دوشنبه, ۲۵ تیر, ۱۴۰۳ / 15 July, 2024
مجله ویستا

اپیکور و چیرگی بر ترس از مرگ


اپیکور و چیرگی بر ترس از مرگ
این گفتار را به بررسی فشرده­ی زندگی و آرای اپیکور فیلسوف عصر یونانی­مآبی (هلنیسم) اختصاص داده­ایم. اپیکور در سال ۳۴۱ پیش از میلاد یعنی هفت سال پس از مرگ افلاطون، در ساموس متولد شد و در سال ۲۷۱ پیش از میلاد، در آتن چشم از جهان فروبست.
وی در آغاز تحت تاثیر آموزه­های دمکریت بود. در سال ۳۱۰ پیش از میلاد، در جزیره­ی لسبوس مکتب خود را بنیاد گذاشت و چهار سال پس از آن، در آتن به تدریس فلسفه مشغول شد. مدرسه­ی او در آنجا در باغی بود و به همین دلیل اپیکوریان را «فیلسوفان باغ» نیز می­نامیدند. به محفل دوستان و هواداران اپیکور، زنان و بردگان نیز راه می­یافتند و می­توانستند در کلاس­های درس وی شرکت کنند. شاگردانش او را به خاطر فروتنی و مهربانی و فرزانگی، چونان خدایی می­پرستیدند.
مهم­ترین اثر اپیکور تحت عنوان «درباره­ی طبیعت» باقی نمانده است، اما بسیاری از نامه­های آموزشی و مجموعه­ای از گزاره­های اساسی فلسفی او باقی مانده که نزدیک شدن به آموزه­های اصلی او را ممکن می­سازد. افزون بر آن در اثر «لوکرتس» متفکر اپیکوری نخستین سده­ی پیش از میلاد، بازنمودی کامل از فلسفه­ی اپیکور وجود دارد.
اندیشه­های فلسفی اپیکور ادامه­ی فلسفه­ی آتنی نبود، بلکه گرایش فردگرایانه­ای را دنبال می­کرد که افلاطون و ارسطو تلاش کرده بودند در فلسفه­ها­ی خود بر آن­ها چیره گردند. هدف فلسفه­ی اپیکور این بود که به فرد راه نیکبختی شخصی را نشان دهد. بنابراین او پرسش از هدف زندگی انسان را به کانونی­ترین پرسش فلسفی خود تبدیل ساخت.
اپیکور رانش اولیه­ی انسان را، جستجوی لذت می­دانست که شاخص همه­ی موجودات زنده است. به نظر وی اما برتری انسان نسبت به موجودات زنده­ی دیگر در آن است که می تواند با استفاده از ابزار فکری خود، عالی­ترین لذت را برای زندگی خود تأمین کند. نه لذت حسی لحظه­ای و گذرا را، بلکه مجموعه­ی احساس خوشایندی که از چیرگی بر دردهای جسمی و رهایی از مزاحمت­ها و اختلال­های روانی برخاسته است.
به عقیده­ی اپیکور، اختلالاتی که تعادل روانی را به مخاطره می­اندازد و مانع نیکبختی انسان می­شود، بیم از خدایان و ترس از مرگ است. هر کس که می­خواهد سعادتمندانه زندگی کند، باید بر ترس خود از خدایان و مرگ چیره گردد. بنابراین تمام معنای فلسفه­ی نظری چیزی جز این نیست که این هدف در زندگی عملی مشخص فرد برآورده شود.
در مورد بیم از خدایان، اپیکور معتقد بود که این نتیجه­ی پنداری باطل است. زیرا خدایان در رویدادهای جهان ما نقشی ندارند و بویژه نمی­توان آنان را هدایت­کنندگان زندگی انسان به حساب آورد. طبق فلسفه­ی اپیکوری، خدایان در مکان­هایی میان جهان­های جداگانه جای دارند و در آنجا زندگی بی­دغدغه و رستگارانه­ای را می­گذرانند، بدون اینکه در حوادث زمینی دخالت و در سرنوشت انسان شرکت کنند. اگر خدایان در زندگی زمینیان دخالت می­کردند، دیگر ذات­هایی کامل نمی­بودند، چرا که از منظر اخلاقی، مسئول کژی­ها و کاستی­های زندگی زمینیان می­بودند.
اپیکور می­پرسید: «یا خدا می­خواهد پلیدی را در جهان از میان بردارد و نمی­تواند، پس ناتوان است. یا می­تواند و نمی­خواهد آن را از میان بردارد، پس بد است. یا نمی­تواند و نمی­خواهد، پس هم ناتوان است و هم بد و در هر صورت شایسته­ی خدایی نیست. و سرانجام اگر خدا می­خواهد و می­تواند پلیدی را از میان بردارد، این پلیدی از کجاست و چرا از میان نمی­رود؟».
به این ترتیب، اپیکوریان به مشیت و نیز ترس از مجازات خدایی بی­باور بودند. به عقیده­ی آنان، خدایان نه به انسان یاری می­رسانند و نه او را پاداش یا عقوبت می­دهند. به همین دلیل قربانی و یا دعا کردن به درگاه خدایان، بی­معناست. باید ترس از مجازات آن­جهانی را که نمایندگان آموزه­ی نامیرایی نفس ادعا می­کنند، در انسان از میان برد.
اپیکور بیم از مرگ را نیز بیهوده می­دانست. گفتیم که او در آغاز تحت تاثیر اندیشه­های دمکریت بود. آموزه­های اتمیستیک دمکریت، برای اپیکور رهایی بخش بود و با کل صورت تفکر او همخوانی داشت. به عقیده­ی اپیکور، روح نیز مانند کالبد، طبیعتی جسمانی دارد و از اتم­ها ترکیب شده است. استعداد دریافت حسی، خصلتی تصادفی است که از پیوند گذرای اتم­های روح و جسم بوجود آمده است. با مرگ، این پیوند گسسته می­شود و از این طریق توانایی دریافت حسی نیز از میان می­رود. بنابراین اگر مرگ به معنای عدم کامل دریافت حسی باشد، یعنی اینکه با عدم آگاهی و بیدردی همراه است، پس ارتباطی به ما ندارد.
از همین رو اپیکور در نامه­ای به شاگردش منویکویس می­نویسد: «به این اندیشه عادت کن که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زیرا همه­ی چیزهای خوشایند و ناخوشایند مربوط به دریافت حسی است. اما مرگ به معنی فقدان دریافت حسی است. بنابراین باید به این بصیرت رسید که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زندگی میرا پرلذت است نه از آن جهت که به ما یک برجاهستی نامحدود ارزانی می­کند، بلکه از آن جهت که بر خواهش نامیرایی چیره می­شود.
آری، بدترین شر که همان مرگ باشد، هیچ ارتباطی به ما ندارد. زیرا مادامی که ما زنده­ایم، مرگ حاضر نیست و به محض اینکه حاضر شد، ما دیگر وجود نداریم».
با آموزه­های اپیکور، فلسفه­ی طبیعی غایت روشنگر خود را برمی­آورد. فرد می­تواند به یاری آن خود را از ترس مرگ و بیم از اشباح دینی برهاند. به این ترتیب، دیگر هیچ مانعی بر سر راه کسب لذت وجود ندارد.
اما به عقیده­ی اپیکور، فرزانه تسلیم لذت لحظه­ای نمی­شود و به پیامدهای واقعی جسمی و روحی آن می­اندیشد. از همین رو در کنار لذت داوطلبانه، دردی را نیز برمی­گزیند تا سپس بتواند به مرحله­ی عالی­تری از لذت دست یابد. زندگی در باغ اپیکور ساده و محقر بود. وی قناعت شخصی را با ارزش می­دانست. نه از آن جهت که به کمترین بسنده کند، بلکه از آن رو که هنگام نداری، با کمترین راضی باشد.
اشاره­ای به اندیشه­ی سیاسی اپیکور نیزخالی از فایده نیست. گرایش­های فردگرایانه­ی عصرهلنیسم به شدت در اپیکور تأثیرگذار بود، اما روایت­های عشق هلنی به شهر و دولت، هنوز در این فرزند آتنی زنده بود. اگر چه اپیکور و شاگردانش دولت را رد نمی­کردند و آن را شرط نوعی از زندگی که خود توصیه می­کردند می­دانستند، اما با این حال بهتر می­دیدند که انسان در سیاست دخالت نکند و زندگی حتی الامکان آرامی در پیش گیرد. از جمله شعارهای آنان این بود که: «در خلوت زندگی کن!» و یا «خود را از زندان زندگی روزمره و سیاست رها ساز!». به نظر آنان کسی خوب می­زید که ذهن را از تنش­های تند آزاد سازد و به آرامش درونی دست یابد. اگر پیامد چنین خواسته­ای، عزلت گزینی و رویگردانی از جهان نبود، به این دلیل بود که اپیکوریان برای دوستی ارزش والایی قائل بودند. طبق نظر آنان، در جمع دوستان، آن خوشبختی حاصل می­گشت که نه از طریق «خود را وقف دانش کردن» به معنای ارسطویی آن قابل حصول بود و نه از طریق «شرکت در حیات سیاسی و اجتماعی» به مفهوم دولتشهری و کلاسیک یونانی آن. اندرز اپیکور برای دوری از سیاست، از موضع او قابل توجیه است. اگر تعادل روانی، ایده آل فرد است، نباید این ایده آل را تسلیم رانش­های خطرناک شرکت در گستره­ی عمومی ساخت و رستگاری فرد را به مخاطره انداخت.
بهرام محیی - دویچه وله
منبع : پایگاه اطلاع‌رسانی تاریخ فلسفه