پایان داستان آلیس در سرزمین عجایب
وسط بازی، سر گربه چشایر در هوا و بالای زمین بازی ظاهر شد. شاه با دیدن لبخند گربه اخم کرد.
دستور داد: «این گربه را از اینجا بردارید!»
سربازهای ورقی سرشان را خاراندند. هیچ کس نمی دانست چطور باید سری را که بدن ندارد، از آنجا بردارد.
شاه با سربازها بحث کرد. ملکه هم با شاه بحث کرد. وقتی همه سرگرم جر و بحث بودند، گربه چشایر آرام آرام ناپدید شد.
بعد صدای شیپوری از کاخ بلند شد.
خرگوش سفید گوش هایش را تیز کرد و گفت: «محاکمه داره شروع می شه!»
همه زمین بازی را ترک کردند و با عجله به داخل کاخ رفتند.
محاکمه تارت ها
شاه و ملکه روی تخت هایشان در دادگاهی شلوغ نشسته بودند. سرباز دل ها مقابل آن ها ایستاده بود. او متهم بود که یک بشقاب پر از تارت های کوچک میوه ای را دزدیده است.
خرگوش سفید کنار شاه ایستاده بود و در یک پنجه اش شیپور و در پنجه دیگرش طوماری بلند داشت.
اول از کلاه دوز خواستند به عنوان شاهد حرف بزند، اما پاسخ هایش اصلاً معنی نداشت. ملکه با بی حوصلگی انگشتانش را روی دسته تخت می زد و هر لحظه کلافه تر می شد. …













