یکشنبه, ۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 26 May, 2024
مجله ویستا

کانت؛ فیلسوف صلح


کانت؛ فیلسوف صلح
امانوئل کانت در تاریخ فلسفه غرب در مقام و موقعی ایستاده است که گذار سبک و سطحی از وی موجبات نافهمی کل تاریخ اندیشه در مغرب زمین است. در واقع کانت قاطعانه و البته متواضعانه روی گسلی از خط تاریخ اندیشه قرار دارد که «پیشینیان» و «پسینیان» خود را موجه می نمایاند. پرپیداست که صحبت از فیلسوفی که تاریخ اندیشه را به قبل و بعد از خود منقسم است، مقدمات و توجهات ویژه یی را می طلبد. به مقدمه مقاله باید افزود که فهم کانت (به بیان بهتر عقل کانتی) از دشواری های تفهم فلسفه هگل، مارکس، رمانتیسیست ها، اگزیستانسیالیست ها، نئوکانتی ها، انتقادی ها و مکتب فرانکفورت می کاهد. به زبان دیگر ورود به بحث های پساکانتی بدون رجعت به کانت و فهم دقیق فلسفه وی، از آن کارهای ناشدنی است.
خواننده، خود به نگارنده حق دهد که کار این مقاله نیز از صنف همان کارهای ناشدنی است.اما سخن راندن از سیره سیاسی کانت شاید سخن غریبی باشد و سیاحت در سرزمین و سپهر سیاسی امانوئل کانت کمتر محل مداقه است. چه اینکه نویسندگان تاریخ اندیشه سیاسی غرب پس از توضیح اصحاب قرارداد (هابز، لاک، روسو) بی اعتنا به کانت، به هگل و مارکس می پردازند. بدین سان سنت ناخوانی سویه های سیاسی رساله های کانت و جدی نگرفتن «سیاست» در دستگاه فلسفی وی امری معمول شده است. هرچند به جز «صلح پایدار» اثری سیاسی به معنای دقیق کلمه در آثار کانت پیدا نیست، اما نادیده انگاشتن انقلابی که کانت در افکار پدید آورد و ردای خود را مدیون خود ساخت ناصحیح به نظر می رسد. قصد مبالغه و مداهنه نیست اما مشخص هم نیست که اگر کانت ظهور نکرده بود، هگل و مارکس چه سخنی برای عرضه داشتند.
برای آغاز کانت باید به فلسفه او پرداخت. به همین جهت ما ابتدا به کانت فلسفی متوجه می شویم و سپس کانت سیاسی را معرفی می کنیم. «رنه دکارت» فرانسوی را آغاز مدرنیته فلسفی می دانند. او که هستی خود را موکول به اندیشه و پرسش می کرد.جمله جاودان «می اندیشم؛ پس هستم» (که به نشانه دوستداری اندیشه و فلسفه بر زبان عوام الناس جاری است) دستاویز دکارت برای پی ریزی اندیشه مدرن است. اندیشه یی که انسانی نو را متولد ساخت. انسانی که مستخرج دستگاه فکری دکارت می شود، سوژه یی است که جهان اطرافش را به مثابه ابژه فهم می کند. پرچم اندیشه اومانیستی با دکارت برافراشته می شود. همزمان ادراک مبتنی بر تصورات بیرون از خرد آدمی (آنچه مورد تاکید کلیسای قرون وسطی بود) طرد می شود. بدین ترتیب «عقلانیت» تنها مسیر موجه برای شناخت و «اعتقاد» می شود. همین تفکر فلسفی است که نظام های سکولار عصر رنسانس را پی ریزی می کند. اما کسی که «مدرنیته» را به تمامی تحکیم می کند و انسان را مرکز هستی قرار می دهد، امانوئل کانت است. در پیگیری اندیشه روشنگری که دکارت در مقام والد آن تعریف می شود آن هنگام که به کانت می رسیم، به یک کنش فکری برمی خوریم که اگر بیش از آغازگی فکر مدرن واجد توجه نباشد، کمتر نیست. کنشی که زاینده انقلابی فکری است و «عقل» را در کانت برخلاف دکارت هرگونه ارتباط میان اندیشه قدسی و فکر مدرن قطع می شود. البته این انقطاع به همراه مفهوم سازی «امر اخلاقی» صورت می گیرد نه با تعبیه مفاهیمی که به لائیسیسم برسد. در دستگاه فکری کانت کل جهان هستی، ابژه یی است که باید انسان در مقام سوژه آن را درک کند. در واقع عینیت برای ورود به دهلیز شناسایی انسانی باید خود را با ذهنیت سازگار کند و همه اشیا باید خود را با عقل منطبق سازند. بدین سان انسان رکن رکین «هستی» و منطق متین «فهم هستی» می شود. این گونه نگاهی به انسان و قائل شدن این سانی به عقل، چیزی است که تنها در کانت یافت می شود. بی جهت نیست که او را فیلسوف انسان بدانیم. «فلسفه کانت برای همه انسان هاست. غکانتف می خواهد به انسان بیاموزد که چگونه باید مقامی را که در جهان هستی برایش مقرر شده، به دست آورد.» ناگفته گذاشته نشود که این انسان مرکزی که کانت آن را برمی سازد، نه تنها شکافتگی در خلقت و طبیعت درنمی اندازد،۱ که به وضوح ادامه سنت ستبر و فضیلت محور انسان دینی است، چه اینکه در ساحت و نظر کانت، دین نیز آن زمانی دین می شود که در محدوده عقل توصیف و معنادهی شود. همسویی انسان و عقل در اندیشه کانت در نهایت به آزادی می رسد؛ «آزادی» که در کانت جز در «فضیلت اخلاقی» نمی گنجد. اما این فضیلت تجویزی نیست بلکه ذاتی است (طرفه آنکه ذات دشمن سرسخت ذات گرایی شمرده می شود). کانت انسان را واجد آزادی می داند نه مستحق آن. انسان به موجب انسان بودنش دارای آزادی و اراده آزاد است. مرتبه آزادی در کانت آنچنان رفعت می گیرد که صورت پیشینی عقل تعریف می شود. به عبارت دیگر «آزادی» سرشت و فطرت عقل است. در آرای اصحاب قرارداد اجتماعی به خصوص جان لاک و ژاک روسو آزادی متاعی است که ستانده می شود ولی امانوئل کانت آزادی را همراه حتمی و ذاتی انسان و انسانیت می داند. لاک با مدارای خود و سعی در تثبیت وضعیت مدنی و روسو با مشارکت خود و کوشش در تحقق اراده عمومی، به آزادی دست می یابند. این در حالی است که کانت با برداشتن قدمی بی نهایت پیشروانه رو به تفکر مدرن، آزادی را بایسته انسان می داند و البته در این راه «رهبری عقل» را (در منش فردی و کنش جمعی) متذکر می شود. آزادی و عقل دو روی سکه اندیشه مدرن کانتی است و رشد یکی به نمو دیگری منوط است. این همبستگی تا جایی است که «شرارت های دشمنان آزادی موجب تقویت، شفافیت و شکوفایی عقل می شود.» باید اشاره داشت که انسان آزاد کانت که تحت رهبری عقل آزاد (منظور از عقل آزاد، عقل رها شده از تصورات و ایمان۲ مسیحیت قرون وسطایی است) قرار دارد، چه عرصه یی را در برابر خود می بیند و تا کجا به پیش می رود. «کانت ناچار به تشریح این نکته بود که انسان آزاد چگونه باید عمل کند. او نه با قاطعیت بلکه با امیدواری می گفت فضیلت و آزادی باید توام شوند»۳ همان طور که پیشتر اشاره رفت، فضیلت (البته نه از آن نوعی که در اندیشه افلاطون و ارسطو پیداست) نقطه کانونی میدان اخلاقی فلسفه سیاسی کانت است. تفاوت فضیلت نزد افلاطون و کانت نشانی از شکافی فراخناک تر می دهد؛ شکافی که در دل اندیشه افتاده و منجر به شناسایی دوران کلاسیک و مدرن شده است. افلاطون و ارسطو و به طور کلی فلسفه کلاسیک (یونان قدیم) در زمره غایت گرایان دسته بندی می شوند. در نظرگاه افلاطونی «سعادت» یک غایت است که برای رسیدگی به آن باید مجهز به «حکمت» و «فضیلت» بود و تنها مسیر نیل به سعادت، گذرگاه فضیلت گرایانه است. به معنای دقیق تر «فضیلت» از آن رو مهم است که انسان را به غایتی به اسم «سعادت» می رساند. اما کانت و به طور کلی فلسفه مدرن (غرب مسیحی) در دسته وظیفه گرایان شناسایی می شوند. در نظرگاه کانتی، ما فضیلت (به عنوان امر اخلاقی) را به اعتبار مطلوبیت ذاتی اش پیگیری می کنیم و نه به خاطر محصولی که بار می آورد (که شاید سعادتشهر افلاطونی باشد). در نتیجه مشخص می شود که کانت فضیلت را برای زیست آزادانه تحت سیطره عقل مدرن می خواهد و نه برای رسیدن به آرمانشهرهایی که در دل اندیشه کلاسیک پرورانده شده اند. امانوئل کانت به اتوپیا بی اعتناست.
«غکانتف... در حالی که همه شهرهای آرمانی و ایدئولوژی ها را کنار می نهد، در جست وجوی شناختن آن است که در وضعیت انسانی، چه چیزی ممکن و چه چیزی درست است.»۴ کانت در پی شناسایی و تبیین آن دسته قوانین اخلاقی است که همگان در رعایت آن منفعت داشته باشند و در نهایت عقلانیت را گرامی بدارند. به عبارت دیگر «حق» و «قانون» گره خوردگی فلسفی با هم داشته باشد. البته این امر امکان پذیر است چرا که اصولاً «انسان کانتی صاحب اراده خیر که مطیع قانون امر مطلق است، مطیع قانون حق مطلق نیز هست.»۵ لازم به ذکر است که امر مطلق در فلسفه کانت به عنوان بنیاد اخلاقی مفروض می شود. پرهویداست انسانی که در اندیشه مدرن تعریف شده است تا چه حد در گذرگاه کانتی خود به فضیلت آراسته می شود. البته فضیلتی که راهگشای انبساط است، نه فضیلتی که انقباض اندیشه و عمل را به بار آورد. این انسان آنگاه که می خواهد نهادسازی سیاسی کند با اراده آزاد خود حق اکثریت را جاری می کند و با فضیلت مندی خویش، حق اقلیت را به جا می آورد. همه دستاوردهایی که سیاست مدرن در مجموعه فلسفی غرب دارد، در کوره فکری کانت به عقل آبدیده می شود و به طلای آزادی فراپرورده می شود. کانت حتی برای تبیین فضای مطلوب سیاسی خود که همان فضیلت مندی (به عنوان گوهر انسانی اراده آزاد) است، به سبک لاک و روسو رو به هیجان و اجتماع نمی آورد، بلکه فلسفیدن را از سر می گیرد و انسان را خطاب می گیرد. «در فلسفه کانت... تلاش در راه پیوند دادن آزادی باارزش اخلاقی مشاهده می کنیم که این پیوند دادن از طریق تلقین های اجتماعی نیست، بلکه از راه بازتعریف معنای انسان انجام می گیرد. با کمی اغراق می توان کانت را از دو برآمد فلسفی پسینی اش (هگل و مارکس) نیز عقلانی تر - و نه سیاسی تر- جلوه داد،» ۶
«هگلیانیسم» و «مارکسیسم» بدون دریافت های بنیادین خود از امانوئل کانت کجا و چگونه اینچنین منظومه فلسفی می توانستند برپا دارند. اما اگر در طلب صلح و اخلاق باشیم باید با تاکید بر کانت متقدم، هگل و مارکس متاخر را به کلی مطرود ساخت. هگل (که دیالکتیک خود را مدیون مقولات کانت است) آزادی را در روح مطلق می بیند که در دولت حلول می کند. کارل مارکس (که دیالکتیک هگل را بر پاهایش ایستاند) آزادی را در بی طبقگی می داند که در کمونیسم محقق می شود. اصل محرک تاریخ در نگاه تاریخ گرایانه هگل «ملت» است و در نظر مارکس «طبقه» معنا می شود. هر دو این فلاسفه با اینکه امروز از بزرگان اندیشه سیاسی شمرده می شوند اما در مقام میراث خوار کانت، حق وی را ادا نکردند، چه اینکه هگل برای تحقق آنچه برساخته بود «جنگ ملل» را جبری می دید و مارکس لزوم «انقلاب» و دگرگونی را برای عمل به فلسفه اش ضروری می دانست. اما امانوئل کانت فیلسوف صلح و اخلاق است و انسانیت را ساری می دارد. گزاره پیش گفته هرچند در سیاسی خواندن کانت شک و طعن درمی اندازد، اما نگفتنش فلسفه را از درون فرو می پاشاند. کانت در بیان حرکت تاریخ با جنگ (که هگل می رسد) و انقلاب (که مارکس می رسد) ناآشناست. از نظر کانت حرکت کانت به سوی عقلانیت است و در سایه شکوفایی این عقل، آزادی و فضیلت گره می خورند و اراده آزاد انسانی متحقق می شود. حتی مقصود از حکومت در فلسفه کانت استقرار نظام عقل بر مبنای حکم عقل واحد انسانی و قانون عقلانی و حذف عناصر غیرعقلانی است و نیازی به ذکر نیست که عقل انسان کانتی میلی به جنگ ندارد. کانت حتی در آسمان اندیشه سیاسی خود رویای «آشتی همیشگی» می پروراند و نام تنها رساله سیاسی خود را صلح جاوید می نهد. او در این کتاب آرزو می کند که ارتش ها برچیده شوند و دولت عقل استقرار یابد. به موازات اینکه در کل فلسفه کانت ما به اخلاق می رسیم، در نسبت های سیاسی اش نیز به صلح می رسیم. از نظر کانت «یک پادشاه مخلوع را نمی توان به جرم اعمالی که قبلاً انجام داده است بازخواست کرد، چه رسد به مجازات.»۷ در دیدگاه کانت «اگر انقلاب یکباره پیروز و قانون اساسی تازه یی تدوین شود، عدم حقانیت آن در بدو تاسیس نمی تواند اتباع کشور را به عنوان شهروندان خوب (حکومت قبلی) از الزام به مراعات نظم جدید امور معاف کند و آنها نمی توانند از اطاعت شرافتمندانه از قدرتی که اکنون پا گرفته است، سرپیچی کنند.»۸ مدارا، آزادی، اخلاق، فضیلت مندی و عقلانیت به وفور در تار و پود اندیشه و فلسفه کانت قابل رصد است و نظمی آرام و لیبرال را رقم زده است. این امر تناقضی با معنا و کارکرد سیاست مدرن ندارد. این صحیح است که معنای سیاست مدرن مدیون ماکیاولی است. همو که با انکشافی عظیم و توجه به «قدرت»، سیاست را علم «حفظ قدرت به هر قیمت» نامید. اما سیاست نزد کانت معنایی جز امر اخلاقی نمی دهد. (بهتر است بگوییم امر اخلاقی بن مایه کنش های سیاسی کانت است) امانوئل کانت در فلسفه کاری کرد که به تعبیر خودش انقلاب کپرنیکی در افکار جدید ایجاد کرد. در برکشیدن سوبژکتیویسم دکارتی به تعالی که با هگل به اوج خود می رسد (نظر کنید در جمله معروف هگل؛ آنچه واقعی است عقلانی است و آنچه عقلانی است واقعی است). نقش کانت بی بدیل است وی یکسره تجربه گرایان و تعقل گرایان پیشینی اش را کنار می زند و دم از تصرف انسان به عنوان فاعل شناسا و در مقام کنشگر معرفتی در فهم اطراف می زند. در فلسفه وی خود از منزلتی برخوردار است که همه اشیا و مفاهیم بیرونی برای ورود به ذهن و سرزمین فهم انسانی باید از دریچه آن بگذرند. با ظهور کانت همه چیز اعم از دین و اخلاق و قانون و علم و هنر می بایست از آن پس به محک فرد بخورد و عقلاً توجیه شود.»۹ همین عقل که مرجع موجه کنش انسانی اراده آزاد است سیاست را در بستری معنا می کند که به مدد آزادی بنیادینی که به همراه آدمی است به امر اخلاقی می انجامد. ردپای اندیشه فلسفی کانت آنچنان در جای جای فکر غربی مشاهده می شود که مارتین هایدگر سایه کانت را بر همه افکار می دید. گرچه سیره سیاسی کانت، حاشیه یی بر کارهای فلسفی وی محسوب می شود و از استقلال و جامعیت محروم، اما آنقدر پخته و عقلانی هست که مدرنیته عقلایی را منسجم نگه دارد. اگرچه ایده آلیسم کانتی به دو شاخه شقاق یافته است؛ شاخه راستی که به هگل می رسد و شاخه چپی که به مارکس. و این دو در تن سیاست و اجتماع طرح هایی بدیع و تازه درانداختند اما باید از انجام و پایان این ایدئولوژی ها نیز پرسید؛ جایی که هگل سرچشمه معرفتی فاشیسم می شود و شرارت های استالینیستی به اسم مکتب مارکس توجیه می شود. شاید اگر این فیلسوفان به دنبال برساختن هیبتی تنومند و هیجان آور از میراث فکری کانت نشده بودند، اینچنین جفاهایی نیز به پای آنان نگاشته نمی شد. چیزی که کارل پوپر در سده بیستم به چپ های نو متذکر می شود و آنان را نه به هگل و مارکس، که به کانت مراجعت می دهد تا سلامت و صلح طلبی اندیشه خود را تضمین کنند. آری، امانوئل کانت فیلسوف ریزجثه یی که حتی برای یک بار شهر کوچکش را ترک نکرد، برای همه دنیا پیام دارد. او که غیر از اهالی شهر خود با کسان دیگری نشست و برخاست نداشت، برای همه مردم و کشورها سخن در انبان فکر خود دارد. برای وضعیت امروزین سیاست ضروری به نظر می رسد که رجعتی به امانوئل کانت داشته باشد؛ رجعتی خودآگاهانه به صلح و اخلاق. هجرت به اندیشه کانت واجب می نماید چرا که کانت فیلسوف صلح است.پ
حامد زارع
پی نوشت ها؛
۱- کانت، کارل یاسپرس، ترجمه میرعبدالحسین نقیب زاده، تهران، انتشارات کتابخانه طهوری، چاپ اول ۱۳۷۲، صفحه ۲۴۷
۲- رشد عقل، منوچهر صانعی دره بیدی، تهران، انتشارات نقش و نگار، چاپ اول ۱۳۸۴، صفحه ۱۲۹
۳- نظریه نظام های سیاسی (جلد دوم)، ویلیام تی بلوم، ترجمه احمد تدین، تهران، نشر آران، چاپ اول ۱۳۷۳، صفحه ۵۰۸
۴- کانت، کارل یاسپرس، ترجمه میرعبدالحسین نقیب زاده، تهران، انتشارات کتابخانه طهوری، چاپ اول ۱۳۷۲، صفحه ۲۴۷
۵- نظریه نظام های سیاسی (جلد دوم)، ویلیام تی بلوم، ترجمه احمد تدین، تهران، نشر آران، چاپ اول ۱۳۷۳، صفحه ۵۰۷
۶- همان، صفحه ۷۰۳
۷- فلسفه حقوق، منوچهر صانعی دره بیدی، تهران، انتشارات نقش و نگار، چاپ اول ۱۳۸۰، صفحه ۱۸۰
۸- همان، صفحه ۱۷۹
۹- فلسفه کانت، اشتفان کورنر، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ اول ۳۶۷، صفحه ۶۹
منبع : مجله فلسفی زیزفون