قیمت طلا امروز




 سایت فرارو / ۳۵ دقیقه قبل

از پیروزی برق‌آسا تا سقوط کابل؛ آمریکا چگونه افغانستان را از دست داد؟

مقاله شش خطای راهبردی آمریکا را عامل تبدیل عملیات سریع سال ۲۰۰۱ به جنگی بیست‌ساله و شکست‌خورده می‌داند: تلاش برای ساخت دولت متمرکز ناسازگار با ساختار محلی افغانستان، منحرف شدن توجه واشنگتن به جنگ عراق، فشار ناکافی بر پاکستان به‌دلیل حمایت آن از طالبان، انتخاب نادرست مناطق عملیاتی در راهبرد افزایش نیرو، برکناری ژنرال مک‌کریستال و کنار گذاشتن گزینه حفظ حمایت محدود نظامی و مالی از دولت کابل. در مجموع، آمریکا اهداف سیاسی بسیار گسترده‌ای را با ابزارهای نامتناسب دنبال کرد و با نادیده گرفتن واقعیت‌های اجتماعی و منطقه‌ای، زمینه فروپاشی دولت افغانستان و خروج آشفته سال ۲۰۲۱ را فراهم ساخت.
 از پیروزی برق‌آسا تا سقوط کابل؛ آمریکا چگونه افغانستان را از دست داد؟

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

فرارو- اندرو ال. پیک، مدیر «ابتکار ژئواستراتژی» در مرکز اسکاکرافت شورای آتلانتیک.

به گزارش فرارو به نقل از اندیشکده شورای آتلانتیک، بیست‌وپنج سال پس از آغاز جنگ افغانستان، پرسش همچنان این است که چرا عملیات نظامی‌ که در ابتدا با سرعت و موفقیت پیش می‌رفت، به طولانی‌ترین جنگ تاریخ آمریکا تبدیل شد و سرانجام در سال ۲۰۲۱ با خروج آشفته نیروهای آمریکایی از کابل پایان یافت. یک تحلیل تازه، شش تصمیم راهبردی را عامل اصلی این شکست می‌داند؛ تصمیم‌هایی که از تلاش برای ساختن دولتی متمرکز تا نادیده گرفتن نقش پاکستان و تغییر اولویت‌های واشنگتن را دربرمی‌گیرند.

جنگ افغانستان در اکتبر ۲۰۰۱ آغاز شد، اما در آن زمان نشانه‌ای وجود نداشت که این عملیات به درگیری‌ بیست‌ساله تبدیل شود. حکومت طالبان ظرف دو ماه سقوط کرد و سه ماه پس از آغاز جنگ، دولت جدیدی شکل گرفت. راهبرد اولیه آمریکا بر حضور محدود نیروهای نظامی، عملیات ویژه و همکاری تیم‌های سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) با شبه‌نظامیان محلی استوار بود؛ رویکردی که در ابتدا موفقیتی چشمگیر به نظر می‌رسید.

با این حال، جنگ به‌تدریج فرسایشی شد و پس از دو دهه، نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۲۱ افغانستان را ترک کردند. به باور نویسنده، این شکست اجتناب‌ناپذیر نبود و مجموعه‌ای از تصمیم‌های اشتباه آمریکا، دولت افغانستان و جامعه بین‌المللی در رقم خوردن آن نقش داشت. اشتباه اول: تلاش برای ساختن افغانستانی کاملاً جدید

نخستین خطای راهبردی، تلاش برای ایجاد یک دولت ملی قدرتمند در کابل همراه با ارتش و پلیس سراسری بود. این الگو با ساختار تاریخی افغانستان سازگاری نداشت. افغانستان در دوره‌های باثبات‌تر، بیشتر به شکل مجموعه‌ای از مراکز قدرت محلی و منطقه‌ای اداره می‌شد که کابل در میان آن‌ها جایگاه برتر داشت، اما بر همه مناطق تسلط کامل نداشت.

در کنفرانس بن در دسامبر ۲۰۰۱ و سپس لویه‌جرگه اضطراری ژوئن ۲۰۰۲، کشورهای غربی از حامد کرزی برای رهبری کشور حمایت کردند و محمد ظاهر شاه، پادشاه پیشین کنار گذاشته شد. نویسنده معتقد است پادشاه که در ایتالیا زندگی می‌کرد، به دلیل اعتبار تاریخی و استقلال سیاسی‌اش می‌توانست چهره‌ای تشریفاتی و مورد توافق باشد.

در مقابل، تمرکز قدرت در دست کرزی و گسترش اختیارات او پس از لویه‌جرگه قانون اساسی در سال‌های ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴، ساختار قدرت محلی را تضعیف کرد. انتصاب والیان و مقام‌های محلی از سوی دولت مرکزی و جایگزینی بخش بزرگی از نیروهای شبه‌نظامی قومی با ارتش و پلیس ملی، توان دفاعی ساختارهای موجود را کاهش داد. این روند همچنین طالبان را قادر ساخت که دولت کابل را رقیبی متمرکز و ناکارآمد معرفی کند و با برجسته کردن فساد، خشونت و اشتباهات نیروهای خارجی، برای خود تبلیغات مؤثرتری بسازد. اشتباه دوم: عراق، افغانستان را به حاشیه راند

حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ توجه دولت جورج دبلیو بوش را از افغانستان منحرف کرد. طالبان پس از شکست‌های اولیه، در مناطق مرزی پاکستان تجدید سازمان کرد و از سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ حملات علیه نیروهای امنیتی افغانستان، سازمان‌های غیردولتی خارجی و سربازان آمریکایی افزایش یافت. تا سال ۲۰۰۶، شورشی تمام‌عیار شکل گرفته بود.

به باور نویسنده، تمرکز بیشتر واشنگتن بر افغانستان می‌توانست شناسایی زودهنگام این تهدید و واکنش مناسب‌تر را ممکن کند. آمریکا می‌توانست زودتر نیروهای خود را افزایش دهد، اهداف سیاسی محدودتری تعیین کند یا نیروهای مؤثر ائتلاف شمال را که بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ منحل شدند، حفظ کند. همچنین امکان استفاده زودتر از الگوهایی مانند پلیس محلی افغانستان وجود داشت؛ نیروهایی که از روستاهای محل خدمت خود جذب می‌شدند، هزینه کمتری داشتند و شناخت بهتری از محیط امنیتی داشتند. اشتباه سوم: فشار ناکافی بر پاکستان

پاکستان به‌تدریج به یکی از عوامل اصلی پیچیده‌تر شدن جنگ تبدیل شد. پرویز مشرف، رئیس‌جمهور وقت پاکستان، در پی درخواست مستقیم آمریکا با همکاری در جنگ موافقت کرد؛ اما به روایت مقاله، اسلام‌آباد تقریباً بلافاصله از تعهدات خود عدول کرد و در اواخر سال ۲۰۰۱ صدها فرمانده ارشد طالبان، مأمور اطلاعاتی پاکستانی و شبه‌نظامی اسلام‌گرا را از قندوز خارج کرد. در ادامه، نوعی توافق نانوشته میان واشنگتن و اسلام‌آباد شکل گرفت: آمریکا در پاکستان علیه اعضای القاعده اقدام می‌کرد، اما حمایت پاکستان از طالبان را نادیده می‌گرفت. این حمایت به دو شکل ادامه یافت: فراهم کردن پناهگاه برای رهبران طالبان در مناطقی مانند کویته و حمایت عملیاتی از گروه‌هایی مانند شبکه حقانی. در عین حال، همکاری شبکه حقانی با سرویس‌های اطلاعاتی پاکستان، دست آمریکا را برای مقابله با آن محدود کرد.

دولت باراک اوباما نیز بارها به دلیل همین پیوندها از اقدام علیه شبکه حقانی بازماند. واشنگتن نمی‌خواست پاکستان را به دشمنی کامل تبدیل کند و تصور می‌کرد همکاری ناقص اسلام‌آباد بهتر از قطع کامل روابط است. اما آمریکا از اهرم‌های اقتصادی، نظامی و لجستیکی خود برای تغییر رفتار پاکستان به اندازه کافی استفاده نکرد. در نتیجه، وعده‌های اسلام‌آباد برای برچیدن پناهگاه‌های طالبان هرگز به اقدام مؤثر تبدیل نشد. اشتباه چهارم: هدر دادن فرصت افزایش نیرو در هلمند

دولت اوباما در سال ۲۰۰۹ بیش از ۵۰ هزار نیروی اضافی به افغانستان اعزام کرد تا با تأمین امنیت مردم، نفوذ طالبان را به‌تدریج کاهش دهد. اما عملیات مهم این راهبرد در استان هلمند و شهر مرجه متمرکز شد؛ منطقه‌ای  که دور از مراکز اصلی جمعیتی و از پایگاه‌های مهم طالبان بود. عملیات «مشترک» با مشارکت ۱۵ هزار نیرو آغاز شد و هدف آن تصرف مرجه، شهری با حدود ۸۰ هزار نفر جمعیت در منطقه تولید تریاک بود. مقام‌های دفاعی آمریکا وعده پیروزی سریع داده بودند، اما دولت غیرنظامی جدیدی در منطقه مستقر نشد و مشکلات امنیتی برای سال‌ها ادامه یافت.

نویسنده معتقد است تمرکز بر کابل، قندهار و مسیر ارتباطی میان آن‌ها می‌توانست دستاورد امنیتی پایدارتری ایجاد کند. در آن صورت، تأمین امنیت مناطق دوردست می‌توانست به نیروهای محلی و رهبران منطقه‌ای واگذار شود، بدون آنکه دولت مرکزی مجبور باشد بر همه نقاط کشور کنترل مستقیم داشته باشد. اشتباه پنجم: برکناری مک‌کریستال

برکناری ژنرال مک‌کریستال پس از انتقادهای علنی او و اعضای تیمش از دولت اوباما، ضربه دیگری به راهبرد افزایش نیرو وارد کرد. مک‌کریستال طراح و چهره اصلی این راهبرد بود و نقش مهمی در شکل‌دهی عملیات ضدتروریستی آمریکا داشت. او در کنار ژنرال دیوید پترائوس و مایکل فلین، از فرماندهانی بود که با افزایش سرعت جمع‌آوری و تحلیل اطلاعات، عملیات‌های زنجیره‌ای علیه شبکه‌های القاعده و گروه‌های افراطی را متحول کرده بودند.

به باور نویسنده، برکناری او از نظر سیاسی قابل درک بود، اما ساختار فرماندهی نیز از ابتدا به‌درستی طراحی نشده بود. مک‌کریستال با پیشینه نیروهای عملیات ویژه، سبک فرماندهی متفاوتی داشت و نباید انتظار می‌رفت مانند یک مدیر سازمانی متعارف عمل کند. پس از خروج او، پترائوس تنها یک سال فرماندهی را بر عهده داشت و هنگامی که ژنرال جان آلن جایگزین شد، تمرکز آمریکا از افغانستان به‌تدریج کاهش یافته بود. اشتباه ششم: کنار گذاشتن گزینه بنن

در سال ۲۰۱۷، شمار نیروهای آمریکایی در افغانستان از اوج حدود ۱۰۰ هزار نفر در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ به نزدیک ۹ هزار نفر کاهش یافته بود و بخش عمده مسئولیت‌های امنیتی به ارتش ملی افغانستان واگذار شده بود. نویسنده برای توضیح یک گزینه جایگزین به تجربه نجیب‌الله، آخرین رهبر کمونیست افغانستان اشاره می‌کند. حکومت او پس از خروج نیروهای شوروی در سال ۱۹۸۹ سقوط نکرد؛ بلکه زمانی از هم پاشید که کمک‌های مالی و نظامی مسکو در سال ۱۹۹۲ قطع شد. نجیب‌الله با استفاده از منابع شوروی توانسته بود وفاداری فرماندهان و گروه‌های مختلف را حفظ کند.

به باور نویسنده، آمریکا می‌توانست در سال ۲۰۱۷ از الگویی مشابه یعنی حفظ کمک‌های عملیاتی، به‌کارگیری پیمانکاران نظامی و ادامه ظرفیت محدود ضدتروریستی در پایگاه بگرام استفاده کند. این رویکرد به دولت کابل امکان می‌داد با حمایت مالی و سیاسی، وفاداری فرماندهان محلی در شرق و جنوب کشور را حفظ کند. این طرح به دیدگاه‌هایی نزدیک بود که استیو بنن، مشاور وقت ترامپ، و برخی دیگر از اعضای دولت اول او مطرح کرده بودند، اما با مخالفت پنتاگون روبه‌رو شد.

جمع‌بندی این تحلیل آن است که آمریکا از ابتدا میان ابزارهای محدود نظامی و اهداف بسیار گسترده سیاسی گرفتار شد. واشنگتن می‌خواست دولتی متمرکز و ملی بسازد، اما برای تحقق این هدف به ساختارهای محلی و ائتلاف‌های موجود پشت کرد؛ در حالی که هم‌زمان توجه خود را به عراق معطوف کرد و در برابر نقش پاکستان نیز فشار کافی وارد نیاورد.

در نهایت، پس از سال‌ها فساد، ناامنی و بی‌اعتمادی، دولت افغانستان نتوانست انگیزه کافی برای دفاع از خود در جامعه ایجاد کند. تجربه این جنگ نشان می‌دهد که مداخله نظامی، بدون شناخت ساختار اجتماعی و سیاسی کشور هدف و بدون تناسب میان اهداف و ابزارها، ممکن است به جای ایجاد ثبات، به جنگی طولانی و پرهزینه منجر شود.




یکشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۵ - 8 November 2026