این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
فریدالدین حداد عادل در بخشی از این گفتگو روایت میکند: خواهرم از حفاظت خیلی بدش میآمد. زمان نامزدی میگفت: چکار کنیم این گرفتاری را؟ خوش به حال شما که آزادانه میروید و میآیید...
یکبار گفتم: وقتی بیرون میروید، بگردید یک پاساژی را پیدا کنید که دو در داشته باشد، آنجا پیاده شوید و بگویید ما یک دوری میزنیم و برمیگردیم؛ بعد از در دیگر بیرون بروید. دو، سه بار این کار را کرده بودند ولی نشده بود.
اول ازدواج، خواهرم به آقا مجتبی گفت: من نمیخواهم قم بیایم. آقا مجتبی هم گفتند: من طلبهام و درس میخوانم و درس میدهم؛ اگر میشود چند ماهی بیایید و بعد تصمیم بگیریم.
مخالفت خواهرم دو، سه دلیل داشت: یکی اینکه در تهران دانشجو بود، دیگر اینکه کارش هم در تهران بود، دلیل بعد اینکه خانوادهاش هم اینجا بودند. …













