قرار بود این سفرها زیاد باشند؛ خیلی زیاد! قرار است راهی ۶۵ دانشگاه و دانشکده علوم پزشکی کشور شوم و از نزدیک ببینم در هر گوشه این سرزمین، مردم، خیرین، سازمانهای مردمنهاد و دانشگاهها برای سلامت چه میکنند.
بعد از رشت و بابل، حالا نوبت ساری بود. از بابلسر که به سمت ساری حرکت کردیم، دوستان گفتند دیگر دریا را نمیبینیم. راستش را بخواهید، از رشت تا گرگان، سهم من از تماشای دریای خزر در مجموع شاید پنج دقیقه بیشتر نبود. فقط همان چند دقیقه توانستم کنار دریا بایستم و به این پهنه بزرگ آبی خیره شوم. پنج دقیقه برای دریایی به این عظمت واقعاً کم است!
هرچه از دریا دورتر میشدیم، بیشتر غبطه میخوردم. آدم وقتی چیزی را دارد، شاید قدرش را نداند؛ اما کافی است چند کیلومتر از آن فاصله بگیرد تا بفهمد چه چیزی را پشت سر گذاشته است. البته مأموریت اجازه نمیداد زیاد احساساتی شویم. رأس ساعت چهار باید در ساری میبودیم و جمعیت بزرگی از خیرین، فعالان اجتماعی و مسئولان منتظرمان بودند. پنجرهای که قرار بود مرا برنزه کند! …











