به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بعد از شنیدن نوارها، سارا فکر می کرد دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمانده است.
او تصور می کرد داستان به پایان خودش رسیده.فهمیده بود پدرش پشیمان بوده.فهمیده بود دوستش داشته.فهمیده بود آن جمله قدیمی، تمام حقیقت درباره او نبوده است.
اما زندگی گاهی عجیب است. گاهی وقتی فکر می کنی به آخر راه رسیده ای، تازه وارد عمیق ترین بخش مسیر می شوی.
یک روز مادرش تماس گرفت.
صدایش آرام بود. سارا؟ بله مامان. می خواهی یک چیزی را ببینی؟
سارا خندید. مامان، تو هنوز چیزهایی داری که من نمی دانم؟
مادر هم خندید.
اما خنده اش زود تمام شد. آره. چی؟ عکس های کودکی پدرت.
سارا چند ثانیه ساکت ماند.
کودکی پدر.
این جمله برایش عجیب بود.
چون آدم ها معمولاً والدینشان را فقط در نقش والد می بینند. پدر. مادر. نه به عنوان یک کودک. نه به عنوان یک نوجوان.
نه به عنوان انسانی که خودش روزی نیاز به مراقبت داشته است. وقتی به خانه مادر رفت، یک آلبوم قدیمی روی میز بود.
جلدش خاک گرفته بود.
مادر گفت: این را سال ها نگه داشتم.
سارا آلبوم را باز کرد. …













