چهارشنبه, ۱۲ بهمن, ۱۴۰۱ / 1 February, 2023
مجله ویستا


اسطوره سوپرمن


اسطوره سوپرمن
● درباره سوپرمن و اهمیت كامیك استریپ ها
شنیدن كلمه «كامیك استریپ » (دقیقاً به همین شكل یعنی دو كلمه كه یكی شده اند)، هنوز به مذاقِ خیلی ها خوش نمی آید. هنوز كسانی پیدا می شوند كه فكر می كنند كامیك استریپ ها كتاب هایی بچگانه هستند و نباید آنها را جدی گرفت. اما خوشبختانه تعداد این آدم ها روز به روز دارد كمتر می شود. این روزها، كسانی پیدا شده اند كه می گویند كامیك استریپ چیزی از یك داستان مهم ادبی كم ندارد و همان قدر كه می شود از دل آن داستان های ادبی، مفاهیم فلسفی، سیاسی و اجتماعی بیرون كشید، در این كتاب های كم حجم و به ظاهر بی اهمیت هم می شود به جست وجوی چنان چیزهایی بود.
و حتی گاهی در این كتاب ها، چیزهایی پیدا می شود كه در كتاب های داستانی به ظاهر جدی نمی توان ردّی از آنها دید. كامیك استریپ را جدی نمی گیرند، چون تصویر است، چون نقاشی است و روی كاغذ اگر قرار است داستانی تعریف شود، باید همه چیزش كلمه باشد. می گویند باید همه چیز را به خیال خواننده ها واگذار كرد و اجازه داد تصویر خودشان را ببینند، تصویری را كه دوست دارند مجسم كنند. بیشتر آنها كه هنوز میانه خوشی با كامیك استریپ ندارند، از سینما هم آن قدرها خوششان نمی آید. فكر می كنند سینما عین بیهودگی است، آدم ها لابد بیكارند كه زیر یك سقف، در مكانی تاریك جمع می شوند و به تصویری غیرواقعی كه روی پرده سفید بزرگ می افتد خیره می شوند. اما كامیك استریپ به رغم همه این بی ذوقی ها به حیات خودش ادامه می دهد. هنوز آدم های خوش ذوقی پیدا می شوند كه فكر می كنند می شود داستانی تصویری نوشت.
كامیك استریپ ظاهر آسانی دارد. در هر صفحه چندین قاب هست و در هر قاب، یكی یا چند تا از شخصیت ها سرگرم كاری هستند، یا حرفی می زنند. خب كه چی؟ اما نوشتن اش هیچ آسان نیست. نویسنده علاوه بر آن كه باید داستانگوی ماهری باشد، باید آداب تصویرگری را هم بداند و دستی در طراحی داشته باشد. یا به عكس، تفاوتی نمی كند. خلاصه اش این است كه باید به هردوی اینها مسلط باشد تا نتیجه كارش درست از آب دربیاید. فكرش را بكنید، باید بداند كه همه داستان در چند قاب به پایان می رسد، باید مثل یك كارگردان سینما، دكوپاژ و تقطیع صحنه را بلد باشد و بداند كه در هر نما، در هر قاب كوچك صفحه شخصیت اش را چگونه تصویر كند. نمای درشتی از چشم ترسیده او؟ یا مشت محكمی كه حواله صورت آدمی شده است؟ یا كف دستی كه نوشته ای ریز روی آن دیده می شود؟
كامیك استریپ آسان نیست، هرچند در ظاهر چنین می آید. یكی از سختی هایش هم این است كه نویسنده باید ارزش كلمه ها را بداند، درست است كه هر نویسنده خوبی به اهمیت كلمه ها واقف است، اما آن كسی كه كارش كامیك استریپ است، می داند در هر دایره در هر بادكنكی كه بالای سر یا كنار شخصیت ها است، چند كلمه می گُنجد و به اندازه همان كلمه ها می نویسد. مهم ترین وظیفه ای كه برای كامیك استریپ در نظر گرفته اند، این است كه سرگرم كننده باشد، و این همان خاصیت سینما است. درست به همان اندازه كه بسیاری از طرفداران سینما شیفته فیلم های پرهیجان و ماجرایی هستند، طرفداران كامیك استریپ همچنین داستان هایی را دوست دارند. و ماجراهای بزرگ از آدم های بزرگ سر می زند، از آدم هایی كه چیزی فراتر از یك آدم معمولی هستند. پس عجیب نبود كه در دهه ۱۹۴۰ میلادی، گسترده ترین ژانر كامیك استریپ ، كامیك هایی بود كه داستانی درباره یك «ابرقهرمان» روایت می كردند. سوپرمن را در سال ۱۹۳۸ میلادی آفریدند، در نخستین شماره كامیك های اكشن (پرتحرك) نشنال پریودیكالز. وقتی جری سیگل و جو شوستر تصمیم به آفریدن این موجود فراانسانی كردند، همه دغدغه شان نوشتن داستانی فانتزی بود.
می خواستند فانتزی تازه ای خلق كنند كه قبل از آن سابقه نداشته باشد. این بود كه همه مردان قوی هیكل و زورمندی را كه در تاریخ یا اسطوره ها نامی از آنها مانده بود (محض نمونه، هركول و سامسون) با هم مخلوط كردند و رسیدند به سوپرمن یا ابرمرد. مخلوق تازه، فقط به لحاظ ظاهری به آدم های دور و برش شباهت داشت. وگرنه هیچ آدمی را پیدا نمی كنید كه مثل او پرواز كند (آن هم مثل گلوله ای كه انگار از تفنگ شلیك كرده اند) یا در چشم هایش اشعه ایكس باشد و بتواند آن سوی دیوارها را ببیند، یا زور بازویش آن قدر باشد كه سنگین ترین اشیای ممكن را هم نگه دارد. در عین حال از جنبه های مسیح وار سوپرمن هم نباید غافل شد. آفرینندگان این اسطوره كاغذی خوب می دانستند كه اگر خصیصه هایی مسیحایی به مخلوقشان ببخشند، بیشتر مورد پسند قرار می گیرد. این پدر سوپرمن است كه او را از آسمان (ملكوت) به زمین می فرستد تا به كمك آن نیروی ویژه ای كه دارد، جهان را به محلی آرام، به محلی برای آسایش تبدیل كند. همه اینها تعالیم مسیحی كشیش هایی بودند كه سال های سال داستان هایی را برای مردم تعریف می كردند.
در همان سال هایی كه سوپرمن برای نخستین بار مورد توجه مردم، به خصوص جوان ترها، قرار گرفت، یكی دو كشیش سعی كردند آنها را از خریدن و خواندن داستان های سوپرمن منع كنند، اما به جایی نرسیدند و در سال های بعد نیز كم تر كشیشی وقتش را صرف این كارها كرد. آنها فهمیده بودند كه سوپرمن محبوب تر از آن است كه بشود با گفتن چند كلمه محكومش كرد.این كه می گویند می شود در كامیك استریپ ها رد پای سیاست و جامعه را دید، حرف بی ربطی نیست. یك نمونه اش، همین سوپرمن است كه به مرور، و در طول سال ها، اهدافش را بارها تغییر داد و هربار به شكلی عیان شد. یعنی در ابتدای دهه ،۱۹۴۰ در سال هایی كه فرانكلین روزولت ریاست جمهوری ایالات متحد را به عهده داشت، سوپرمن هم در همان مسیری حركت می كرد كه دولت از مردم خواسته بود.
در بیشتر مقاله هایی كه درباره سوپرمن نوشته اند، به این نكته اشاره كرده اند كه در نخستین كامیك های سوپرمن او منجی مردمان ستم دیده است، یك ابركارگر كه علیه بی عدالتی ها سكوت نمی كند و دست به كارهایی می زند كه فكر می كند لازم و ضروری هستند. در كامیك های اولیه با دائم الخمرهایی كه كاری جز نوشیدن و ویران كردن زندگی ها نداشتند، سخت مبارزه می كرد، اگر می دید مردی بی دلیل دست روی همسر و بچه هایش بلند می كند، طوری ادبش می كرد كه همیشه طعم تلخ تنبیه را به یاد داشته باشد. یكی از مشهورترین داستان های دوران اول سوپرمن كه معمولاً در تحلیل ها و بررسی ها نقل می شود، داستان یك معدن دار زورگو و بی انصاف است كه كارگرانش را مجبور می كند در سخت ترین شرایط، و با كم ترین دستمزد، كار كنند و چیزی نگویند. سوپرمن این معدن دار را وادار می كند درست مثل همان كارگرهای بیچاره، در سخت ترین شرایط، و با كم ترین دستمزد كار كند تا طعم زورگویی را بچشد. به خاطر همین چیزها است كه بعضی از ناقدان اجتماعی، سیاسی می گویند سوپرمن در ابتدای كار صاحب عقایدی چپ (در واقع سوسیالیستی) بوده و مهم ترین وظیفه ای كه برای خودش تعریف كرده، دفاع از طبقه فرودست جامعه است.
اما در طول سال ها سوپرمن هم تغییر كرد و درست از زمانی كه عبارت جنگ سرد به زبان سیاستمدارهای ایالات متحد آمد و ریاست جمهور آمریكا حس كرد كه وظیفه نگهبانی و مراقبت از جهان را به او سپرده اند، سوپرمن هم وظیفه اش را تغییر داد و به قول بعضی تحلیل گرها، درست مثل یك محافظه كار دوآتشه سعی كرد جهان را زیر بال و پر خودش بگیرد و شیوه زندگی آمریكایی را به عنوان الگویی جهانی به همه توصیه كرد. و مگر می شد آدم هایی كه در آن كامیك استریپ ها بودند، به حرف های این مرد تنومند كه چانه ای پهن دارد و لباسی قرمز و آبی پوشیده گوش نكنند؟ سوپرمن شبیه انسان ها است، اما مثل آنها نیست. زور بازویش هزار بار بیش تر از قوی ترین مردان جهان (آنها كه با دندان شان ردیف اتوبوس ها را جابه جا می كنند) است.
از همه فضایل انسانی تمام و كمال بهره نبرده است. بیش از هرچیز، شجاع است و عملیات های تهورآمیز را دوست دارد. عدالت را در وهله دوم می گذاریم، چون سوپرمن بسته به هر دوره شیوه نگاهش را به این فضیلت عظیم تغییر می دهد. و هیچ بعید نیست كه درست مثل بتمن این همتای تلخ اندیشش، روزی به مصاف تروریست های القاعده هم برود. آندره كنت اسپونویل، در كتاب خواندنی رساله ای كوچك در باب فضیلت های بزرگ (این كتاب را دكتر مرتضی كلانتریان به فارسی ترجمه كرده) می نویسد كه شجاعت می تواند در خدمت همه و همه چیز باشد، چه خوب و چه بد. می تواند در خدمت شرارت باشد، و این یعنی بی اعتنایی به ارزش ها. كارهای شجاعانه سوپرمن تا زمانی كه در خدمت طبقه فرودست است و آنها را از شر بدی ها حفظ می كند، قابل تقدیر است. اما زمانی كه خود را منجی جهانی پر از خطا می بیند، كارهایش تردیدآمیز هستند. مگر می شود شجاع بود و از عدالت دم زد، اما در خدمت سیاست های جاه طلبانه یك عده به خصوص (اینجا محافظه كارهای آمریكا) بود؟
به نظر می رسد كه یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ را باید بیش از اینها جدی بگیریم. بعد از آن كه هواپیماهای تحت كنترل القاعده برج های دوقلو را از روی كره زمین محو كردند و پنتاگون را نواختند، قاعده بازی حقیقتاً تغییر كرده است. آمریكای پس از یازدهم سپتامبر، آمریكایی است كه به منجی نیاز دارد، به كسی كه كشور را از شوك عظیم بیرون بیاورد. به فیلم هایی كه بعد از این اتفاق عظیم در ایالات متحد ساخته شده اند دقت كنید تا ببینید كه آنها هنوز طعم تلخ این ضربه جانكاه را فراموش نكرده اند. در هر فیلمی رد پایی از تروریسم هست و آمریكایی هایی كه همیشه در فیلم هایشان به خانه، این پناهگاه همیشگی، پرداخته اند این بار داستان هایی درباره تهدید خانه روایت می كنند.
خانه از نظر آنها امن نیست، به كسی نیاز دارند كه عادی نباشد، زور و قدرتی مافوق آدم ها داشته باشد و اگر (به قول یكی از ناقدان سینمایی آمریكایی) اسپایدرمن و بتمن و حالا سوپرمن ساخته می شوند، دلیلش همین ترس است، ترس از بیگانه هایی كه به خیال آنها در كمین نشسته اند تا سر فرصت حمله كنند و آن كشور را از بین ببرند. با این همه به نظر می رسد نسل تازه نفس كارگردان های آمریكایی، فقط موقعیت را می سنجند و در فیلم هایی كه می سازند، حرف های خودشان را می زنند و خیالات جذاب خودشان را تصویر می كنند. یك نمونه اش، «بتمن شروع می كند»، ساخته كریستوفر نولان بود كه اساساً شباهتی به بتمن های قبلی نداشت و بیشتر به یك فیلم عظیم و در عین حال شخصی شباهت داشت. آنها كه سوپرمن برایان سینگر را دیده اند، می گویند فیلم او را هم باید در همین رده فیلم ها قرار داد.
نسل تازه نفس سینمای آمریكا، نسل فهمیده و متفكری است كه با كامیك استریپ ها بزرگ شده، و حتی اگر سوپرمن هم بسازد و به اسطوره سال های كودكی اش (مردی كه همه چیز، همه چیز همه چیز دارد) دوباره روی پرده سینما جان ببخشد، راه خودش را می رود و این راه، هرچه باشد، بیراهه نیست.
پی نوشت:
عنوان این یادداشت، نام مقاله (كتابی) از امبرتو اكو، نویسنده ایتالیایی است.
محسن آزرم
منبع : روزنامه شرق


همچنین مشاهده کنید





سایت نامه نیوزخبرگزاری صدا و سیماسایت ساعدنیوزسایت دیدبان ایرانخبرگزاری ایرناسایت دیدارنیوزسایت مشرقسایت برترینهاسایت بیتوتهسایت مثلث آنلاین