مرضیه همایونی/ غصهاش فقط برای جرمی که مرتکب شده، نیست بلکه بیشتر نگران و دلتنگ همسرش است که مدتهاست با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکند. دستبند به دست پشت یکی از میزهای اداره دهم پلیس آگاهی نشسته و اتهامش قتل است آن هم قتل دوستش. از همان ابتدای صحبت شروع به گریه کرد. از اشتباهاتی که سالها قبل مرتکب شده تا جنایتی که چند روز قبل رقم زده ابراز پشیمانی و ناراحتی میکرد. میگفت: «خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج. من هم قدم اولم را اشتباه برداشتم و حالا در این سن و سال باید طعم تلخ زندان و مجازات را تجربه کنم.»
کمکم نطقش باز شد و در حالی که اشکهایش را با کف دستان زمختش پاک میکرد به جزئیات قتلی پرداخت که چند روز قبل تیم جنایی را به صحنه قتل در منطقه وردیج در غرب تهران کشاند. پرسیدم با مقتول آشنا بودی؟ گفت: «دوستم بود. مدتها باهم دوست بودیم. البته اول همکار بودیم و همین همکاری باعث شد تا باهم دوست شویم.»
چه شد که این دوستی به یک قتل رسید؟ …











