پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا


جایی برای زندگی، فرصتی برای مرگ


جایی برای زندگی، فرصتی برای مرگ
«اریک امانوئل اشمیت» نویسنده نمایشنامه «مهمانسرای دودنیا» درباره نمایشنامه اش می گوید: «نمایش من درباره چیست؟ درباره پذیرفتن راز، رها کردن و رفتن، نترسیدن از ناشناخته ها و قبول آنچه گریزناپذیر است... وقتی در آستانه مرگ بودم از احساس نابجایی که مرا در برگرفت جا خوردم، حسی از کمال و آرامش.
قبل از آن من از همه چیز می ترسیدم؛ از عنکبوتها، از چهره های بی حالت و ناگهان من بودم، بی هیچ ترس و دلواپسی و صدایی که صدای من نبود، مدام در گوشم نهیب می زد که همه چیز متبرک است...!
سهراب سلیمی که تاکنون در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ دو نمایشنامه «امانوئل اشمیت» با نامهای «خرده جنایتهای زن و شوهری» و «نوای اسرار آینده» را با موفقیت در تئاتر شهر اجرا کرده بود.
اینک، دو سال، پس از آخرین اجرای «نوای اسرارآمیز»، «مهمانسرای دودنیا» نوشته دیگری از امانوئل اشمیت را در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر در حال اجرا دارد.
داستان «مهمانسرای دودنیا» از آن دست داستانهایی است که معمولاً به مذاق تماشاگران ایرانی خوش می آید. روایت رویدادهایش را با طرح پرسشهایی درباره مرگ و زندگی آغاز می کند و در گستره موقعیت نمایشی -که از آغاز تا پایان نمایش مدام گسترش پیدا می کند- تقابل میان دو دنیای زندگی و مرگ، بارها و بارها مورد پرسش و سؤال قرار می گیرد.
این موقعیت، شخصیتهایی را به ما نشان می دهد که هر یک به دلیلی، بیماری یا تصادف، به کما رفته اند و اکنون روح آنها در فضایی معلق میان زندگی (پایین) و مرگ (بالا) منتظر تعیین تکلیف است. خود این موقعیت و فضای معلق میان دودنیا، موضوع و محدوده جذاب و پرتعلیق و پرظرفیتی است که به خوبی می تواند محمل و بستر طرح یک داستان دراماتیک قرار بگیرد؛ همان طور که تاکنون به کما رفتن و سیر معلق روح در دنیایی دیگر، موضوع روایت بسیاری از داستانهای ادبی و فیلمنامه ها و نمایشنامه ها قرار گرفته و همواره از جذاب ترین و پرطرفدارترین موضوعات هم بوده است.
«مهمانسرای دودنیا» با محور قرار دادن این موقعیت دو محدوده اصلی را شامل می شود که در یکی از آنها، «اشمیت» با به چالش واداشتن مفاهیم و رویدادهای بیرونی و ژرف ساختی مورد نظر، به معرفی و شناخت ایجاد کردن نسبت به مسأله اصلی داستان می پردازد و در محدوده دوم با وارد کردن تم دیگری برای کمک به برجسته کردن تم اصلی، به پرداخت تعلیق دار دراماتیک و به سرانجام رساندن ساختار داستان می پردازد.
نخستین موضوعی که قهرمان نمایش با آن مواجه می شود عدم قطعیت است. این معلق بودن واقعیت، نخستین نشانه های فضایی است که نمایش در آن اتفاق می افتد؛ برای نمونه هر یک از شخصیتها، فرشته نگهبان را به اسمی که خودشان می خواهند صدا می کنند؛ امانوئل گابریل، رافائل؛ و فرشته هم به هر یک از این اسامی جواب می دهد!
▪ رئیس دلبک: تو به گابریل می گی اما نوئل؟
و نخستین پرسشی که «راجاپور» و «رئیس دلبک» در راستای چالشهای محتوایی نمایش مطرح می کنند در ادامه همین عدم قطعیت و درباره حقیقت است. اینکه حقیقت «رئیس دلبک» با حقیقت «راجاپور» متفاوت است و بعدها می خواهیم از این فرضیه به چالشهای پرداخت داستانی برسیم. چگونه؟
ورود «ژولین» به جمع شخصیتهای «مهمانسرای دودنیا» بهانه ای است که به واسطه آن سه شخصیت دیگر به روایت ماجراهای زندگی شان می پردازند، افزون بر آنکه بخشی از زندگی «ژولین» را خود او و بخش دیگرش را دکتر «اس» از روی پرونده او به ما می گوید. پس ما، در فرصتی کوتاه با زندگیهای کاملاً متفاوت و حتی متضاد شخصیتها مواجه می شویم که البته این، مقدمه مواجهه تماشاگر با حقیقتهای متفاوت است. در واقع حقایق چندگانه، زندگیهای متفاوت هر یک از شخصیتهای داستان است. در این فرصت سرعت روایت هم به گونه ای است که اطلاعات به نوبت و با ریتم و ضرباهنگی مناسب ارایه می شوند.
اما روایت زندگیها که به نظر، تعریف حقایق مختلف است در ادامه، زمینه ساز برداشتهای متفاوت شخصیتها از مرگ می شود. در واقع نگاه شخصیتها به زندگی و چگونگی زندگی آنها، دیدگاهشان درباره مرگ را شکل می دهد.
به همین دلیل، جنس انتظار هر یک از شخصیتها با توجه به برداشتی که از زندگی (گذشته) و مرگ (آینده) دارند متفاوت به نظر می رسد. این تفاوت که به واسطه چالشهای گفتاری، باعث تعلیق و درگیری دراماتیک می شود در ادامه و پس از برخی نتیجه گیریها به یک دیدگاه جدی تر می رسد؛ اینکه چگونه می توان زندگی و مرگ را تحت تأثیر عملکرد خود قرار داد؟ حضور فرشته وار «لورا» و نمایش ایمان قوی او، راه حل این چگونگی است.
توسل به نیروی عشق و ایمان، تنها مؤلفه ای است که قوانین گریزناپذیر و انرژی غالب و حاکم بر داستان و صحنه نمایش را پس از ورود «لورا» و ایجاد تغییر در دنیای «ژولین» بر هم می زند و همه قطعیتهایی را که در شرف شکل گیری و تثبیت دوباره هستند با تردید مواجه می کند: این نیرو حتی دکتر «اس» و اقتدارش را که دستاورد حضور قدرتمند او در هدایت شخصیتها به سمت سرانجام و سرنوشت است را تحت تأثیر قرار می دهد و سرنوشت «راجاپور» و «لورا» را بعد از سالها و ماه ها به سرانجام می رساند.
نمایش سهراب سلیمی، اجرایی درباره زندگی، مرگ و ایمان و عشق است؛ موقعیت اصلی این نمایش به اندازه کافی بکر و زیباست. تصور کنید چقدر جذاب است آدمهایی را ببینیم در عین حال که اجساد خودشان را از بالا نگاه می کنند، خوشحالند و شیرین زبانی می کنند و از سوی دیگر نگران آینده شان (زندگی یا مرگ) هستند. سهراب سلیمی با طراحی صحنه زیبا و قرار دادن وسعت بدون نشانه صحنه، امکان باورپذیری فضا را ممکن کرده و از همین روی نمایش در زمینه برقراری ارتباط مؤثر و مطلوب مورد نظر با مخاطب موفق است.
نمایش در ادامه نیز این ارتباط موفق را با تماشاگر حفظ می کند و به راحتی با طرح سؤالها و به چالش واداشتن ذهن مخاطب، محتوا و ژرف ساختش را نیز مطرح می کند.
شاید یکی از مهمترین نتایجی که نمایش در پی آن است نگاه کوتاهی از سوی مخاطب به پشت سر باشد:
▪ راجاپور: پس بنابراین، همه راه زندگی رو اشتباه رفتم!
مهدی نصیری
منبع : روزنامه قدس