دوشنبه, ۱ مرداد, ۱۴۰۳ / 22 July, 2024
مجله ویستا

از فتنه دارالتبلیغ تا فرار از سربازی


از فتنه دارالتبلیغ تا فرار از سربازی
مهدی کروبی از روحانیونی است که به گفته خود او، بابت مبارزه از تبعید و زندان گرفته تا فرار از سربازی و قرار گرفتن در آستانه اخراج از دانشگاه و حتی در افتادن با برخی علمای مشهور به خاطر هشدار امام را تجربه کرده است.
شیخ اصلاحات که اکنون بیشتر به تذکر، نامه‌نگاری، رایزنی با همفکران و پیش بردن حزب تازه‌تأسیسش مشغول است، در گفت‌وگو با «بازتاب» در بیست ‌و هشتمین سالروز پیروزی انقلاب، تنها به روایت خاطرات و تحلیل‌هایش از دوران مبارزه می‌پردازد.
● برای ورود به بحث، مختصری از بیوگرافی، وضعیت تحصیلی و خانوادگی خود بیان فرمایید.
▪ كروبی: اواخر سال ۱۳۱۶ در خانواده‌ای روحانی و معروف در الیگودرز لرستان متولد شدم. تحصیلات پدرم در نجف به پایان رسیده بود. من اواخر سال ۳۳ به قم آمدم و طلبه شدم (۱۷ سالگی) تا سطح و خارج و ... در حوزه علمیه بودم. در حدی كه افرادی اجتهاد من را تأیید كردند، چهار پنج تای آنان مثل آیات صانعی، فاضل و نوری همدانی اكنون مرجع تقلیدند و برخی كه مرحومند مثل آقای سلطانی طباطبایی (پدر خانم حاج احمدآقا).
در حین تحصیلات حوزوی، در سال‌های ۴۳ یا ۴۴ وارد دانشكده الهیات تهران شدم، اما به علت تبعید و زندان و ... تا سال ۵۱ ادامه تحصیل من به طول كشید و بماند كه تا مرز اخراج هم رفتم، اما مرحوم شهید مطهری با برخی افراد مثل دكتر ناظرزاده كرمانی صحبت كرد و باعث شد من اخراج نشدم. ایشان در آن زمان، استاد آنجا بودند. خلاصه مدتی هم مربوط به زندان و تبعید و زمانی هم به خاطر سربازی بود كه دیر فارغ‌التحصیل شدم. من نمی‌خواستم سربازی بروم و می‌دانستم كه اگر بروم، به خاطر محكومیت‌هایم سرباز صفر می‌شوم. دوستان روحانی ما كه دانشگاه می‌رفتند، دو دسته بودند؛ گروهی رفتند نظام وظیفه كه در پایان مصاحبه نامشان را می‌آورم؛ مثل آقای خاتمی، آقای محمد خامنه‌ای (برادر بزرگ رهبری كه پس از لیسانس حقوق، سربازی رفتند)، آقای خاتمی ستوان ۲ شدند. بعضی دوستان هم اجتهاد گرفتند. اجتهاد از مراجع خاص تعیین شده بود؛ مثلا آیت‌الله شاهرودی، آیت‌الله حكیم، آیت‌الله شریعتمداری و این در حالی بود كه هر مرجعی را هم نمی‌پذیرفتند. بعضی دوستان هم به وسیله برخی چهره‌ها از آیت‌الله شریعتمداری و بعضی دوستان هم از آقای شاهرودی گرفتند. من هیچ كدام را نتوانستم. البته مسائلی بود كه امام وقتی می‌خواست من را مسئول حج كنند، خبرگان كنارشان بودند، می‌گویند، فلانی خوب است و صالح است و بعد می‌گویند، هم از ساواك كتك خورده و هم از خودمانی‌ها؛ از خودی‌ها منظورشان «لیله‌الضرب» بود.
روابط با آقای شریعتمداری كه تیره بود، ممنوع‌الخروج هم بودم، نجف هم نمی‌توانستم بروم و همچنین نفوذی در نجف نداشتم. التبه یك بار هم كه سال ۴۵ رفتم عراق، قاچاقی بود. تنها متوسل شدم به آقای دعایی كه او هم در نجف فراری بوده، اما می‌توانست برای من كاری كند. خلاصه برخی سربازی می‌رفتند و بعضی‌ها اجتهاد می‌گرفتند كه من هیچ كدام را نتوانستم انجام دهم. در حافظه‌ام نیست كه وقتی مدرك گرفتم، چه شد؛ شاید بخشنامه‌ای آمد كه متولدان فلان سال معافند! در هر حال، یا ناگزیر شدم مدرك بگیرم و یا معاف شدم، ولی یادم نیست كه چه شد! منظور این‌كه لیسانس را گرفتم و از سال ۴۸ در تهران مستقر شدم، چون از قم به من فشار می‌آوردند. در دوران خفقان، بارها بازداشت شدم، به گونه‌ای كه از سال ۴۲، زندان‌های ما آغاز شد و تا ۵۷ ادامه داشت. از دو روز و سه روز تا چهل، پنجاه روز و بارها ادامه داشت كه یكی از آنها هم دو، سه سال طول كشید كه آن موقع در شمیران با نام مستعار «اسلامی» امام جماعت بودم. در مدارس هم كار می‌كردم و هنوز هم عده‌ای من را آنجا با همان نام می‌شناسند. جمعه‌ها در مدرسه آقای غیوری كه سید تقی درچه‌ای، مدیر آنجا بود، من می‌رفتم پل سیمان و مدتی هم از شمیران می‌رفتم و در آنجا با نام اسلامی تدریس می‌كردم.
من از آغاز مبارزه كه انجمن‌های ولایتی و ایالتی بود، به عنوان یك سرباز ساده در انقلاب حضور داشتم. نخستین بازداشت من سال ۴۲ بوده كه به علت حمل اعلامیه بود. شاید دو ساعت در شمس‌العماره منتظر پر شدن ماشین شدیم كه دست آخر هم نصفه ماند. به قم كه رسیدیم، حرم تعطیل و همه جا بسته بود و ما هم زیر نظر بودیم و بعد بازداشت شدیم و كار به همین منوال ادامه داشت و هر كاری كه در حد توانمان بود، انجام می‌دادیم.
● در سال‌های دهه سی تا اواسط چهل، موج تازه‌ای در روحانیت به وجود آمد و این در حالی است كه حوزه‌های علمیه تك‌قطبی نبودند. حوزه‌هایی مانند اصفهان و مشهد هم بودند. اگر می‌توانید دورنمای حركت روحانیت در آن سال‌ها را ترسیم كنید. سمت و سوی مراجع و حوزه‌ها و نیز تفاهم‌ها و سمت و سوی رویكردهای غالب حوزه در آن زمان چگونه بود؟
▪ كروبی: حوزه نجف، حوزه‌ای هشتصد ساله بود و حوزه قم كه مؤسسش آقای حایری، استاد امام بود. این مراجعی كه اكنون از دنیا رفته‌اند، شاگردان ایشان بودند. حوزه نجف هم حوزه‌ای چند قرنی است، منتها اوج حوزه قم با آیت‌الله بروجردی بوده، چون ایشان مرجع مطلق شد و ده، پانزده سال هم مرجع مطلق بودند. خود به خود وزنه قم، وزنه سنگینی شد. حوزه‌های مشهد و اصفهان هم بودند. شخصیت علمی هم در آنها بود، اما تحت‌الشعاع قم بودند. حوزه علمیه مهم ما نجف و قم بود.
پیش از این‌كه امام حركتش را آغاز كند، روحانیت كمابیش در مبارزه بود، اما به صورت فردی. چهره‌هایی كه حركت سیاسی داشتند، با نظام درگیر و بازداشت شدند؛ مثل مرحوم طالقانی، گروه فداییان اسلام، حركت آ‌قای كاشانی و نهضت ملی نفت و نیروهای جوانی كه گاهی هم دستگیر می‌شدند. حوزه‌‌ها مستقیم به حالت عمومی وارد مبارزه نشدند، علتش هم این بود كه هم از نهضت ملی، به ویژه از مشروطه روحانیت ضربه خورده بودند، چون روحانیت در مشروطه حضور فعال و جدی داشتند. علما پیشگام و پیشتاز در حركت مشروطه بودند؛ از جمله آقای بهبهانی، شیخ فضل‌الله. حوادث، اختلافات، اعدام، ترور، منزوی و منحرف كردن مشروطه، موجب شده بود، روحانیت سرخوردگی از ورود مستقیم و گسترده و همه‌جانبه در مبارزات سیاسی پیدا كند و یك تكیه كلامی هم بود كه وقتی صحبت از مبارزات و ورود همه به مبارزه بود، می‌گفتند مشروطه تكرار می‌شود، روحانیت، جاده‌صاف‌كن غرب‌زدگان و روشنفكران می‌شود. اساتید به ما جوانان می گفتند، مبارزه به جایی نمی‌رسد، وقتی غنایم و نشانه‌های پیروزی پیدا شد، از دست روحانیت گرفته می‌شود. البته مشروطه هم فقط از دست روحانیت گرفته نشد، بلكه از دست نیروهای اصیل مشروطه هم گرفته شد؛ مثل ستارخان، باقرخان و خیلی نیروهای اصیل.
امام یك باره در سال ۴۱ در انجمن‌های ایالتی و حمایتی رسما وارد مبارزه شد؛ بنابراین، علما كه وارد مبارزه شدند، رسما روحانیت نیز وارد مبارزه شد؛ یعنی حوزه نیز وارد شد و فضا دیگر از تك بودن، یك روحانی، یك عالم، این‌كه مثلا تنها آقای خمینی گاهی در مسجد حرفی بزند و دستگیر شود، بیرون رفت و خلاصه آن كه مبارزه گسترده و به طور جدی، تشكیلاتی و فراگیر شد.
این ورود روحانیت به مبارزه دو عامل مهم داشت:
۱) هنگامی كه قم وارد این قضیه شد، با توجه به موقعیت آنجا و علما، بقیه طلاب، ائمه جماعت و روحانیون هم وارد شدند.
۲) فرد مهم امام بود. وی با ویژگی‌های قاطعش، سوابقی در حوزه داشت؛ یعنی كمتر روحانی بود در سراسر كشور كه یا در سطح یا خارج یا معقول یا منقول شاگردان امام نبوده باشد. همان موقع امام مهم‌ترین دروس را در فقه و اصول داشتند. در گذشته اصلا درس اخلاق نبود. جایگاهی كه روحانیت و در رأس آن امام داشت، وقتی وارد مبارزه شد، تقریبا بخش عظیمی از روحانیت را به مبارزه كشاند و بخشی هم كه به مبارزه كشانده نشدند، ناگزیر به همراهی بودند. مبارزه از حالت مذموم و غیررایج، به دست امام بیرون آمد. مهم‌ترین دستاورد امام، رایج شدن مبارزه بود.
پس روحانیت به خاطر مشروطه احساس سرخوردگی و انفعال داشت و تنها قدرت امام بود كه توانست مبارزه را یك فرهنگ كند.
امام دو قدرت داشت:
الف ) جامعه و روحانیت را وارد مبارزه كند.
ب ) حمله به شاه را طبیعی نشان دهد.
من یادم می‌آید بچه بودم كه شاه‌عبدالعظیم می‌رفتم. مردم صف كشیده بودند و برای ناصرالدین شاه فاتحه می‌خواندند. رضاشاه به خاطر برنامه كشف حجاب و... در ذهن مردم نكوهیده بوده. در كتاب تاریخ بیداری هست كه ناظم‌الاسلام می‌گوید: وقتی ناصرالدین‌شاه كشته شد، هرجا می‌رفتیم، ابا داشتیم بگوییم اهل كرمانیم. سلطنت اصل ریشه‌داری در ایران بود و قدرت امام كه پایه‌های سلطنت را متزلزل كرد و توانست این مسئله را جا بیندازد، خیلی مهم بود؛ یعنی هم توده مردم را به مبارزه كشاند و هم پایه‌ها را متزلزل كرد. دیدگاه‌ها حول این محور بود كه پارلمان عوض شود یا ... خود گروه‌های مبارزاتی می‌گفتند: ما نباید به سلطنت متعرض باشیم. حركت امام، حركتی ریشه‌ای در برابر سلطنت بود. این‌ كه توانست رایج كند كه هدف خود شاه شود، از كارهای امام بود.
امام همچنین اقشار مختلف را وارد مبارزه كرد، به گونه‌ای كه مبارزه از دست نخبگان به سطح جامعه كشانده شد؛ یعنی سال ۴۲ كه امام دستگیر می‌شود، هم حوزه، هم دانشگاه، هم كارگران، هم كشاورزان و هم اصناف شهید می‌دهند و معترض می‌شوند. او همچنین روحانیت را در صفوف مختلف وارد كرد. در آستانه رفراندوم، سران جبهه ملی و نهضت آزادی نوعا بازداشت شدند و هیچ واكنشی رخ نداد. یك سری خانواده‌ها پرچم به دست جلوی قزل قلعه یا دادگستری خیابان شریعتی رفتند؛ یعنی تحرك در سطح خانواده و هم‌حزبی‌ها بود. در حالی كه امام كه دستگیر شد، كشور به هم ریخت. غیر از كاشان و تهران و ورامین كه كشته دادند، در شهرهای دیگر هم تعطیلی و تجمع بود؛ این نشانه وارد كردن توده‌هاست.
● كلا موضع روحانیون، مراجع و حوزه‌های علمیه نسبت به شاه و حكومت چند دسته بود؟
▪ كروبی: این‌كه طرفدار شاه باشند، گاهی روحانیون معدود درباری داشتیم، اما روحانیت با توجه به قضیه مشروطه و با توجه به حركت توده‌ای‌ها، محتاط بودند. در ماجرای سال‌های ۲۰، ۳۰ و ۳۱، تحرك توده‌ای‌ها و جسارت‌های آنان به دین یا حركتی كه علیه حوزه قم شد، آن هم در اوج قدرت شوروی، خود به خود محافل مذهبی احساس می‌كردند اگر سلطنت نباشد، ممكن است اوضاع كشور به هم بریزد.
خود شاه هم می‌گفت: اگر من بروم، ایران می‌شود ارمنستان و تجزیه می‌شود و واقعا اگر قدرت امام نبود، امان‌پذیر هم نبود. به خاطر این چیزها بود كه برخی احساس می‌كردند كه نمی‌دانند چه می‌شود و نمی‌توانند ابزار حكومت را در دست بگیرند. البته هتك حرمت‌های پهلوی و بحث جشن‌های ۲۵ ساله، باعث شده بود كه روحانیت به او خوش‌بین نباشد، اما می‌گفتند ما نمی‌توانیم حكومت دینی به وجود بیاوریم. عده‌ای هم می‌‌گفتند حكومت دینی مطلق، زمان ظهور آقا امام زمان است و كناره‌گیری می‌كردند.
● نگاه غالب حوزه قم چه بود؟
▪ كروبی: علما كه با سلطنت خوب نبودند، برای همین نسل جوان هم میانه خوبی با آنان نداشتند، اما مبارز هم نبودند. ما در اینجا سه حالت داریم: بی‌طرفی، طرفداری و مبارزه. آنان بی‌طرف بودند و از مسائل سیاسی كناره‌گیری می‌كردند، چون هم تجربه تلخ داشتند و هم به آینده مطمئن نبودند. اما گروه‌های سیاسی تلاش می‌كردند، حالا یا ماركسیست یا ملی یا ملی‌مذهبی و تنها این ‌كه بتوانند وارد حكومت شوند، مطرح بود و نه تغییر نظام و البته عامه روحانیت هم از این پرهیز می‌كرد. مثلا آقای خوانساری از آقای كاشانی حمایت كرد و دست آخر كودتای ۲۸ مرداد رخ داد.آنان احساس می‌كردند این مبارزات برای روحانیت نتیجه ندارد. فداییان اسلام هم كه اصل حكومت اسلامی و دگرگونی را می‌خواستند، جمعیت اندكی بودند و یك‌سری كارهایشان سرنوشت‌ساز بود، مثل ترور هژیر كه انتخابات را تغییر داد.
تفكر امام تفكر مبارزه بود، نه تفكر عامه روحانیت. ایشان تنها دنبال فرصت بود. رحلت آقای بروجردی و آمدن امام از صف دوم به صف اول، فرصتی برای مطرح شدن امام شد. ساواك تأیید می‌كند كه مهم‌ترین درس، درس حضرت امام بود. مرجعیت هم دیگر مطلق نبود و پخش ‌شد؛ آقایان خویی، گلپایگانی، خوانساری، میلانی، امام. اینها روی كار آمدند. نكته‌ای هم در ذهن امام بود كه آقای بروجردی مانع برخی حركت‌هاست. امام پیش‌بینی كرده بود كه بعضی گروه‌ها پس از آقای بروجردی تحرك خواهند كرد. حتی امام اساسا دنبال آن بود، اما چون زمینه نداشت، كامل بیان نمی‌كرد، برای همین از امر به معروف خطاب به شاه آغاز می‌كند.
● آیا مبارزات روحانیون، تشكیلات خاصی داشت؛ یعنی مبارزاتی كه توسط روحانیت اداره می‌شد، در چه قالب‌ها و عملیاتی به پیش برده می‌شد؛ مخفی، علنی و...؟
▪ كروبی: روحانیت دیگر به این صورت و با رهبری مراجع و در رأس آنان، امام وارد مبارزه شد. امام تعیین نمی‌كند كه چگونه. همه را تأیید می‌كند و رابطه دارد و كمك می‌كند. اینها پایین‌تر كه می‌آید، دسته‌بندی می‌شوند.
عده‌ای اعلامیه امام را چاپ، عده‌ای پخش و عده‌ای كار مسلحانه می‌كنند و عده‌ای نیز به وعظ و خطابه می‌روند. بسته به استعداد و توان افراد، اما امام همه را زیر پوشش خود دارد و همه را رهبری و كمك می‌كند.
● شما و همكارانتان چگونه مبارزه می‌كردید؟
▪كروبی: روحانیون هم گاهی به تشكل‌هایی وابسته بودند. در آغاز مبارزه عادی بود؛ یعنی پخش اعلامیه و منبر و آگاهی عمومی. شاه مجبور می‌شود واكنش نشان دهد. فیضیه را می‌كوبد، عده‌ای را دستگیر می‌كند، اما باز پایان نمی‌پذیرد. برای همین می‌خواهد قم را از نیروی جوان تخلیه كند و به این ترتیب، سربازگیری شروع می‌شود كه این هم نتیجه نمی‌دهد. امام مرتب از اینها بهره‌برداری می‌كند و می‌گوید: من نشسته‌ام بیایند خانه من را هم روی سرم خراب كنند، نشسته‌ام بیایند مصطفی را هم ببرند سربازی، من در خانه را باز می‌گذارم، بیایند اینجا را هم تخریب كنند و حتی رژیم به امام و آقایان شریعتمداری و حكیم نامه‌ای نوشته بود و تهدید كرده بود اگر نامه را جواب دهید، خانه را روی سرتان خراب می‌كنیم.
● نامه چه بوده؟
▪ كروبی: همدردی كرده و گفته بودند سری به نجف بزنید. امام پاسخ می‌دهد كه ما از ایران بیرون نمی‌آییم. قدرت رهبری این است كه صحنه‌های مبارزه را هدایت و كنترل كند. آنان كه دیدند كوبیدن فیضیه و ... اثری ندارد، خود حضرت امام را گرفتند و به این شكل بود كه طوفانی به پا شد. كشتار موقتا نیروها را ساكت می‌كند، اما نیروها تشكیلاتی‌تر می‌شوند و آتش زیر خاكستر باقی می‌ماند. سال بعد كه امام را برای بار دوم می‌گیرند (كاپیتولاسیون)، دیگر كشتار در سراسر كشور كنترل نمی‌شود؛ مغازه‌ها را تخته می‌كنند، دستگیر می‌كنند و ... اما نتیجه آن ترور منصور می‌شود. مرتب از درون تشكیلات گروه‌های ورزیده‌تر بیرون می‌آید. اساس مبارزه هم سه چیز بود: ۱) مسائل سخنرانی‌ها
۲) اعلامیه‌ها را چه امام و چه مراجع امضا می‌كردند، پخش می‌كردند
۳) زندان رفتن، مسائل مالی و تقویت نیروهای مبارز. بالاخره مبارزه هزینه دارد.
تأمین خانواده‌ها، اعلامیه، اسلحه و... كه بخش مهمی از آن به امور مالی برمی‌گردد. امام ضمن این‌كه مستقیم به هیچ كس نمی‌گوید این كار را بكنید، ولی همه را حمایت می‌كند. مثلا در امور مالی به سمت خود و وكلا می‌نویسد كه به بهترین وجه خانواده‌های ایرانیان را حمایت كنید. درباره گروه‌های مسلح هم به كسی نمی‌گوید مسلح شو، اما كسانی كه منصور را ترور می‌كنند، بعد مورد توجه امام قرار می‌گیرند. مرحوم حاج‌آقا مصطفی می‌گفت: بورسا كه بودیم (جایی بندری است كه در تركیه امام را آنجا می‌برند ) امام می‌گفتند: روزهایی من چهارصد مرتبه در اذكارم طیف بخارایی را دعا می‌كنم. امام علنی نمی‌گفت، اما قبول داشت. یك‌سری گروه‌ها را هم مثل مجاهدین اصلا از اول قبول نداشت. كسی در زندان نقل می‌كرد كه امام برای صرف وجوهات گفت به مجاهدین كمك نكنید. همان اوایل تشكیل مجاهدین كه خود آن آقا می‌گفت، من وجدانا عذاب می‌كشم كه به حرف امام گوش نكردم و فكر كردم او اشتباه می‌كند.
● اشاره‌ای به گروه‌ مجاهدین كردید. تعامل روحانیون مبارز با گروه‌های دیگر مثل جبهه ملی و... چگونه بود؟
▪ كروبی: نكته‌ای‌ هست و آن این‌ كه وقتی جمعیتی در یك صفی قرار گرفتند كه دشمن مشتركی دارند، اختلافات خود را كنار می‌‌گذارند. مثل الان كه آمریكا دشمن مشترك ماست. دوران انقلاب نیروها تلاش می‌كردند تا جایی كه امكان داشت، مشتركات خود را برای حذف دشمن نگه دارند. روحانیون با همه گروه‌ها مرتبط هستند. نهضت آزادی چهره‌های مذهبی هم داشته‌اند.
ما از لحاظ مالی واقعا زندگی بدی داشتیم، اما در دادگاه آقای طالقانی شركت می‌كردیم. روابط به خصوص با مذهبی‌های نهضت آزادی خوب بود. آیت‌الله طالقانی می‌گفت جبهه ملی سه گروه است؛
۱ـ) معتقد
۲) لابه شرط كه كاری ندارند
۳) به شرط لا كه مخالفند.
با نهضت آزادی واقعا همكاری می‌شد. آنان هم كمك می‌كردند. البته این نكته هم همیشه در اذهان ـ به ویژه در زندان ـ بود كه ما در مبانی اختلاف‌نظر داریم و هرچه جلوتر می‌آمدیم، اختلافات بیشتر بروز می‌كرد. البته اختلافات شدید اصولا در دوران غنایم است. من نمی‌خواهم پشت سر آنها چیزی بگویم، اما باعث اختلاف اول، همانها شدند. این انحصارطلبی و زیاده‌خواهی چیزی است كه وجود دارد. آنها می‌خواستند وقتی آمدند، همه چیز دستشان باشد. البته عده‌ای این ‌گونه بودند. آقای طالقانی این جور نبود، هرچه پایین‌تر بیایی، بدتر می‌شود. نسل جوان باید بدانند ما تا تحمل، سعه صدر و دوراندیشی نداشته باشیم، نمی‌توانیم درست حكومت كنیم. همیشه اقلیت موفق‌ترند.
● جریان دارالتبلیغ آقای شریعتمداری از چه قرار بود، با توجه به این‌كه شما كه در متن جریان بوده‌اید و حتی درگیری‌هایی نیز با آن جریان داشته‌اید.
▪ كروبی: حوزه علمیه وجود دارد. حوزه علمیه دارد طلبه تربیت می‌كند و قرن‌ها این كار را انجام داده است. بخش عظیمی از فرهنگ ما به حوزه‌های علمیه برمی‌گردد. به ویژه پیش از تمدن غرب و دانشگاه ایران هم كه دانشگاه ۱۳۱۳ تأسیس شده و آن هم حاصل حوزه است. این حوزه‌ها تشكیلاتی و منظم نبوده و طبقه‌های روشنفكر می‌گفتند: باید منتظر شوند و این بحث خوبی هم بود. پس از خرداد ۴۲ آقای شریعتمداری دارالتبلیغ را آغاز كرد. امام نگران بود كه چیزی خارج از حوزه نشود. حوزه را اصلاح كنیم، اما تاسیس یك دارالتبلیغ كنار حوزه این بیم را داشت كه فردا حكومت بگوید این رسمی است و حوزه دیگر رسمی نیست.
● فعالیت عمده دارالتبلیغ چه بود؟
▪ كروبی: طلبه ببرند و نویسنده، مبلغ و ... درست كنند. زمزمه‌هایی داشتند و صحبت دانشگاه اسلامی كردند كه امام گفت، من تحریم می‌كنم. پس از خرداد در مدارس فعالیت می‌كردند، سپاه دین تأسیس كردند؛ یعنی تجربه خرداد و امام به آنها نشان داد كه باید وارد حوزه‌ها بشوند. امام مقابل همه اینها موضع‌گیری كرد. وقتی اوقاف وارد یك سری مدارس شد، امام تحریم كرد و گفت: طلبه‌ای كه در آن مدارس می‌رود، نمازش درست نیست و حقوقش حرام است. برداشت امام این بود كه همه این كارها در رابطه با تضعیف حوزه‌های گسترده‌ هشتصد ساله است. به هر حال پس از غیبت، اسلام را حوزه‌ها و روحانیت نگه داشته است. فلسفه، تفسیر، فقه و اصول و ... همه در حوزه‌ها ماند. امام احساس كرد این حركت‌ها حوزه را تضعیف می‌كند. اساس كار امام این بود كه می‌گفت: هر اصلاحی می‌خواهد باشد، باید درون حوزه باشد. علوم را دسته‌بندی و امتحانات را هم جدی كنید. مثلا بگویید تا كسی این امتیاز را نیاورد، وارد قم نشود و خلاصه تنظیم كنیم اراذل و اوباش وارد نشوند. طبقه‌های خاطی را اخراج كنیم. شاخه جدا مقابل حوزه تأسیس نكنیم، برای همین، همه را تحریم می‌كرد و حتی شاه را هم تحریم ‌كرد. اوقاف سال‌های ۴۴ فعال شد و یك سری مدرسه گرفت و یك سری طلبه بود و امام همه را تحریم كرد. گفت: اینها می‌خواهند حوزه را كه مركز قدرت است، تضعیف كنند.
خلاصه این‌كه امام می‌گفت همه كارها در حوزه انجام شود و همه علما هم مسئولیت آن را بپذیرند، ولی آقای شریعتمداری مخالف بود.
● در پایان بحث، اگر خاطره‌ای جالب توجه و ناگفته از سال‌های مبارزه با رژیم ستمشاهی دارید، به عنوان حسن ختام، بیان كنید.
▪ كروبی: در اوایل سال ۴۵ كه اوج مبارزه بود، ما تلاش می‌كردیم از هر فرصتی بهره‌برداری كافی و وافی برای اهداف خودمان داشته باشیم؛ از جمله ایام عید نوروز بود كه زایران بسیاری برای سال تحویل به حرم مطهر حضرت معصومه(س) می‌آمدند. ما هم برنامه‌ریزی‌های زیادی می‌كردیم و اهداف تبلیغی خود را جلو می‌بردیم. هر ساله تعداد زیادی از ما دستگیر هم می‌شدند، چون جنگ قاعدتا بدون تلفات نمی‌شود و باید بگویم كه فرماندهی و رهبری این كارها هم با من بود.
پس از این روزها هم با گزارش‌هایی كه به ما می‌رسید، جمع‌بندی می‌كردیم كه مثلا چند نفر دستگیر شده‌اند و چند نفر دیگر باید مواظب باشند؛ از جمله افرادی كه تحت تعقیب قرار گرفت، من بودم. حالا ماه رمضان هم فرا رسیده بود و ما هم می‌خواستم برویم تبلیغ در یكی از روستاهای كاشان. خلاصه رفتم تا آخر قم. نزدیك بیمارستان نكوئی و منتظر آمدن ماشین شدم. ناگهان دیدم یكی از كارمندان ساواك به نام رضا شیرازی به طرف من می‌آید. حالا من می‌خواهم از دست اینها فرار كنم و ناگهان او را دیدم. او هم آمد جلو و با من دست داد و گفت كجایی؟ چند ماهه نیستی و احوالپرسی‌. آقارضا با خودش فكری كرده بود اگر من را دستگیر كند، حالا یا من او را می‌زنم، چون جثه‌اش كوچك بود و یا آن ‌كه مردم به كمك من می‌آیند، خلاصه از هم جدا شدیم و من فهمیدم كه او رفت تا خبر دهد من را دستگیر كنند.
خلاصه تا او رفت، من هم زدم به كوچه پس‌كوچه‌ها و رفتم به خانه و وسایلم را جمع‌آوری كردم و نصف شب آمدم بیرون و رفتم و منتظر ماشین شدم و با یك ماشین باری رفتم به طرف كاشان.
خلاصه به روستا رسیدم و مشغول تبلیغ شدم و بی‌خبر از اوضاع قم و نمی‌دانستم حالا كه ساواك در به در به دنبال من است، بالاخره رد من را می‌گیرد و می‌فهمد من در روستای جوشقان كاشان مشغول به تبلیغ شده‌ام. از شانس من دو تا جوشقان در كاشان بود كه یكی از دیگری معروف‌تر بود. می‌روند به آن جوشقان دیگر و طلبه‌ای را كه در آنجا مشغول تبلیغ بود، دستگیر می‌كنند و می‌برند قم. حالا از قضا آن بنده ‌خدا، اصلا اهل مبارزه و سیاست هم نبود. در قم او را بازجویی می‌كنند و می‌گویند تو مهدی كروبی هستی و دیگر اتهامات كه او هم می‌گوید كه من كروبی نیستم و وقتی هم آقا رضا او را می‌بیند، می‌گوید: این كه كروبی نیست. حالا اینها در حالی اتفاق می‌افتد كه اصلا من روحم از قضایا خبردار نیست.
در همین اوضاع، دیدم سیدحمید روحانی نامه‌ای برای من نوشت و چون می‌خواست رمزی بنویسد، گفته بود كه مواظب باش، بعضی‌ها به خاطر تو دستگیر شده‌اند. با این حال نفهمیدم منظورش چیست؟
در همان اوضاع من هم مثل دیگر طلاب كه به دیدار عالم بزرگ شهرستان می‌روند، به دیدن آیت‌الله یثربی در كاشان رفتم. تا از در وارد شدم، دیدم رنگ ایشان پرید و گفت: شما اینجا چه می‌كنی؟ مگر نمی‌دانی دنبالت هستند؟ خلاصه شخصی به نام آقای رسول‌زاده ما را با ماشین به سردابی برد و مخفی كرد.
البته شش ماه پس از این ماجرا و سر نامه سرگشاده امام به هویدا، دستگیرم كردند و خیلی شكنجه كردند و دندانم را شكستند و پرده گوشم را هم پاره كردند. وقتی هم من را می‌زدند، دكتر جوان بازجوی معروف ساواك آماده بود و مدام من را فحش می‌داد و می‌گفت: این كروبی، موجودی است كه نگو و نپرس. یك روز به من خبر دادند كه او جلوی بیمارستان نكوئی در قم ایستاده و تا مأموران ما بروند، او در رفته و ما را تا روستاهای كاشان كشانده و حتی یك شیخی را اشتباهی به جای او گرفتند.
گفت‌وگو با مهدی كروبی