ایران آنلاین:
ترانه بنییعقوب، گروه گزارش / عمه ناهید
همه فکر کردیم غم و اندوه، حواسش را پرت کرده. چند روزی از مرگ شوهرش گذشته بود و طبیعی بود که آدم در آن حال و هوا گاهی نداند چه میکند و چه میگوید. اما روزها گذشت و این رفتارها تمام نشد. عمه ناهید کمکم در زمان و آدمها گم شد؛ انگار بخشی از زندگیاش در جایی جا مانده بود و او هر روز دنبال آن میگشت.
یک روز صبح هم بلند شد و آبپاشاش را پر از آب کرد و گفت میخواهد به گلهای قالی آب بدهد و جدی هم همین کار را کرد. مادربزرگم که این صحنه را دید، فهمید دیگر عمه ناهیدم خودش نیست.
گاهی اوقات هم صبح زود لباس میپوشید و منتظر میماند تا پدرش بیاید دنبالش که به مدرسه برود؛ در حالی که پدرش سالها پیش مرده بود و خودش هم از سن مدرسه رفتن گذشته بود. یک روز سراغ خواهر کوچکش را میگرفت و اصرار داشت باید برایش ناهار بفرستند. خواهر کوچکش اما زن میانسالی بود که سالها در شهر دیگری زندگی میکرد. …













