مژده دانشپژوه با مرور خاطرات آشنایی خود با فرهاد اصلانی روایتش را آغاز کرد؛ رفتوآمدهای اتفاقی دوران دانشجویی در نیاوران که در نهایت در سال 1372 به ازدواج انجامید. او با لبخند از برخورد دوستانشان یاد میکند که این دیدارهای اتفاقی را به شوخی میگرفتند.
اما مسیر زندگی با یک چالش جدی مواجه شد. دانشپژوه با داشتن سابقه اگزما، جهت بررسی یک عارضه پوستی دردناک مراجعه کرد، اما با انجام سونوگرافی و نمونهبرداری، با تشخیصی بسیار جدیتر روبرو شد: سرطان سینه و نیاز فوری به آغاز شیمیدرمانی.
او درباره مواجهه اولیه با این خبر میگوید: «از بچگی شاهد مرگهای زیادی در خانواده بودم و پذیرش اصل مرگ برایم راحتتر بود. از دارو و درمان میترسیدم و با خودم میگفتم تا هر زمان که هستم از زندگی لذت میبرم. اما وقتی به دخترم هانا فکر کردم، دیدم نمیتوانم تسلیم شوم و مجبورم شیمیدرمانی را بپذیرم.» …













