🌹 داستان
در یکی از خیابان های قدیمی شهر، گل فروشی کوچکی وجود داشت که صاحبش «یونس» نام داشت.
یونس مردی آرام بود و بیش از سی سال در همان مغازه گل می فروخت.
هر صبح گل های تازه را مرتب می کرد و زیباترین شاخه ها را در ویترین می گذاشت.
اما هر شب، پیش از اینکه مغازه را ببندد، یک کار عجیب انجام می داد.
از میان گل های تازه، یک شاخه را انتخاب می کرد که کمی پژمرده شده بود و آن را جداگانه داخل یک لیوان آب می گذاشت.
شاگرد جوانش یک روز پرسید:
«استاد، چرا این گل ها را دور نمی اندازید؟ دیگر کسی آنها را نمی خرد.»
یونس لبخند زد و گفت:
«برای فروش نیستند.»
شاگرد پرسید:
«پس برای چه هستند؟»
پیرمرد جواب داد:
«برای کسی که به آنها احتیاج دارد.»
شاگرد چیزی نفهمید.
چند روز بعد، عصر هنگام، زنی جوان وارد مغازه شد.
چهره اش غمگین بود.
مدتی به گل ها نگاه کرد، اما چیزی نخرید.
وقتی می خواست بیرون برود، یونس همان شاخه پژمرده را برداشت و به او داد.
زن با تعجب گفت:
«این گل که تازه نیست!»
یونس گفت:
«می دانم.»
زن پرسید:
«پس چرا آن را به من می دهید؟»
پیرمرد جواب داد: …












