به گزارش خبرنگار مهر، در روزگاران قدیم، شکارچیای زندگی میکرد که روزگار خود و خانوادهاش را با شکار پرندگان و صید ماهی میگذراند. گاهی در بیابان به دنبال کبک و کبوتر میرفت و گاهی تور ماهیگیریاش را به آب میانداخت تا با فروش صید خود، هزینه زندگی را تأمین کند.
روزی از روزها، در گوشهای از بیابان، کنار تپهای نشست و مقداری گندم، برنج و ارزن روی زمین پاشید. دام خود را آماده کرده بود و انتظار میکشید تا کبوترهای اطراف برای خوردن دانهها نزدیک شوند و گرفتار شوند. مدتی گذشت و چند کبوتر به دام نزدیک شدند؛ اما درست در همان لحظه، صدای گفتوگوی بلند دو نفر سکوت بیابان را شکست.
دو مرد که در حال بحث و گفتوگو بودند، به شکارچی نزدیک میشدند. صیاد نگران شد که سروصدای آنها پرندگان را بترساند و تمام انتظارش بینتیجه بماند. به همین دلیل، به سوی آن دو رفت و با خواهش از آنها خواست آرامتر صحبت کنند تا کبوترها فرار نکنند. …












