به گزارش گروه روانشناسی رکنا، کامران نخستین کسی بود که حرکت کرد. عصایش روی تخته های اسکله لغزید و نزدیک بود بیفتد. سامان جلو رفت تا بازویش را بگیرد، اما کامران دست او را پس زد.
ـ آوا زنده است؟
سامان به رها نگاه می کرد. پرسش کامران را شنید، اما انگار نمی دانست جواب کدام یک را باید زودتر بدهد.
ـ زنده است. گفت. ـ چند روز پیش با او حرف زدم.
کامران دستش را روی نرده گذاشت. برای لحظه ای پیرتر از چند دقیقه پیش به نظر رسید.
رها نامه ماهور را تا کرد و در کیفش گذاشت. نمی خواست جلوی سامان گریه کند. از میان تمام جواب هایی که برای غیبت او تصور کرده بود، هیچ کدام شبیه این نبود. هفت سال او را در دریا، در بیمارستان های دور یا زیر خاک جست و جو کرده بود. سامان در همان سال ها ازدواج کرده بود.
رها پرسید:
ـ کی؟
سامان فهمید منظورش چیست.
ـ پنج سال پیش.
رها سر تکان داد. دو سال پس از آن شب. زمانی که او هنوز به شماره خاموش سامان پیام می فرستاد و روز تولدش را تنها در آپارتمان کوچکش می گذراند. سامان یک بار دستش را به سوی او آورد، اما رها عقب رفت. …












