرگان گفت: «من را ببخشید! دختر کوچکم از من یک گل رز خواسته بود. قصد بدی نداشتم.»
«حالا باید اینجا بمانی و جواب کارت را بدهی.»
«خواهش می کنم! بچه هایم به من نیاز دارند. بگذارید به خانه برگردم.»
دیو لحظه ای ساکت ماند.
«می توانی برای خداحافظی به خانه بروی، اما باید تا سه روز دیگر برگردی؛ مگر اینکه یکی از دخترهایت با میل خودش به جای تو بیاید.»
بازرگان سرش را پایین انداخت. هرگز چنین چیزی از بچه هایش نمی خواست.
تصمیم زیبا
وقتی به کلبه رسید، زیبا به استقبالش دوید.
«گلم را پیدا کردی!»
پدر به گل نگاه کرد و چشم هایش پر از اشک شد.
داخل کلبه، همه چیز را برای دخترها تعریف کرد. زیبا بی آنکه حرفش را قطع کند گوش داد. بعد دست پدر را گرفت.
«من به جای تو می رم.»
«نه، عزیزم. تو فقط یک گل خواستی. هیچ کار بدی نکردی.»
«ولی من می تونم برم، پدر. تو اینجا بمون.»
پدر هرچه خواهش کرد، نتوانست نظرش را عوض کند. سرانجام با هم راهی قصر شدند و پیش از پایان مهلت سه روزه به آنجا رسیدند. …









