پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا


آفتاب بر همه یکسان می تابد؟


آفتاب بر همه یکسان می تابد؟
● واپسین نکته ها درباره «انتخاب دیلر»
تا پیش از این در بحث از «انتخاب دیلر» درباره چندتایی از شخصیت ها بسیار سخن گفتیم و اشاره آوردیم؛ استفن و کارل و رابطه پدر- پسری شان، «اش» که طلبکار کارل است و ماگزی سودایی و خیالباف. این ها و به خصوص سه تای اولی شخصیت های اصلی نمایشنامه اند که با حضور و درگیری هایشان اوج های متن را برمی سازند. ماگزی هم -گفتیم که- پیش برنده متن است، آن کسی که- به دلیل ویژگی های شخصیتی اش- بسیاری حرف ها و کنش ها صرفاً در حضور و رویاروی اوست که قابلیت ابراز می یابند.
«انتخاب دیلر» اما دو شخصیت دیگر هم دارد که تا بدین جا کم تر بهشان پرداخته ایم؛ یکی آشپز و آن یکی پیشخدمت دیگر رستوران، سوئینی و فرانکی. در همان ابتدای متن وقتی ماگزی دارد سعی می کند که مجلس شبانه را- هرطور که شده- برقرار کند، سوئینی رو به او می گوید در بازی نخواهد بود و ماگزی جواب می دهد که سوئینی نمی تواند بازی نکند، چون بی حضور او چهار نفر باقی می مانند و استفن (که صاحب مجلس است) هیچ وقت حاضر نیست با کم تر از پنج نفر بازی را راه بیندازد.
پوکر را البته چهارنفره نیز می توان بازی کرد؛ پس چه کارکرد دراماتیکی دارد که استفن نظرش این باشد و بخش های زیادی از نمایشنامه صرف راضی کردن سوئینی به بازی توسط ماگزی و فرانکی شود؟ جز این، به فرض که پاسخی برای این پرسش مان یافتیم، دیگر چرا دو نفر؟ در مجلس نهایی شش نفر مشغول بازی اند، و هر کس بخواهد خلاصه مختصری از نمایشنامه تعریف کند- به احتمال بسیار- چندان اشاره ای به دوتاشان نخواهد کرد؛ همین سوئینی و فرانکی. اندکی تامل در شخصیت و رفتار این دو احتمالاً ایده هایی در باب چرایی و اهمیت حضورشان در این قصه و نیز پاسخ هایی برای پرسش هایی که برشمردیم به دست خواهد داد. یک دور اطلاعات مان را درباره شان، تا پیش از رسیدن به اوج نهایی نمایش «پرده سوم» مرور کنیم.
سوئینی و فرانکی رفقای قدیمی بوده اند، هم مدرسه ای. از سوئینی آغاز می کنیم که زودتر هم وارد نمایش می شود. سوئینی شاید واقع بین ترین آدم میان کل شخصیت های نمایش باشد. برخلاف دیگران هدف و خواست و ایده چندان بزرگ و دور از دسترسی در ذهنش ندارد و مشغول زندگی معمولش است. کارش را درست انجام می دهد و در طول نمایش هم کسی به خاطر اشتباهی یا غفلتی که از سوئینی سر زده باشد با او درگیر نمی شود. از یک رابطه به پایان رسیده صاحب دختری است پنج ساله به نام لوئیز که فقط هرازگاه هم می تواند ببیندش.
فردای شبی که اتفاقات نمایش در آن رخ می دهد، سوئینی قرار است بچه را ببرد گردش و روزی را با هم بگذرانند.
به همین دلیل هم هست که سوئینی از همان شروع نمایش از بازی شب سر باز می زند؛ می خواهد زود بخوابد تا فردا قبراق و سرحال بتواند به بچه اش برسد- و البته این را آن اوایل می گوید. بعداً می فهمیم که قضیه این نیست؛ سوئینی می ترسد.
وضع مالی اش الان خیلی روبه راه نیست و نگران است همین اندک باقی مانده را حین بازی به فنا دهد و برای صبحش هیچ نماند تا خرج لوئیز کند. سوئینی بدهکار استفن هم هست و در طول نمایش به دلیلی بدهی اش بیشتر نیز می شود. در پایان پرده نخست، سوئینی اما راضی شده است به بازی، فرانکی بالاخره به میدان بازی اش کشانده. جایی دیگر از متن سوئینی پنجاه پوند از پولش را می گذارد در جیب پشتش تا کنار باشد از جریان بازی و حتی اگر همه پولش را هم باخت، چیزکی بماند برای صبح بعد.
جلوتر درمی یابد که به خودش چنین اعتمادی ندارد که در لحظه ای بحرانی دست نکند در جیب و پول را بکشد بیرون؛ پس اصلاً این پنجاه تا را می سپارد به فرانکی و گوشزد می کند که در هر حالت و وضعیتی فرانکی نباید پول را به او بدهد. سوئینی با چنین حال و اوضاعی پا می گذارد به مجلس قمار، به پرده سوم.
می رسیم به فرانکی. او نیز- همچون سوئینی- سی و چند ساله است و البته بسیار بلندپروازتر. اواخر پرده دوم می فهمیم در فکر رفتن از این رستوران و این شهر است، راهی لاس وگاس، آرمانشهر همه آن قماربازانی که اندیشه ثروت یک شبه و رسیدن به خوشبختی و رفاه در کمترین زمان ممکن را دارند. فرانکی پوکر را در همان دوران تحصیل از سوئینی آموخته اما الان به اذعان خود سوئینی بهترین بازیکن جمع شان است که حالا با پس انداز برده هایش از همین مجالس شبانه بلیت سفرش را هم خریده. در پرده نخست فرانکی هم، همپای بقیه، تمام تلاشش را می کند تا سوئینی را بکشاند به بازی- و البته همین فرانکی هم هست که موفق می شود نه ماگزی یا استفن.
فرانکی نیز به پول برد شبش احتیاج دارد و به همین خاطر همه کاری می کند تا سوئینی از تصمیم اولیه اش منصرف شود. خواهش می کند، دروغ می گوید، گوش به حرف های سوئینی می سپارد و با او همدلی می کند، از در رفاقت درمی آید و حتی نوشیدنی گران قیمتی برای سوئینی باز می کند تا مگر به تاثیر مایع پاسخ «بله» را بگیرد. ماگزی و استفن هیچ کدام چنین کارهایی نمی کنند، روراست و صریح با سوئینی حرف می زنند و می خواهند به شیوه ای معقول مجابش کنند که همراه شب شان باشد. فرانکی می داند که چنین رویکردی کارگر نیست.
از راه خودش وارد می شود و خب به خواسته اش نیز می رسد. احتمالاً به همین دلیل هم هست که بین همه بازی فرانکی بهتر است. فرانکی ذاتاً پوکرباز است، پوکربازی حرفه ای که خونسرد است، بلوف می زند و چنان خطر می کند که ممکن است همه زندگی اش را به باد دهد.
سر میز قماربازان حرفه ای همین مشخصه هایند که لازمند؛ باید بازی هم بلد باشی البته اما اگر اراده و جرات خطرکردن نداری بهتر است راهت را بکشی و بروی جاهای دیگری بازی کنی- مثلاً توی زیرزمین همین رستورانی که استفن صاحبش است. فرانکی اما می خواهد برعکس این مسیر را برود، پرواز کند سمت لاس وگاس و بنشیند روبه روی کارکشته های بازی. از جمع آدم های نمایش قبلاً یکی این مسیر را رفته است، کارل و البته نه تا بدین حد بلندپروازانه و پرخطر. خب کم کم داریم شباهت ها و رابطه میان کسان مختلف نمایش را درمی یابیم. آدم هایی شبیه و نزدیک اند به هم انگار.
قبل این مورد آخری کمی برگردیم به پیشتر. گفتیم برای راضی کردن سوئینی به بازی فرانکی برخوردی می کند متفاوت با برخورد ماگزی و استفن. این دو ماگزی و استفن همانندی هایی با هم دارند- همانندی هایی فراتر از اینکه دربرابر سوئینی صادق و روراست اند. ماگزی دقیقاً رویای رسیدن به جایگاهی را دارد که وضعیت کنونی استفن است؛ می خواهد صاحب رستورانی برای خودش بشود و رئیس باشد- و نه بیش از این هم. استفن نیز بیش از این نمی خواهد، رسیده به آن چه می خواسته و حالا دیگر صرفاً دارد کار معمول و روزمره اش را می کند، عمر می گذراند، بیشتر دوست دارد بازی کند و به پسرش برسد تا این که بر ثروت و داشته هایش بیفزاید. استفن در روحیه و رفتار تفاوت چندانی با ماگزی ندارد، فقط سهم بیشتری از مال و بهره هوشی (و احتمالاً بخت) برده است.
کارل و فرانکی نیز رابطه ای تقریباً مشابه هم دارند. مسیر زندگی کارل، بی آنکه خود فرانکی بداند، آینده ای است که فرانکی برای خودش متصور است. و عجیب است که دقیقاً هم دارد جا پای کارل می گذارد. فرانکی سر کشاندن سوئینی به بازی تقریباً همان کاری را می کند که کارل در مورد قضیه قرض گرفتن پول با ماگزی کرده بود؛ به خاطر رسیدن به سود شخصی اش دوستش را برمی انگیزاند به انجام کاری که خودش نمی خواهد و به ضررش است. هر دو هم بابت همین زرنگی هایشان و چهارتا بردی که در مجلس شبانه به دست آورده اند، می رسند به این نتیجه که حدشان دیگر این نیست و باید بروند سر میز حرفه ای ها.
کارل کمی قبل تر به این جا رسیده و فرانکی همین حالای نمایش. کارل در گذرش از این زیرزمین به آن میز رویایی کلی بدهی بالا آورده و در مورد فرانکی کار حتی به این جاها هم نمی کشد، اقبال (یا بداقبالی) فرانکی در این است که در همین شب نمایش، در پرده سوم، پیش از آنکه سوار هواپیما شود، شکستش را می خورد و دیگر (احتمالاً) نمی تواند که جلوتر برود.
حالا باز رسیده ایم به پرده سوم. بازی آغاز می شود. جز کارل کسی نمی داند که اش قماربازی حرفه ای است و اش هم شروع می کند به استفاده از همان فنون و تکنیک هایی که می داند، تا هرچه بتواند بیشتر ببرد. طبیعی است نخستین کسی که می بازد هم سوئینی باشد. او پول زیادی ندارد اما وقتی حس می کند اش چندان وارد نیست، طمع برد حسابی می کند و حتی پنجاه پوندی را می طلبد که امانت به فرانکی سپرده بود، با این شرط که به هیچ وجه سر بازی پول را به او پس ندهد، فرانکی اما بعد مکثی پول را می دهد. او هم طمع پول را دارد، چون می بیند هرکدام از این دو که ببرند، در نهایت او قادر به بردن شان است و البته که بازنده بعدی خود است.
سوئینی می رود، همه پولش را باخته و فقط در آخرین لحظه استفن پنجاه پوندی برای قرار فردا به او قرض داده. اما اگر سوئینی نود و هفت پوند از دست می دهد، فرانکی- به تبع جاه طلبی بسیار بیشترش- پول بیشتری هم وسط می گذارد و چهارصد و بیست و پنج پوند می بازد. با چنین باختی اصلاً نمی دانیم فرانکی می تواند نقشه سفرش را پی بگیرد یا نه. حالا فرانکی هم دست خالی راهش را می کشد و می رود.
استفن حس کرده که چیزی سر جایش نیست، اش نباید همان بازیکن آماتوری باشد که ادعایش را می کند. ماگزی اما این را نمی فهمد و خب بالطبع بازنده بعدی اوست. حالا در نبردی واپسین وقتی کارل هم کنار کشیده، اش و استفن رویاروی هم اند. اش باید این بازی آخر را ببرد تا خود نیز بتواند قرض هایی را که بالا آورده اعاده کند. در این هماوردی عجیب و غریب البته اش پولش را می گیرد اما نمی توانیم بگوییم با برد و به هرحال می رود. اوضاع احتمالاً برای کارل هم بهتر شده حالا.
در این لحظه آخری همه سر همان جایی اند که شاید یک هفته پیشتر بوده اند. هریک دست کم یک لحظه گامی برداشته اند برای تغییردادن اوضاع و احوال شان. آ نکه شکست خورده رویاهایش را به باد داده و آنکه پیروز شده، صرفاً از بحرانی رهیده. در این جمع شش تایی سوئینی و اش دو منتهاالیه اند، سوئینی قانع ترین و کم ادعاترین است و اش تا ته بلندپروازانه ترین رویاهای این جمع را رفته. این وسط ماگزی و استفن را داریم که بیش از هر چیز در پی وضعیتی مشخص و تثبیت شده اند تا زندگی بگذرانند، یکی رسیده و یکی در پی اش است. دوتای دیگر هوایی ترند، دلخوش به اندک نیستند، و به فتح دنیا امید بسته اند، گرچه که کارل در این راه اندکی از فرانکی پیشتر است.
در انتهای نمایش هیچ کس نابود نشده و همه چیزش را از دست نداده اما ضمناً واقعیت سیلی اش را به همه زده است. در این طیف ملایمی که از سوئینی می آغازد و به اش ختم می شود، همه سرجایشان نشانده شده اند؛ دنیا راه خودش را می رود، نه آنچنان بی رحم که هر اراده ای به تغییر را به خاک سیاه بنشاند و نه به قدری بخشنده که خواسته هر کس را بی منت هبه اش کند. همه سرجایشانند، همه این شش نفر، بی آنکه تفاوت ها و فرادستی و فرودستی شان تفاوتی یا تقدیری دیگر برایشان رقم زند. همه بی آنکه پس یا پیش رفته باشند و البته که زندگی همچنان ادامه دارد.
بهرنگ رجبی
منبع : روزنامه اعتماد