عصر ایران ؛ علی نجومی ــ زمان حوالی میانه دهه 1350
نصیر کارگر کوره پزخانه به دیوار کوره تکیه داده بود نه از خستگی که از درماندگی. عذرش را از کوره پزخانه خواسته بودند. نادرخان سرکارگر آن جا گفته بود نصیر دیگر مثل سابق فرز نیست. دست هایش سنگین شده بودند و نفس اش هم دیگر انگاری بالا نمی آید. 800 تومن به نصیر داده بودند و حساب بی حساب.
حالا نصیر که غیر از قالب گیری خشت های گلی کاری بلد نبود چشماش رو دوخته بود به طاق آسمان. آسمون تابستان در این دم غروب برایش از همیشه بی ستاره تر بود. سرفه ها هم امانش را بریده بودند چند دقیقه یک بار مسلسلی پشت سر هم حمله می کردند و دستمال را جلوی دهنش می گرفت و گاهی خون هم بالا می آورد. سینه اش بدجوری می سوخت. ولی چاره چه بود باید آن شب به خانه می رفت و به زهرا حقیقت را می گفت.
پادکست را اینجا بشنوید
صاحبخانه از خدا بی خبر و رفیق شفیق …











