پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا


تداعی معانی


تداعی معانی
از اواسط قرن هجدهم مفهوم تداعی معانی(۱) را فزون در فزون در قالب اصلی تبیینی بسیار اساسی و بارور و همه جا گیر در علوم انسانی و در حد کمتری، در علوم بیولوژیکی دیده اند. گرایش به همتا کردن تداعی معانی با مکتب روانشناسی تداعی گرا که اواخر قرن نوزدهم نشو و نما کرده است، سبب مبهم شدن این حقیقت گشته است که این اصل در شکل بسیار کلی در جد و جهد برای انطباق شیوه ها و مفروضات علم به بررسی انسان نقش اساسی داشته است. این اصل دو جنبه دارد؛ اول اینکه پدیده های پیچیده ذهنی از عناصر ساده ای تشکیل می شود که در نهایت مأخوذ از صور حسی است و دو دیگر اینکه سازوکار تشکیل شدن آنها وابسته است به شباهت و یا تلفیق مکرر عناصر ساده در زمان و مکان. تداعی معانی برای تغییر نظم یافته از طریق تجزیه سازوکاری فراهم می سازد که متمم (و صاحب نقس مشابهی در) مفهوم جاذبه در علوم فیزیکی شیمیایی می گردد. این اصل، سوای وضعیت بدیهی ان در معرفت شناسی تجربه گرایانه و نظرات روانشناسانه یادگیری، در انگار پیشرفت و نظریه اصالت سودمندی مربوط به قانون و اقتصاد و اخلاق و نظریات مریوط به تکامل ارگانیک و نظریه اجتماعی کارکردگرایانه و همین طور هم در نظریات مربوط به نقش نظام عصبی و روانکاوی نقش بنیادی داشته است، بسیاری از این نظریات سخت به هم مرتبط اند و می توان آنها را جزئی از سنت منسجم در تاریخ اندیشه ها در نظر آورد.
در نخستین شرح و بسط نظام مند نظریه تداعی گرایانه مربوط به ذهن و مغز، دیویدهارتلی(۲) به سرگذشت ماقبل تاریخی دور و دراز این مفهوم می پردازد:
تأثیر تداعی بر اندیشه و نظر و مهر ما چنان گسترده و بدیهی است که امکان ندارد از یاد نویسنده ای که با اینها سروکار داشته است گریخته باشد، گو اینکه تداعی، که در معنای خاص این کلمه در اینجا به آن افزوده شده است نخست بار آقای لاک(۳) در کار آورده است. ولی جملگی آنچه باستانیان و اکنونیان راجع به قدرت عادت و رسم و سرمشق و آموزش و اقتدار و تعصب حزبی و شیوه یادگیری صنایع دستی و هنرهای لیبرال و چه و چه پیش کشیده اند، پای بست ان همین نظریه بوده است... (نظراتی درباره انسان۱۷۴۹)(۴)
این درست است که جنبه های تداعی معانی را نویسندگان متعددی پیش از لاک، مثلاً افلاطون(۵) و ارسطو(۶) و هابز(۷)، ذکر کرده اند. منتها تحول این مفهوم در قالب اصلی اساسی تبیین، به یک سلسله تحولات مرتبط در عرصه های بودشناسی و معرفت شناسی و روش شناسی علمی در قرن هفدهم متکی بوده است و بیشترینه آنها هم در مخالفت با جنبه های سنت ارسطویی صورتبندی شده است. اینها با هم ترکیب می شوند و زمینه ای فکری فراهم می آوردند که تداعی معانی در آن، مفهوم اصل تبیینی در تفسیر جهان غیرمادی می شود.
تأثیر دوگانه تقویت ذهن ـ جسم دکارتی(۸) و قبول فزونی یابنده فلسفی مکانیکی در قالب سودمندترین تفسیر دنیای مادی، ذهن انسان را از جسم و از دنیای اعیان بیرون از ذهن جدا می سازد و مسئله معرفت شناسانه چگونگی کسب معرفت حقیقی ما را حادتر می کند. اگر کسی، به شیوه لاک، ثنویت ذهن ـ جسم را بپذیرد ولی در اعتقاد دکارت به ایده های جبلی سهیم نباشد، آن وقت تبیین اکتساب معرفت و کارکردهای ذهن، بدون مصالحی که با آن کار کند، (به طور لفظی و حقیقی) برجای می ماند. امکان دارد نظرات دکارت را درباره انسان و اتوماتیسم حیوانی اینگونه تفسیر کنیم که مبنایی براین نظریه شرطی سازی فراهم می آورد. در فرانسه و باز در بریتانیا در قرن نوزدهم، مثلاً تی.اچ.هالکسی(۹)، همین تفسیر را هم می کنند و بدین وسیله نوشته او را به عنوان تأثیر بسیار مهم بر تکوین تداعی گرایی قرار می دهند. پس از ان نیز امتیاز چنین نظریه ای را به دکارت داده اند و زمینه فکری معاصر (در مقابل رایج) را ملحوظ نکرده اند. این نظریه در اینجا آنگونه که در قرن هفدهم به فهم می آمده است. با استناد به پذیرش اندیشه های دکارت در بریتانیا ـ لحاظ گردیده است. از معرفت شناسی و بودشناسی وی ثنویت بی چون و چرایی مستفاد می شده است و نظراتش درباره حرکات مکتسب و غیرارادی مایه ضمان نظریه یادگیری نمی شود، زیرا یادگیری به «تجربه» در قلمرو و ذهنی دلالت می کرده است. به منظور نسبت دادن نظریه شرطی سازی، که بتوان با یادگیری انسان مرتبط دانست، ارتکاب ناسازی تاریخی ناگزیر می نماید. در بنیاد کردن تأثیرات نظرات دکارت بر دنیای معاصرش، لازم است دقت کنیم که مبادا اتوماتیسم موردنظر وی را اینگونه تفسیر کنیم که بر یادگیری انسان اطلاق می گردد. ادغام فیزیولوژی حیوانی موردنظر دکارت با تداعی گری، محصول اواخر قرن هجدهم و قرن نوزدهم است.
دکارت مفهوم ذهن را به طور سلبی آن چیزی تعریف می کرده است که به جسم مربوط نمی شود. مفاهیمی که در عرصه های معرفت شناسی و نجوم مثمر ثمر از آب در می آمده اند؛ در عرصه های معرفت شناسی و روانشناسی غیرقابل دسترس بوده اند. نزد دکارت، ذهن هدف احتمالی برای معرفت علمی نبوده است. به نظر وی، ذهن بسط نیابنده و غیرقابل تقسیم بوده است و جوهر ان هم اندیشه یا اختیار. نتیجه فلسفی چنین وضعی این بوده است که، جز قیاس، زبان دیگری برای توصیف ذهن وجود ندارد.
لاک می خواسته است اولویت تجربه را در کسب معانی مؤکد سازد. وی واحدهای تجربه را از نظرات معاصر و غیردکارتی در باب فلسفه مکانیکی می گیرد. لاک، مانند هارتلی ـ به رغم تجربه مشترک در علم طب ـ قیاس هایش را برای تحلیل تجربه از فیزیک برمی گیرد. دیدگاه مکانیکی اش نیوتنی بوده است اما فیزیک مسطور در کتاب معروفش جستاری در باب فهم بشری(۱۰) (۱۶۹۰)، فیزیک گلبولی(۱۱) رابرت بویل(۱۲) و در معرفت شناسی هم مدیون نظر پی یر گاسندی(۱۳) در باب صور حسی ذره گرایانه(۱۴) بوده است. به این ترتیب، لاک در تبیین منشأ معانی (ایده ها)، یا تلفیق معانی ساده و تشکیل معانی پیچیده، شالوده یک جنبه از جنبه های تداعی گرایی را بنیاد می کند. این معرفت شناسی، معرفت شناسی مکانیستی بوده است ـ گیریم که مادی گرایانه نبوده، اغلب اوقات مطرح کرده اند که بخش موسوم به «در باب تداعی معانی» را لاک بعدها به کتابش افزوده است. این بخش مبحث مختصری است که در ۱۷۰۰ به چاپ چهارم (کتاب دوم، بخش سی و سوم) می افزاید تا علم روابط نابهنجار و غیرعقلانی و معمولی بین معانی را تبیین کند. با این حال باید توجه کنیم که، با اینکه دلمشغولی لاک با معرفت شناسی سبب می شود به جنبه های روانشناسانه نظراتش به طور عمیقی نپردازد، بحث وی در باب تداعی معانی با کل مجموعه اندیشه هایی که منجر به استقرار سنت تجربه گرایی در علم و فلسفه می شود، همخوان بوده است.
برای بهره گیری نظام مند از الگوی موردنظر لاک در تفسیر تجربه، دو پیش نیاز نظری دیگر وجود داشته است. لدموندلا(۱۵) در مقدمه ای بر ترجمه خویش از کتاب جستاری در باب منشأ شر(۱۶) (۱۷۳۱)، گفتاری می آورد «درباره اصل بنیادی فضیلت یا اخلاق». مؤلف ناشناس این کتاب، عالیجناب جان گی(۱۷)، از نظر لاک سود می جوید و آن را در برابر نظریه فطری بودن منشأ احساسات اخلاقی و مهرورزی فازغ از غرض ـ که فرانسیس هاچسون(۱۸) از آن طرفداری می کرده قرار می دهد. جان گی تداعی معانی را در عرصه های اخلاقیات و روانشناسی به کار می بندد و چنین استدلال می کند که احساس اخلاقی و شهوات و نفسانیات مکتب از تجربه است. به لحاظ وی، آدمیان جویای لذت اند و از درد دوری می جویند و وحدت معهود ای تجربه ها با اصل تداعی موجد گرایش های اخلاقی و عاطفی ماست. گفتار جان گی نخستین جلوه منسجم احکام و اصول نظریه اخلاقی نفع گرایانه و مکتب روانشناسی تداعی گرا بوده است.
دوم عنصری که به نظر نظام مند مربوط به تداعی کمک می کند، در مباحثی پدیدار می شود که نیوتن(۱۹) در پایان Principia Mathematica مطرح می سازد و ضمیمه نورشناسی(۲۰) می کند. اینها مبنای فیزیکی تداعی معانی را میسر می سازند. وی می گوید که چه بسا ارتعاشات گلبول های نور سبب ارتعاش در شبکیه چشم و مغز شود و موجد حس بینایی گردد. وی تداوم حسیات را نیز یادآور شده بود. لاک به صراحت از اظهارنظر درباره مبنای جسمانی تداعی ها پرهیز کرده بوده است. مباحث نیوتن به این نکات دامن می زند که چه بسا ارتعاشات گلبول های فیزیکی مسبب پدیده های حسیات و تکثیر آن در نظام عصبی و دوام آن، یعنی خاطره، باشد.
دیوید هارتلی، در نظراتی در باب انسان، قالبش، وظیفه اش و توقعاتش (۱۷۴۹)، چنین می گوید که پس از خواندن کتاب جان گی و توجه به جد و جهد وی مبنی بر استنتاج جملگی لذات و آلام فکری ما از تداعی، بر آن می شود که به قدرت تداعی توجه کند. از همین به تفحص درباره عواقب تداعی با توجه به اخلاق و مذهب و علت فیزیکی آن می پردازد. وی پسیکو ـ فیزیولوژی روانشناسی ـ تن شناسی نظام مندی پدید می آورد، برگرفته از نظرات نیوتن و لاک وگی، که مبتنی بوده است بر تداعی معانی در ذهن و بر ارتعاشات گلبولی در نظام عصبی، الغرض اینکه هارتلی، مورد به مورد، چنین استدلال می کند که ارتعاشات فیزیکی در ذهن و نخاع و عصب ها مبنای جملگی حسیات و معانی و حرکات انسان و حیوان است و یادگیری هم نیتجه تلفیق مکرر ارتعاشات گلبولی و تداعی های ذهنی در زمان و مکان است و موجد عادات بر طبق اصل لذت ـ الم(۲۱) می گردد. این اصل نیز، مانند اصل تداعی، سرگذشت دور و درازی دارد ولی در زمینه تازه فیزیک گلبولی و معرفت شناسی تجربه گرایانه معنای تازه ای کسب می کند. دوام اصل لذت ـ الم در زیست شناسی و روانشناسی و علوم اجتماعی سبب شده است که در این رشته ها قیاس های فیزیکی تداعی معانی را استعمال کنند و در عین حال هم مفاهیم کیفی مبتنی بر دنیای ذهنی تجربه را کنار نگذارند.
گواینکه هارتلی پای بند این اعتقاد بوده است که طبیعت و انسان محصول اتقان صنع اند(۲۲) و مفهوم سودمندی را نیز در زمینه الاهیات طبیعی(۲۳) می دیده است، شرح بسیار خاص وی از اصل تداعی در نظریه یادگیری پیسکو فیزیولوژیکی در ملکی کردن(۲۴) مفاهیم سازگاری و سودمندی، به واسطه میسر ساختن سازوکار برای آنها، نقش مهمی داشته است. و این بخش از نهضت گسترده تری بوده است در فلسفه و علم، که بدین وسیله علت های مادی و مؤثر را جایگزین علت های غایی می سازند. گواینکه نظریه یادگیری هارتلی محدود به تجربه فردی بوده است و «توقعاتی» که در جلد دوم کتابش به آن می پردازد، مربوط به اواخر عمر بوده است. دیگران نظریه اش را بسط می دهند و برای توضیح سودمندی و سازگاری متغیر به وسیله نتایج لذت بخش و دردآور یا عواقب اعمال به عنوان ضمانت کلی مورد استفاده قرار می دهند. بسط مقیاس زمان فراسوی طول عمر فرد، این الگوی کلی را در قالب سازوکار بالقوه برای انگارهای پیشرفت و تکامل قابل دسترسی می سازد. بر همین روال، هرچند که هارتلی در یادداشت توضیحی(۲۵) منکر این معنا می شود که نظریه اش استلزامات واگشت گرایانه(۲۶) داشته باشد، نتایج جبری آن را می پذیرد.
مراد من از نیتجه عبارت است از نتیجه سازوکار یا ضرورت اعمال بشری، در تقابل با آنچه اجماعاً اختیار (= تفویض)(۲۷) نامیده می شود. مرادم از سازوکار اعمال بشری این است که هر عمل از شرایط پیشین جسم و ذهن منتج می شود، به همان شیوه و با همان ایقان که دیگر معلول ها از علل مکانیکی منتج می شود...
به این ترتیب در اواسط قرن هجدهم دو حکم عمده از ثنویت موردنظر دکارت ـ یعنی تقسیم ناپذیری ذهن و مفهوم اختیار به شیوه ای مؤثر در معرض معارضه جویی قرار می گیرد.
در همان دوران دو نویسنده دیگر، به طور مستقل اما به شیوه ای نه چندان نظام مند، معرفت شناسی های مربوط به حسیات و نظریات مربوط به یادگیری را تحت تأثیر لاک و نیوتن پدید می آورند. ویژگی حسیات(۲۸) - (۱۷۵۴)، نوشته ای.بی.دکندیاک-(۲۹) در تکوین نظریات مربوط به صور حسی و فیزیولوژیکی در باب طبیعت انسان به همان اندازه اهمیت نوشته هارتلی در بریتانیا، در اروپا حائز اهمیت می شود و در عصر روشنگری در فرانسه و در نوشته نظری و تجربی ایدئولوگ هایی که بنیان های نظری پیدایش روانشناسی فیزیولوژیکی در فرانسه و آلمان را در قرن نوزدهم می ریزند، بلند آواز می شود. از همین سنت بوده است که مارکی دکندرسه(۳۰) سازوکار اثر پرشور خود را می گیرد و لامارک(۳۱) نیز یک جنبه از نظریه مربوط به تکامل خودش، یعنی به ارث بردن خصوصیات مکتسب را از آن اخذ می کند.
بر همین روال دیوید هیوم نیز در رساله ای در باب طبیعت بشری(۳۲) (۱۷۳۸) ـ در اصل با موضوع دیگری، یعنی معرفت شناسی، سروکار داشته است. منتها اصل علیت(۳۳) را بر تداعی معانی («پیوستگی مدام»(۳۴) ) بنیاد می نهد. عام بودن اصل تداعی را نیز در می یابند، به این معنی که اثرات آن را هم در دنیای ذهنی و هم در دنیای طبیعی می یابد و می گوید که در صور متعدد و مختلف بروز می کند. تردیدی نیست که هیوم در تکوین سنت تجربه گرایانه نقش سرنوشت سازی داشته است و بحث و جدال های وی در باب موضوعاتی که مطرح کرده بوده است، در قرن نوزدهم و همین طور هم در اثر بعدی اش در فلسفه علم دنبال می شود. با این حال بسط نظرات هارتلی در مباحث گوناگون، اطلاق تداعی معانی را به عرصه های ماتریالیسم و سودمندگرایی و انگار پیشرفت و نظریات مربوط به تکامل میسر می سازد.
جملگی نظریه پردازان اصلی اصالت فایده (جوزف پریستلی(۳۵)، ویلیام پیلی(۳۶)، جرمی بنتام(۳۷)، جیمز میل(۳۸)، و جان استوارت میل(۳۹)) در پدید آوردن نظریات خویش در باب روانشناسی و آموزش و اقتصاد و جامعه و قانون، جستجو برای قوانین (نیوتنی) عام طبیعت بشری را با روانشناسی موردنظر هارتلی پیوند می دهند. «عواقب» نظریه مبتنی بر لذت گرایی یا لذت (الم در باب طبیعت بشری با دید مترقی از نو تفسیر می کنند و تأییدی بر نظریات اصلاح گرایانه مبتنی بر اصالت فایده می دانند. طی قرن نوزدهم بر بسیاری آشکار می سازد که استنتاج سیاست های خاص از اصول عام طبیعت بشری ممکن نیست، ولی در همین گیرودار دیدگاه تداعی گرایانه مبتنی بر اصالت فایده مبنایی می شود برای سیاست های سردبیر در مجلات رادیکال های فلسفی و متحدان خاصشان در مجلاتی چونThe Westminster Reviewو The Leader.
گواینکه بسیاری از سودگرایان پیرو هارتلی نشانی از ثنویت ذهن ـ جسم را حفظ می کنند، یکی از آنها یعنی جوزف پریستلی نظریه هارتلی را به شیوه ای تفسیر می کند که آینه دار نتیجه گیری های بعدی در زمینه هی دیگر می شود. پریستلی چنین استدلال می کند که ثنویت موردنظر همارتلی زائد است و همان طور هم که کندرسه در تأیید نظر خویش مبنی بر پیشرفت اجتماعی ناگزیر به تداعی گرایی رایج در اروپای قاره ای متوسل شده بوده است. در انگلیس ویلیام گادوین(۴۰) ـ در عدالت سیاسی۱۷۹۳ ـ نظرات هارتلی را ترکیب می کند و درباره پیشرفت اجتماعی ناگزیر استدلال می کند و در استدلال خویش از محدوده های شهوات و جسم فراتر می رود. آدام اسمیت(۴۱) (در ثروت ملل، ۱۷۷۶) اصول تداعی و سودمندی را در توجیه علل موازنه اقتصادی و ثروت مورد استفاده قرار داده بوده است. وی در نظریه خویش درباره آزادی اقتصادی(۴۲) دعوی خود برای یکسانی طبیعی منافع در میان آدم ها را بر آمیزه مفروضات مذهبی و سودمندی مبتنی می کند. مالتوس(۴۳) در برابر خوش بینی گادوین و کندرسه واکنش شدیدی بروز می دهد و در تبیین علل فقر از اصول موردنظر آدام اسمیت استفاده می کند. وی، برخلاف اسمیت، براین نبوده است که اصل سودمندی موجب موازنه و هماهنگی می شود و،برخلاف نظر گادوین و کندرسه، این اصل را مایه پیشرفت ناگزیر نمی دانسته است. وی دو اصل لذت والم را از فرد به جامعه تسری می دهد و با جدال فیمابین کف بستگی (لئامت) طبیعت و شهوات انسان برای جلوگیری از سعادت و نفس جمعیت ترکیب می کند. سبب موازنه موجود در جامعه فقر و رذیلت و درماندگی و گرسنگی و جنگ و مرگ است. این موازنه، موازنه دردناکی است و پیشرفتی هم که هست، به پایمردی مبارزه پدید آمده است و آنچه مایه اندک تعدیل آن، در صورت دوری گزینی از ازدواج زودرس، می شود، خویشتن داری اخلاقی است.
مشابه نظریه تکامل لامارک، به واسطه میراث خصوصیات مکتب را در انگلیس می توان در اثر اراسموس داروین(۴۴) (دوست صمیمی پریستلی، که با وی و گادوین و کندرسه در همدلی عمیق با اهداف مترقی و مساوات انگارانه انقلاب فرانسه سهیم بوده) ـ با عنوانZoonomia (۹۶ـ۱۷۹۴) ـ یافت. بار دیگر نظرات هارتلی، که به مناسبت ملکی می شود و تعمیم می یابد، مبنایی برای نظریه عام تحول نظم یافته و پیشرفته به پایمردی تجربه فزاینده فراهم می کند. اراسموس داروین چنین استدلال می کرده است که حیوانات در دوران حیات به واسطه تجربه تحول می یابند و این تحولات ساختاری به نسل بعد منتقل می شود و در نهایت موجد تکامل انواع تازه می گردد. وی در جلد دوم کتابش جهد می کند جملگی امراض را بر مبنای اصل لذت الم و مفاهیم احساس و خشم و اراده و تداعی طبقه بندی کند.
طی یک قرن اصول شالوده ای تداعی معانی از قلمرو و اولیه فراتر کشیده می شود و مایه اعتراض به ایده های ثابت و مطابق تدبیر و ذاتی می شود. تداعی معانی مبنایی فراهم می کند برای یادگیری و در زیست شناسی، برای جایگزینی اعتقاد به گونه های ثابت تکامل تدریجی با اعتقاد به گونه های ثابت ارگانیسم ها، منشأ معانی و معرفت و گونه های بیولوژیکی را نیز نیتجه تحول نظام یافته از طریق تجربه تلقی می کنند. در نیمه های آخر قرن هجدهم الگوی تحولات کوچک و فزاینده پدید آمده در دوران های طولانی به صورت گسترده ای در تفکر اروپای قاره ای و انگلیس نمودار می شود.
تا شرح پیشگفته را با تحولات مرتبط در عرصه بیولوژی در قرن نوزدهم پیوند دهیم، لازم است از پدیدآمدن زمین شناسی همسان انگارانه(۴۵) نیز ذکری به میان آوریم، تفسیر سرگذشت زمین برحسب عملکرد همسان علل طبیعی در دوران های دور و دراز، بخشی از نهضت گسترده تری بوده است مبتنی بر اعتقاد به یکپارچگی طبیعت، که تداعی گرایی جلوه مشابهی از آن بوده است. سنجه زمان و سازوکارهای طبیعی این نوع زمین شناسی، با جنبه های نظریه های ناتورالیستی تحول انواع که ترکیب می شود، موجد نظریات مربوط به تحول ارگانیکی می گردد.
نظریه پرداز تکامل گرایی که تداعی معانی را مورد استفاده قرار می داده، هربرت اسپنسر(۴۶) است. علاقه اولیه اش این بوده که برای اعتقاد خویش به پیشرفت اجتماعی ناگزیر مبنای علمی بیابد. حس می کرده است که نظریه اجتماعی پیروان اصالت سود این مبنا را فراهم نمی کند ولی امکان دارد روانشناسی و بیولوژی آن را فراهم کند. وی عمیقاً تحت تأثیر نوشته چارلزلایل(۴۷) ـ اصول زمین شناسی (۳۳ـ۱۸۳۰) ـ قرار می گیرد ولی مطابق اهداف خویش از آن بهره می گیرد. به این معنی که بر اعتقاد لایل به بسندگی روندهای طبیعی همسان برای تبیین سرگذشت زمین مهر تأیید می زند ولی ابطال نظریه تکامل گرایانه لامارک را نمی پذیرد. به جای آن، یکی از جنبه های این نظریه را می گیرد و با روانشناسی تداعی گرایانه (تحت تأثیر جورج الیوت(۴۸) و جان استوارت میل) ترکیب می کند و چنین استدلال می کند که تکامل انواع و منشأ صور تفکر را می توان با بسط تداعی معانی تبیین کرد، در ۱۸۵۵ نیز این نظرات را در اصول روانشناسی بیان می کند. وی در این کتاب نظر لامارک را درباره میراث خصوصیات مکتسب با قانون تداعی ترکیب می کند و صور حسی را از لوح سفید فرد به لوح سفید نژاد تسری می دهد. با اینکه نظر اسپنسر را درباره سازوکار تکامل به نفع انتخاب اصلح مردود شمرده اند، تأثیر کلی نظراتش بر نظریه اجتماعی فزون از جد بوده است، نقش وی در انتشار دیدگاه ناتورالیستی و تکامل گرایانه از نقش دیگر تکامل گرایان بیشتر بوده و در تغییر دادن زمینه ای که پدیده های ذهنی از معرفت شناسی به بیولوژی از منظر آن دیده می شود، در عرصه روانشناسی تأثیر قاطعی داشته است. اسپنسر در پایان کتاب حجیم اش، فلسفه ترکیبی (۹۳ـ۱۸۶۲)، بر این نظر است که ضمان علمی پیشرفت را- که مکتب اصالت سودمندی کلاسیکی فاقد آن بوده،- میسر گردانیده است. پای بست آن عبارت بوده است از تعبیر تعمیم یافته نظریه تکامل که جملگی طبیعت را در برمی گیرد و نظریات جامعه شناختی و روانشناختی و اخلاقی را واجب می سازد ـ جملگی هم مبتنی بر تعبیر کیهانی تداعی معانی، چنین فلسفه ای، به رغم لفاظی علمی، فلسفه بسیار رمانتیک بوده است و طنز قضیه هم در این است که یکی از تأثیرهای بسیار پایدار آن در نظریه اجتماعی در نظرات آزادی اقتصادی (گروه اشتباهاً مسمی به) «دارونیسیت های اجتماعی» بوده است. اندیشه پیشرفت به واسطه تنازع بقا (اقتصادی و اجتماعی) را توجیهی برای بدترین نوع زیاده روی در کاپتیالیسم و امپریالیسم انحصارگرا قرار داده اند. نوشته های اسپنسر بر نظریه پردازان اجتماعی در چین و ژاپن و بریتانیا و فرانسه و امریکا تأثیر گذاشته است و مضامین اساسی تر نوشته هایش، از جمله نظر وی درباره تقسیم کار و رهیافت کارکردگرایانه اش، در جامعه شناسی و نظریه اجتماع تأثیر گسترده ای داشته است.
چارلز داروین(۴۹) در دوران دانشجویی نظریه تکامل لامارک را مطالعه کرده بوده است ولی در ۱۸۳۰ که ناتورالیست حرفه ای می شود، نظریه لامارک و همین طور هم نظریه پدربزرگ خودش پایه اعتقادش را به لایتغیر بودن انواع سست نمی کند. داروین و والاس(۵۰) در تکوین نظریه کامل به صراحت از سنت تداعی گرایی استفاده نمی کنند ولی لازم به یادآوری است که در نظریه خودشان درباره انتخاب اصلح که مستقلاً به آن می رسند، سخت تحت تأثیر نوشته های مالتوس(۵۱) بوده اند و مالتوس نیز تا اندازه ای متکی بر تعابیر کلی مربوط به الگوی اصالت سود بوده است. در مکانیسم موردنظر داروین و والاس برای تغییر تکاملی، ماندن و زوال در تنازع بقا جز تعمیم نظریه مالتوس درباره جمعیت نیست. بر همین روال، همالان و هواداران از این سبب مجذوب نظریه اش می شده اند که تا اندازه ای آن را با نظر تجربه گرایانه و پدیدارشناسانه خویش در باب طبیعت و طبیعت بشری سازوار می یافته اند.
وحدت نظریه تکامل با پژوهش های مربوط به روانشناسی تطبیقی ملهم از نظرات داروین و اسپنسر به سنت های غالب در عرصه روانشناسی تجربی مدرن انجامیده است. با این حال، استقرار این سنت ها مبتنی بوده است بر استقلال فزاینده تداعی گرایی کلاسیکی از دلمشغولی های معرفت شناسانه سنت تجربه گرایی، و نیز بر پیوند دادن تداعی گرایی با پژوهش مربوط به فیزیولوژی نظام عصبی، لاک و هیوم و توماس براون(۵۲) و پرستلی و جیمزمیل(۵۳) بنا را بر این گذاشته بودند که درباره بنیان فیزیولوژیکی تداعی ها تفحص نکنند، اما تحولات ملازم در عرصه فیزیولوژی اعصاب سبب شده بوده است که وظایف بخش های بالاتر نظام عصبی را با توجه به اعمال ارتجاعی تفسیر کنند و چنین شیوه ای تقارن نظری داشته است با این کشف که ریشه های اعصاب نخاعی خلفی و قدامی و ساختارهای والاتر متمایزند و نقش حرکت و احساس را برعهده دارند.
این نظریات در پژوهش های مربوط به فیزیولوژی و پزشکی در فرانسه و بریتانیا و آلمان تکوین می یابد. به موازنه فیزیولوژی حسی ـ حرکتی با نظریه انعکاسی از یک سو و سنت تداعی گرایی در روانشناسی از سوی دیگر، بسیاری از نویسندگان از دوران هارتلی و اراسموس داروین به بعد توجه کرده بوده اند، ولی کسی که پیوند نظام مند را در دهه ۱۸۵۰ انجام می دهد، الکساندربین(۵۴) بوده است. وی نقش حرکت را در یادگیری مؤکد می سازد و نوشته اش به علاقه فزاینده به رفتار منجر می شود و متمم تأکید بر حسیات در سنت های بریتانیایی و فرانسوی می گردد. نوشته وی نقطه فرجام تداعی گرایی کلاسیکی است و در پیدایش پسیکوفیزیولوژی حسی ـ حرکتی جدید بسیار مؤثر بوده است. دیری نمی گذرد که این رهیافت را در زمینه نظریات تکاملی اسپنسر و داروین دوباره تفسیر می کنند و به ایجاد انگیزه برای تحقیق درباره روانشناسی و عصب شناسی و روانکاوی تطبیقی دامن می زنند. در این زمینه نظریه محققان مبنایی فراهم می کند برای تفسیر مدرن درباره وظایف نظام عصبی در یادگیری و دیگر صور رفتار انطباق پذیر.
در این کار تجربی دو تن بیش از دیگران سهم داشته اند: شرینگتون(۵۵) در انگلیس و پاولف(۵۶) در روسیه. سروکار آنها با ماهیت انعکاس های مکتسب و شرطی بوده است. در پایان قرن نوزدهم چنین می نماید که نظریه نورون (سلول عصبی) موازنه کاملی بین سلول مغز و روابط آنها از یک سو و معانی و تداعی آنها از سوی دیگر فراهم کرده باشد. فیزیولوژی انعکاس های شرطی و روانشناسی یادگیری را نیز فزون در فزون موضوع تحقیق تلقی می کرده اند.
در همین دوران، جنبه های مهم نظریه روانکارانه زیگموند فروید(۵۷) نیز از سنت مربوط به عصب شناسی پدید می آید. قیاس هایی که فروید در عرصه فراروانشناسی اختیار می کند، از قبیل «انرژی ها»ی ذهنی، «نیروها» و «ساختارها»، مأخوذ از فیزیولوژی فیزیکالیستی (فیزیک گرا) آلمان بوده است و از مفهوم انعکاس نیز در مدل خود برای دستگاه ذهن استفاده می کند و نظریات تداعی گرایانه او درباره نقش ذهن و مفاهیم بیولوژیکی مورد نظرش مأخوذ بوده است از تداعی گرایان انگلیسی و آلمانی و همین طور هم از نظریات القای هیپنوتیست (خواب شناس)های فرانسوی و آلمانی -که به لحاظ ساختار تداعی گرایانه بوده است. دست آخر هم اینکه فرضیه فروید درباره موازنه پسیکوفیزیکال (روانی ـ جسمی) برگفته از نوشته های اسپنسر و جکسن(۵۸) بوده است. با اینکه مشخصات مهم نظریات فروید جزئی از قالب روانشناسی عصبی مرتبط با تداعی نبوده است و توجه خودش را به موضوعات تازه در نظریه مربوط به روانشناسی و اجتماع معطوف می ساخته است، مفروضات اساسی شیوه اش در سراسر نوشته هایش یکسان می ماند. تداعی گرایی کلاسیکی در تکوین مطالعات تجربی درون نگرانه ابینگاوس(۵۹) و وونت(۶۰) در آلمان و تیچنر(۶۱) در امریکا نیز مؤثر بوده است و به استقرار مکتب «ساختاری» در روانشناسی منجر شده است. این شیوه زمانی هویت می یابد که سردمداران آن با سردمداران مکتب «کنش گرایانه» بگومگو می کرده اند. مکتب اخیر نیز تحت تأثیر تداعی گرایی کلاسیکی و تکاملی بریتانیا در امریکا در کار تکوین بوده است. اشخاص برجسته این مکتب عبارت بوده اند از ویلیام جیمز(۶۲) و جان دیویی(۶۳) و جورج مید(۶۴) و جیمز آنجلو(۶۵) آثار اینان نیز سبب پیدایش بسیاری از نظریات اجتماعی در امریکا در قرن بیستم شده است.
جنبه های روانشناسی کنشی را در امریکا با نظریه مرتبط انعکاس های شرطی و تحقیق درباره متمرکز کردن کنش ها در مغز ترکیب کرده اند و کار تجربی اخیر را در ذهن و رفتار و نظریه یادگیری پدید آورده اند. بسیاری از این محققان و نظریه پردازان شکل تصریحی یا تلویحی ثنویت ذهن، جسم، موازنه روانی جسمی، را حفظ کرده اند ولی در رفتارگرایی درصدد تحلیل واگشت گرایانه برآمده اند. از دوران هارتلی و پریستلی، بسیاری دیده اند که با قبول جبرگرایی ذهنی و کاربرد قیاس های جسمانی در روانشناسی تداعی گرایانه، زمینه های ثنویت سنتی مستمراً از میان رفته است. روانشناسی تطبیقی و تکامل گرایی و همین طور هم یافته های عرصه روانشناسی فیزیولوژیکی، جی.بی.واتسون(۶۶) بنیانگذار امریکایی رفتارگرایی را واداشته است چنین استدلال کند که روش شناسی و بودشناسی مربوط به عرصه روانشناسی باید با پدیده های عینی سروکار داشته باشد. به این ترتیب، وی از «علم را نمی توانیم درباره ذهن به کار ببریم» قدم فراتر گذاشته و به «ذهن وجود ندارد» رسیده است. در فلسفه تحصلی و عملیات گرای در فیزیک چنین اقدامی را به لحاظ فلسفی پرجاذبه کرده اند و رفتن از قیاس های جسمانی و شیمیایی و رسیدن به نظریه همسانی جسم ـ ذهن در عرصه روانشناسی فلسفی اخیر رونق بازار یافته است.
از ۱۹۱۶ تاکنون مفاهیم احساس و جنبش و تداعی را به زبانی مثلاً عینی از نو تعبیر کرده اند و «انگیزه» و «واکنش» و «شرطی شدن» نامیده اند. با اینکه بسیار کار تجربی کرده اند و کلی جوهر مصرف کرده اند تا قوانین یادگیری را با این مصطلحات بیان کنند، باید بگوییم که نظریات یادگیری آماری وسیبرنتیک و ماشین های شستشوی مغز و آموزشی، به همان اندازه تداعی های آزاد مریض روانکاری شده، جلوه های سنت تداعی معانی اند. مورخان و کارورزان عرصه روانشناسی اخیر مکرر گفته اند که، به رغم تغییر در مصطلحات و بگومگوهای تلخ در روانشناسی تجربی و روانکاوی و نظریه اجتماعی، تداعی گرایی یگانه نظریه عام طبیعت بشری است که در دسترس پژوهندگان عرصه علوم انسانی و علوم مرتبط با آن قرار گرفته است.
نویسنده: م. - یانگ
منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵
منبع : باشگاه اندیشه