برای قضاوت درباره یک سریال معمایی، دو قسمت زمان زیادی نیست؛ بهخصوص وقتی روایت بر پنهانکردن اطلاعات و به تعویق انداختن پاسخها بنا شده باشد. بااینحال، دو قسمت نخست «نیمرخ» به اندازهای هست که بتوان درباره شروع آن حرف زد؛ شروعی که نشان میدهد سازندگان میدانند چگونه کنجکاوی مخاطب را حفظ کنند.
«نیمرخ» اطلاعات را یکجا در اختیار تماشاگر نمیگذارد. بخشی از روابط و موقعیتها همچنان مبهم است و انگیزه شخصیتها بهروشنی مشخص نیست. این ندانستن، در یک روایت معمایی میتواند مهمترین ابزار داستان باشد؛ به شرط آنکه پاسخهای آینده به اندازه پرسشهای ایجادشده قانعکننده باشند.
یکی از نقاط قوت سریال، پایانبندی قسمتهاست. هر قسمت در نقطهای تمام میشود که موقعیت را معلق نگه میدارد و پرسشی تازه برای ادامه باقی میگذارد. «نیمرخ» بهخوبی میداند تعلیق الزاماً به معنای پیچیدهکردن قصه نیست؛ گاهی کافی است اطلاعات درست، کمی دیرتر به مخاطب داده شود. همین فاصله میان دانستههای تماشاگر و واقعیت داستان، موتور کنجکاوی را فعال نگه میدارد. …












