ادامه داستان کودکانه آلیس در سرزمین عجایب
زیر میز را گشت و کیک کوچکی را داخل یک ظرف شیشه ای پیدا کرد. روی کیک نوشته شده بود: «مرا بخور.» کیک هم مثل بطری با نور کم رنگ و جادویی می درخشید.
آلیس با خودش فکر کرد: «شاید این من رو اون قدر بلند کنه که دستم به کلید برسه.»
یک گاز زد. هنوز لقمه اش را فرو نداده بود که با سرعت شروع به قد کشیدن کرد.
بزرگ و بزرگ تر شد تا جایی که موهایش نزدیک بود به سقف بخورد. حالا میز شیشه ای در کنارش خیلی کوچک به نظر می رسید.
کلید طلایی را برداشت، اما با یک نگاه به در کوچک آه کشید. حالا خیلی بزرگ تر از آن بود که بتواند از در رد شود.
گفت: «اول زیادی کوچک بودم و حالا زیادی بزرگم. پس چطوری باید خودم رو به اون باغ برسونم؟»
در همان لحظه، خرگوش سفید با عجله وارد تالار شد. در یک پنجه اش بادبزن داشت و در پنجه دیگرش یک جفت دستکش سفید.
وقتی آلیسِ غول پیکر را دید، جیغ کوتاهی کشید. دستکش ها و بادبزن از پنجه هایش افتادند و خودش به داخل راهروی کناری گریخت. …













