پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مجله ویستا
هستی در هستی

هم ز فر شمس باشد این سبب۱
نمیتوان ادعا کرد مولانا جلالالدین محمد بلخی به عالم <فلسفه> و <عرفان> تعلق دارد، همان سان که نمیتوانادعا کرد به دیگر دانشهای نقلی مثل <ادبیات> و <فقه> و <کلام> متعلق است. اگر این ادعا در خصوص او راستآید، بخش نخست زندگیاش را در بر خواهد گرفت، اما بخش دوم حیات او، هرگز در دانش خاص و رشتهایواحد منحصر نمیشود: چه این دانش عرفان باشد و چه فلسفه و چه ادبیات و تاریخ.
مولانا جلالالدین پس از ملاقات کوتاه اما پر شگفت خویش با شمس تبریز در هیچ منزلگاهی قابل خلاصهشدن نبود. پس از آن، او دارای حقیقتی خاص و ناشناخته بود. این حقیقت، در فراسوی زمان، منتظر گذشتروزگارانی بود که فرا برسد و وجود او را:
- در کنار خورشید قرار دهد، با تابشی خیره کننده.
- و در کنار ماه قرار دهد، با یک شب افروزی بیبدیل در آسمان تاریک زندگیها.
- و در کنار اقیانوس قرار دهد، با اعماقی که کلامش غواص اندیشههای بزرگ را در خود فرو میبرد.
- و همچنین در کنار قلههای بزرگ قرار دهد، با ارتفاعی که صعود بر بلندایش مغزهای صخرهشکاف را به زانو درمیآورد.
مردی که <مولانا> نام دارد، بیش از هر چیز، یک موجودیت ناباورانه است. آری، نخستین وصفی که در خصوصاو به ذهن میآید، این است که نمیتوان باور کرد: انسانی این اندازه متفاوت سخن بگوید.
نمیتوان باور کردانسانی این اندازه عمیق سخن بگوید. نمیتوان باور کرد انسانی این اندازه نو سخن بگوید. نمیتوان باور کردانسانی این اندازه جامع سخن گفته باشد. نمیتوان باور کرد انسانی این اندازه ساده سخن گفته باشد. نمیتوانباور کرد انسانی این اندازه راحت و روان سخن گفته باشد. نمیتوان باور کرد انسانی این اندازه زیبا سخن گفتهباشد. نمیتوان باور کرد انسانی این اندازه متناقض سخن گفته باشد! نمیتوان باور کرد انسانی این اندازه بیپرده سخن گفته باشد. نمیتوان باور کرد شخصی این اندازه والا و بالا سخن گفته باشد. نمیتوان باور کرد فردیاین اندازه عجیب سخن بگوید.
<متفاوت>، <عمیق>، <نو>، <جامع>، <ساده>، <راحت>، <روان>، <زیبا>، <متناقض>، <بیپرده>، <والا>، <بالا>، <عجیب>،<هوشمندانه> و <روشن:> اینها همه اوصاف کلام اوست، ولی او خود نیست. تک تک این وصفها که در خلالگفتارش قابل اثبات است، جدا از همدیگر نیستند. زیبایی غیر از جامعیت است و روشن سخن گفتن، غیر ازهوشمندانه گفتن است و راحت گفتن، جدا از نوگویی است، ولی مولانا حتا به این مقدار نیز به دیده شگفتنمینگرد:
این همه آغاز ما، آخر یکی است
هر که او دو بیند، احول مرد کیست!۲
چه سان میتوان باور کرد انسانی در مقام یک حکیم و دانشمند و یا یک شاعر و یا عارف، چنین اوصاف غریبی رادر کلام خویش به صورت کامل جمع کند و آنگاه زبان به سخن گشوده، بخواهد آنچه را که درک میکند ومییابد، به کلام بیاورد.
باری، نخست صفتی که در خصوص مولانا میتوان مواجه شد و دریافت، ناباورانه بودن اوست. به راستی چگونهمیتوان باور کرد آدمیزادهای تا این حد در متن زمانها و اوج جریانات و گستره واقعیتها حضوری جدی وروزآمد داشته باشد؟ چگونه میتوان باور کرد مردی در اعماق فرهنگها این اندازه تاثیر انکارناپذیر برجایگذاشته باشد؛ روزی مفاهیم مشرق زمین را شکل دهد و روزی دیگر، از مشرق زمین عبور نموده و مفاهیممغرب زمین را به خود معطوف نماید؟
راستی چگونه میتوان فردی روزی فلسفه را تحت سیطره خویش در آورده، بنیادهای آن را با چالشمواجه کند و تا آنجا پیش برود که تعریفها را به گونهای دیگر بیان کند و افقهایی جدید به روی عقل بگشاید؟
نفی بهر ثبت باشد، در سخن
نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن!
نیست این و نیست آن، هین واگذار
آنک آن هست است، آن را پیش آر!۳
مولانا حقایق اخلاقی و عرفانی را چنان دیگرگون و بی پرده به رنگ خویش در آورده است که عرفان بودنعرفانش گاه مبهم مینماید.
تا برون نآیی بنگشاید دلت
پس چه سود آمد فراخی منزلت
یا که نقش تنگ پوشی ای غوی
در بیابان فراخی میروی
آن فراخی بیابان تنگ گشت
بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت
هر که دید او مر تو را از دور گفت
کو در آن صحرا، چو لالهیتر شکفت
او نداند که تو همچون ظالمان
از برون در گلشنی، جان در فغان۴
شب ز زندان بیخبر زندانیان
شب ز دولت بی خبر، سلطانیان
نی غم و اندیشه سود و زیان
نی خیال این فلان و آن فلان۵
ما با انسانی در مقام یک شاعر روبرو هستیم که خیل انبوه شاعران سرزمینی پر از شعر و شاعر را، آن چنان درحوض وجودی خویشتن مستحیل نموده است که فریادها ماهیسان به دریایی برمیگردد که نام آن <مثنوی>است و ابدنشان:
منطق الطیر خاقانی صداست
منطق الطیر سلیمانی کجاست؟
تو چه دانی بانگ مرغان را همی
چون ندیدستی سلیمان را دمی
پر آن مرغی که بانگش مطرب است
از برون مشرق است و مغرب است
هریک آهنگش ز کرسی تا ثری است
وز ثری تا عرش در کر و فریست
با سلیمان خو کن ای خفاش رد
تا که در ظلم نمانی تا ابد۶
فکر کان مشرق آید، آن صباست
وآن--ک از مغرب، دبور با وباست
مشرق این باد فکرت، دیگر است
مغرب این باد فکرت، زان سر است
مه جماد است و بود شرقش جماد
جان جان جان بود شرق فواد
شرق خورشیدی که شد باطن فروز
قشر و عکس آن بود خورشید روز۷
انسانی از انسانها، از قرن سیزدهم میلادی، به قرن بیست و یکم پیام میدهد و اسم خویش را بر بسیاری ازعرصههای علم و فلسفه و منطق و فرهنگ و هنر و بالاتر از همه ساحت <روان> و <حیات> و <زندگی> انسانیتحمیل مینماید که در مواردی، انسانهایی فراوان، حتا اسم این حاضر غایب را نیز نمیدانند.
مردی با یک بیت شعر، تمام نالهها و نیها و شکایتها و حکایتها را به شرحی تبدیل کرده است که متن آن یاشعر اوست و یا کتاب او و یا اسم او.
به راستی چگونه است که مردی با اسمی عادی، مغزهای غیر عادی را به تقلا و تکاپو وادار کرده است و همگان رابه صفری بدل نموده است که یا در پیش رویش قرار گرفتهاند، یا در پس رویش!
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش از این، از شمس تبریزی مگوی۸
مرد همه جا
هست بارانها، جز این باران بدان
که نمیبیند ورا، جز چشم جان
چشم جان را پاک کن، نیکو نگر!
تا از آن باران، عیان بینی خضر۹
تو کیستی که از اعماق قرنهای گذشته، قرنهای دور آینده را مخاطب قرا دادهای؟ تو کیستی که وجودت برپهنای وجود سایه افکنده است؟ تو کیستی که گفتارت، گفتارها را زیر مجموعه خود قرار داده است؟ کسی ازامروزیان صدایت را نشنیده است و چهرهات را نیز کسی ندیده است، ولی کدامین کوچه، صدای گامت را بهتهنیت ننشسته است؟ کدامین باغ، گلی از تو به یادگار ندارد و کدامین شمع اسمت را بر زبان نیاورده و کدامینآوا در پس و پیش خویش، لحنی از الحان تو را به ذهنها و زبانها ترجمه ننموده است؟
بیشک، تو یک انسان هستی و بس! بی شک روزی به دنیا آمده و روزی نیز از دنیا رفتهای. هرگز نمیتوان ادعاکرد <مطلق> هستی و هرگز نمیتوان ادعا کرد که مثل یک موجود زنده هنوز هم در روی زمین نفس میکشی،ولی نمیتوان انکار کرد که در زیر آسمان هر روز گام میزنی و در قلبهای نورانی و روحهای بزرگ به حیاتتادامه میدهی. ۱۰
نمیتوان انکار کرد که تو انسانها را میشناسی و چون انسانها را میشناسی، آنها نیز تو را میشناسند.
کلام، در باب تو تا هر آنجا که نویسنده و گویندهای زبردست بخواهد ادامه دهد، ادامه پیدا میکند. این رشته،رشتهای نیست که بخواهد در جایی توقف کند، مگر در برابر انسان و انسان بودن. جلالالدین مولانا، مولانا یک انسان است: نه کمتر و نه بیشتر. آنچه رمز توفق او محسوب میگردد، در اصلانسان بودن اوست. زندگی و حیات جلال الدین مولانا به دو بخش تقسیم میشود: بخش اول، پیش از ملاقات اوبا شمس تبریزی است و بخش دوم، پس از ملاقات او با شمس تبریزی را شامل میشود. او در بخش اولحیاتش، شخصی است مثل همه ولی در بخش دوم، شخصی است مثل هیچ کس.
گفت: جویای انسان گشتهام
مینیابم هیچ و حیران گشتهام۱۱
انسانی انسان شناس
این همه غمها که اندر سینه هاست
از بخار و گرد بود و باد ماست
این غمان بیخ کن، چون داس ماست
این چنین شد و آن چنان وسواس ماست
دان که هر رنجی ز مردن پارهای است
جزو مرگ از خود بران در چارهای است
جزو مرگ ار گشت شیرین مر تو را
دان که شیرین میکند کل را خدا
دردها از مرگ میآید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
هرک شیرین میزید، او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد، جان نبرد۱۲
گفتیم :
زندگی و حیات جلالالدین مولانا به دو بخش تقسیم میشود. بخش اول، پیش از ملاقات او با شمس تبریزیاست و بخش دوم، پس از ملاقات او با شمس تبریزی. او در بخش اول حیاتش، شخصی است مثل همه و دربخش دوم، شخصی است مثل هیچ کس.
در بخش اول، او یک انسان است با مسائل مربوط به: تولد و نشو و نما و محیط و جغرافیا و پدر و مادر و خانواده وخاندان و درس و بحث و استاد و شاگرد و زن و فرزند و معیشت و روابط اجتماعی و مشاهده و احساس و درد ودانشها و فنون و اطلاعاتی که مثل همه هم ردیفهای خویش داشته و مناسبات حیات طبیعی خویش راتنظیم نموده است. اما در بخش دوم، او یک انسان شناس است، با هزارها مسئله بزرگ و کوچک که از روح آغازمیشود، از کرامت عبور میکند، به دانایی میرسد، بالنده میشود، تولد دوباره را تجربه میکند، برانگیختهمیگردد، مسائلش را دگرگون میکند، حقیقت را مییابد، سکوت میکند، به خود میخزد، غایب میشود، شیوهخویش را عوض میکند و دیگر بار به سخن میآید و این بار به جای <فقه> از دین سخن میگوید: همان چیزیکه مثنوی را اصل اصل اصل آن میداند، با نهرهایی که در بهشتش جریان دارد.
حس دنیا، نردبان این جهان
حس دینی نردبان آسمان۳
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز که حیرانی نباشد کار دین
نی چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنین حیران و غرق و مست دوست۱۴
کم کش که کشتن را سود نیست
دین ندارد بوی، مشک و عود نیست
سر پنهان است اندر صد غلاف
ظاهرش با تو چو تو باطن بر خلاف۱۵
کوتاه سخن اینکه: در بخش اول مولانا یک انسان عادی است و در بخش دوم، یک انسان شناس غیر عادیکسی که نخست به شناخت حقایق خود نایل آمده و خویشتن را کشف نموده و آنگاه همه و همگان را شناختهاست.
بیجهت نیست که میتوان کتاب او، مثنوی معنوی را به وضوح کتابی بزرگ در زمینه انسانشناسی در همهقرون و اعصار به شمار آورد که با روشی خاص، در صدد القاء و ارائه دیدگاههای خویشتن است.
تعداد روانها و شخصیتها و حالات روانی که در جای جای مثنوی مطرح شده و در خلال گفتارهای گوناگون وداستانها و حکایتهای متنوع ذکر شده و با قلم شرح، به همگان بیان شده است، بیش از صدها نوع <وجود> و<شخصیت> است.
این تعداد از اشاره به روانهای گوناگون، نشان دهنده این حقیقت تواند بود که بشریت پس ازمولانا، با یک روان شناس بزرگ بشری مواجه است که از اندرون خانه خویش در گوشهای از هستی در آسیایصغیر به دهکده هستی و هستای کبیر اشراف دارد و از پشت چشم خویش، با مغزی بیدار و بزرگ و در پشتقفسه سینهای بیتاب، با روحی بزرگتر از آسمانها مرزها را میشکند، از حصار زمانها عبور میکند و با روحهاو جسمها، ارتباط برقرار میکند: سلبی و ایجابی:
رفت آن ماهی، ره دریا گرفت
راه دور و پهنه پهنا گرفت
رنجها بسیار دید و عاقبت
رفت آخر سوی امن و عافیت
خویشتن افکند در دریای ژرف
که نیابد حد آن را هیچ طرف...
ناگهان رفت او و لیکن چونک رفت
میببایستم شدن، شدن در پی بتفت
بر گذشته حسرت آوردن خطاست
باز ناید رفته، یاد آن هباست۱۶
رفتن این آب، فوق آسیاست
رفتنش در آسیا، بهر شماست۱۷
آنچه را که باید بشنود، میشنود و آنچه را که باید بگوید، به سهولت میگوید و به جایگاه بعدی خویش عبورمیکند.
چون که اخوان را دل کینهور است
یوسفم را قعر چاه اولیتر است۱۸
کز تناقضهای دل، پشتم شکست
بر سرم جانا، بیا مال دست
زیر دست و سرم را راحتی است
دست تو، در شکر بخشی آیتی است
سایه خود را از سر من برمدار
بی قرارم، بی قرارم، بی قرار
مر عدم را خود چه استحقاق بود
که بر او لطفت چنین درها گشود؟
پنج حس ظاهر و پنج نهان
که بشر شد نطفه مرده از آن
چون گریزم زآنک بی تو زنده نیست
بی خداوندیت، بود ما بنده نیست۱۹
قبهای برخاستی از حباب
آخر آن خیمه است بی واهی طناب
رزق چون برق است و اندر نور آن
راه نتوانند دیدن رهروان
این جهان و اهل او بی حاصلند
هر دو اندر بی وفایی یک دلند
زاده دنیا، چو دنیا بی وفاست
هرچه رو آرد به تو، آن رو قفاست۲۰
● در عرصه زندگیها
باری، اینها همه سبب میشود قلمها - چه بخواهند و چه نخواهند - از او بگویند و حنجرهها - چه بدانند و چهندانند - او را بگویند و از او بگویند و در اثر قرار گرفتن در مدار حوادث و پس از تجربههای فردی و جمعی،مسائلی را بر زبان بیاورند که مولانا، آنها را قرنها پیشتر به عنوان نتیجههای زندگی و سلوک و فهم و دریافتخویش از زندگی بیان نموده، با عبارتها و کلمات گوناگون به یادگار نهاده است.
صد هزاران دام و دانه است، ای خدا
ما چون مرغان حریص و بینوا
دم به دم، ما بسته دام نویم
هر یکی، گر باز و گر سیمرغی شویم
میرهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی، میرویم ای بی نیاز
ما در این انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندم است، از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زده است
واز فنش، انبار ما ویران شده است
اول ای جان، دفع شر موش کن
وانگهان، در جمع گندم کوش کن!
بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلوه تم الا بالحضور
گرنه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟۲۱
نمیتوان ادعا کرد تجربه جمعی بشر در مولانا یافت میشود. این ادعا بسی بزرگتر از آن است که به سادگیبتوان آن را اثبات نمود. همچنین نمیتوان ادعا کرد به اندازه تمام انسانها زیسته است، اما چگونه به اینواقعیت اعتراف ننمائیم که در مدت محدود زندگی خویش که بیش از دهههایی معمولی نبوده، به مسائلی توجهیافته است که در حقیقت مسائل اصلی دیروز و امروز بشر محسوب میشود.
آری، او در اثر تاملات وموشکافیهای خویش، به نکاتی پی برده که سایه سنگین آن مسائل، هم اکنون نیز بر فنونی چون ادبیات،تاریخ، فلسفه، هنر و دانشهای مربوط به انسان و اجتماع و حیات سنگینی میکند.
قراینی وجود دارد که نشان میدهد: گفتار مولانا علمی و تجربی است و شواهدی در حقیقت علمی و عملی اویافت میشود که نشان میدهد او با زبانی گویا، همچنان به حیات خویش در متن حقایق و مسائل زندگی انسانها ادامه خواهد داد.
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
گر نبودی ناله نی را ثمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست۲۲
یاد آرید ای مهان، زین مرغزار
یک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران، یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود۲۳
این نکته، با قوّت تمام در معرفتهای به یادگار مانده از او قابل کشف و درک است که مولانا در عرصه«انسانشناسی»، «انسان یابی»، «جهانشناسی» و «جهان نگری»، راهی را به روی همگان گشوده است که به خودِاو اختصاص دارد. کسی نمیتواند از مولانا یک «خدا» و یا «شبه خدا» بسازد:
وصف حق کو؟ وصفِ مشتی خاک کو؟
وصف حادث کو و وصف پاک کو؟۲۴
اما راه او چنان نیست که قابلِ حذف شدن و تعطیل کردن باشد، زیرا طریقی است گسترده و دارای ضرورت کهکمتر کسی میتواند آن را نادیده بگیرد، زیرا صاحبِ این راه، از پوسته خویش بیرون آمده و آنگاه به سانِرهگذری که به همه چیز با دیده حکمت بنگرد، دیده و جزء به جزء آنها را نوشته است.
مولانا با بهرهگیری از قابلیتهای متعدّد خویش، به حسّی بدل شده است که قلبهای بزرگ و عاطفههایدرخشان هرگاه اوج گیرند، روایتی را به قلم میآورند که این روایت در جدید و قدیم خویش، به کالبدی آشنامنتهی میشود که روحِ پر جولان وی را در خود جای داده بود.
اینک، پس از گذشت قرنهایی نه چندان اندک، در جای جایِ خاک، جوانههایی به نام و یاد او در سیرِ ادب و هنرسر بر آورده است که حقیقتهای زمین و آسمان را با انسانها در میان مینهد.
گر رسولی، چیست در مشتم نهان
چون خبر داری زِ رازِ آسمان۲۵
گر امینم، متهم نبود امین
گر بگویم آسمان را من زمین۲۶
چون همی گنجد جهانی زیر طین
چون نگنجد آسمانی در زمین؟۲۷
زانک حد مست باشد این چنین
کو نداند آسمان را از زمین۲۸
آسمان گوید زمین را مرحبا
با توام چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه آن انداخت، این میپرورد۲۹
بی زمین کی گل بروید و ارغوان؟
پس چه زاید زآب و تاب آسمان؟۳۰
آن تو با توست، تو واقف بر این
آسمانا! چند پیمایی زمین؟۳۱
کآن زمین و آسمان بس فراخ
کرد از تنگی دلم را شاخ، شاخ۳۲...
و چنین است که به هرجا روی میآوریم، ردّ پای او را میبینیم و به هر آهنگی گوش جان میسپاریم، عبارتیاز عبارتهای او را مییابیم که از حنجره نواها و آواها و ایماها و گفتهها و ناگفتهها خارج میشود و بدون اینکهشهرت و افتخاری برای او به ارمغان بیاورد، در جان زندگیها تکرار میشود و هر روز از سر گرفته میشود و سر برآستانِ الوهیت میساید:
ای خدای پاک و بی انباز و یار
دستگیر و جرم ما را در گذار
یاد ده، ما را آن سخنهای دقیق
که تو را رحم آورد آن، ای رفیق
هم دعا از تو، اجابت هم ز تو
ایمنی از تو، مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن
مصلحی تو، ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گر چه جوی خون بود، نیلش کنی
این چنین میناگریها، کار توست
این چنین اکسیرها ز اسرار توست۳۳
جهان پیش از مولانا
جهــــــان پس از مولانـــا
مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ
در گنجیدی در او زین برخ
کآن زمین و آسمان بس فراخ
کرد از تنگی دلم را شاخ، شاخ
وین جهانی کاندرین خوابم نمود
از گشایش پر و بالم را گشود
این جهان و راهش ار پیدا بدی
کم کسی یک لحظه آنجا بُدی
امر میآمد که نی طامع مشو!
چون ز پایت خار بیرون شد، برو!
مول مولی میزد آنجا جان او
در فضای رحمت و احسانِ او۳۴
رمزِ توفیق مولانا را در کجا باید جست؟ بی شک عوامل و دلایلی زیاد و فراوان را میتوان برشمرد که هر کدام درحد خود، بازتاباننده وجوه توفیقِ مولانا محسوب میگردند. اما سرّ موضوع در این است که مولانا در جایگاه خودایستاده است.
این جایگاه، کرسیِ فرا اقلیمی است که قلبها را در پنجه خود دارد و انسان، هیچگاه بدون قلب نزیسته و بدونقلب با مسائل مواجه نشده است. اگر شادمانی برای انسان پیش آمده، در زیرِ لوای قلب بوده است و اگرناشادمانیهایی، جنبههایی از زندگی آدمی را در خود فرو برده و آنگاه او را از این زمان به زمانی دیگر منتقلنموده، با حضورِ پر تاب و تاب و احیاناً ترسان و لرزان قلب صورت گرفته است.
مولانا به جای اینکه خود راهِ قلهها را با پای خویش در پیش گرفته و خاکها و سنگها را زیرِ پا و کفشِ خود قراردهد، قلب هایی را تصرف نموده که جهان با نبض آنها تنظیم میشود. بر این اساس، اگر کسی جهان را به پیشاز مولانا و پس از مولانا تقسیم کند، اشتباه نکرده است.
جهانِ پیش از مولانا، در آینه وجودی او انعکاس یافته است و جهان پس از مولانا - که اینک ما در آن زندگیمیکنیم - با تمامِ مسائل کوچک و بزرگ خویش، آینهای است که مولانا را در خود منعکس میکند. آری، مولاناشارحِ حقایق و مسائل جهان پیش از خودش است و جهان پس از مولانا، شارحِ مولاناست.
با نظر به تنها یک اثر از آثار مولانا- که مثنوی نام دارد- میتوان گفت: مولانا مفسر جهان پیش از خودش است وجهان پس از مولانا، مفسّر اوست و امروز هر چه زمان پیشتر میرود، با سرانگشتِ تئوریها و تحقیقها وتفکّرات گوناگون، تفسیری در حالِ شکل گرفتن است که بخش عمدهای از آن به تشریح مسائلی اختصاص داردکه نخستین بار جلالالدین مولانا آنها را بیان داشته است؛ مسائلی که ویژگی زبان او و خصوصّیت نگاه اومحسوب میشود. و بدینگونه، مولانا در مسند بزرگ خویش، بر آفاق و ابعاد جهانِ درون و برون اشراف دارد و به سهولت میتواندمرزها را زیر پا نهاده و تعابیر را در جهتِ آنچه میبیند و درک میکند و با هوشیاری مینگرد، به استخدام درآورده و گفتارِ بشری خویش را برای همگان توضیح دهد.
روزنــــــهای به هســـتی
ای جهان کهنه را تو، جانِ نو
از تن بی جان و دل، افغان شنو!
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
حالی دیگر بود کان نادر است
تو مشو منکر که حق بس قادر است... ۳۵
هوشیاری زان جهان است و چو آن
غالب آید، پست گردد این جهان
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نی هنر ماند در این عالم، نه غیب
این ندارد حد، سوی آغاز رو!
سوی قصهی مرد مطرب باز رو
مطربی کز وی جهان شد پر طرب
رسته ز آوازش خیالات عجب
از نوایش مرغ دل پرّان شدی
وز صـــــــــداش، هــــوش
جـــان حیــران شـدی ۳۶
آری، آن سان که خودش شعر و فلسفه و عرفان نیست، گفتارش نیز شعر و فلسفه و عرفان نیست. او گفتارشاست و گفتارش او؛ روزنه پر روشنایی که به هستی گشوده شده است.
مثنوی و مولوی یک حقیقتند، با دو نام. مثنوی، معنای مولوی است و مولوی، دریچهای برای نگریستن بهحقیقت. مردی است با دو مرحله از زندگی: در مرحله اوّلش مثل همه، در مرحله دومش مثل هیچ کس.
از اینجاست که گفتاری برای تفسیر نمودن نیست، بلکه سرودی است برای زمزمه و ترنم، و نیی است براینواختن.
زبان خود را داراست و گوش خویش را میطلبد، همان سان که هوش خویش را واجد است و بیهوشی خویشرا میجوید:
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
مطلق است، ولی به شکل نسبی. والاست، در جلوه پایین. زیباست، در نقابِ گاه نازیبا. به آن سوی زمان نظردارد، در قالب زمان و مکان. صعود است، با نمایی از طبیعت. نور است، با پیغامی به ظلمت. به جبر وارد زندگیشد، ولی زندگی را تحت اختیار خویش در آورد.
این گفتار پیش و پا افتاده، شگفت از عهده عجایبش برمیآید که: مولانا، مولاناست.
با آتشی که در لب دارد، به بلورِ سرد زمین لب چسبانده است. با نوری که در چشمانش سوسو میزند، به تاریکیمتراکم خیره شده است: از پشت زمان، چه انسانهایی وارد قلمرو حیات خواهند شد؟
با روحی که در جانش جولان میدهد، جام جسم را در دست دارد و آرزوی مستی خویش را ارزانی غمیمینماید که هم چهرههایش را در خود فرو برده است:
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو! باک نیست
تو بمان، ای آنکه جز تو پاک نیست
حقیقت را به خویش تسلیم نموده است و تسلیم را بیآنکه چهرهای از شمشیر و برق شمشیر در آن باشد، بهحقیقتِ کلام خویش ارزانی داشته است، تا کتابش، آن صلیبی باشد که جانها، عیسی وار مصلوب گفتارششوند و از «من» او، به بشریت بار یابند، پیکی آسمانی در زمین و کتابی افلاکی در خاک.
روح از انگور می را دیده است
روح از معدم، شیء را دیده است۳۷
قطره دل را یکی گوهر فتاد
کآن به دریاها و گردونها نداد
جان کم است آن صورتِ با تاب را
رو بجو، آن گوهر کمیاب را
میزند بر تن ز سوی لامکان
مینگنجد در فلک، خورشیدِ جان۳۸
مردِ صفرها
هر دو گر یک نام دارد در سخن
لیک شتّان این حسن تا آن حسن
اشتباهی هست لفظی در بیان
لیک خود کو آسمان تا ریسمان
اشتراک لفظ دایم رهزن است
اشتراک گبر و مؤمن در تن است
جسمها چون کوزههای بسته سر
تا که در هر کوزه چه بود، آن نگر
کوزه آن تن، پر از آب حیات
کوزه این تن، پر از زهر ممات
گر به مظروفش نظر داری، شهی
ور به ظرفش بنگری، تو گمرهی
لفظ را ماننده این جسم دان
معنیاش را در درون مانند جان
دیده تن دایماً تن بین بود
دیده جان، جان پر فن بین بود
پس ز نقش لفظهای مثنوی
صورتی ضالست و هادی معنوی... ۳۹
یکی از تحلیلهایی که در خصوص مولانا میتوان ذکر کرد، تحلیلِ «صفرها» است. در اینکه که مولانا مردییگانه و منحصر به فرد است، شکی وجود ندارد. او مثلِ یک درختِ تناور، از خاکِ زمین سر بر آورده و رو بهآسمان قد کشیده است. درختِ وجودی او، چنان پر ثمر است که در هر یک از شاخهها و جنبههایش، میوهای جان بخش و ذایقهپروریافت میشود. در اینجا سخن از درخت است، نه میوه هایی که برای بشریت ارزانی داشته است. این درخت با وجود شاخههای خویش، در جستجوی نور و ارتزاق از نور به سمتِ آسمان قد کشیده و بالا رفتهاست. در پس و پیشِ این درخت که به جهتِ استواری خویش تمثّلی از عددِ یک است، صفرهایی ملاحظهمیشود که مدام در حال افزوده شدن است. هر چه زمان میگذرد، پیرامونش پُر صفرتر میشود: صفری دربرابرش بر خیل صفرها اضافه میشود، صفری نیز در پشتش میانِ صفرها قرار میگیرد. از صفرهایی که در برابرقرار گرفته است، میتوان به نامهایی بزرگ اشاره کرد که اگر نبود که الهام خویش را وامدار و مدیون اویند، هرگزنمیتوانستیم از آنها با عنوانِ «صفر» این عدد نام ببریم. به اضافه اینکه در اینجا مراد از صفر، معادلِ عددی بیارزش نیست، بلکه مقصود رساندن مفهومی است که طی آن، اشخاصی چند از اهل ادب و هنر در سطح جهانی،خود را شاگردان مولانا ذکر کردهاند. مقصود از صفرهای پشت عدد نیز کسانی است که با موجودیت مولانا مخالفت نموده و دست کم، نسبت به آنچهمکتب او بوده و توسط او ابراز گشته است، اظهارِ بی تفاوتی نمودهاند.اما نکته بسیار مهم مولاناست که بیاعتنا به صفرهایی که در پیش روی و پشتِ سرش صف کشیدهاند، به کارِخویش ادامه داده و بر روش و اسلوب و حقانیّت خویش اصرار میورزد. امر عجیب این است که نه صفرهای اینسوی عدد بر عظمتش اضافه میکند و نه صفرهای آن سوی عدد از عظمتش میکاهد.
چون جملگی ما را شدی
چونت آزاریم چون تو ما شدی؟۴۰
بر مثال موجها، اعدادشان
در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتابِ جان ها
در درونِ روزن ابدان ما
چون نظر در قرص داری، خود یکی است
وآنکه شد محبوب ابدان، در شکی است
تفرقه در روح حیوانی بود
نفس واحد روح انسانی بود
چون که حق رش علیهم نوره
مفترق هرگز نگردد نور او
یک زمان بگذار ای همره ملال
تا بگویم وصف خالی زآن جمال
در بیان نآید جمال حال او
هر دو عالم چیست؟ عکس خال او
چون که من از خال خوبش دم زنم
نطق میخواهد که بشکافد تنم
همچو موری اندرین خرمن خوشم
تا فزون از خویش باری میکشم۴۱
روح انسانی، کنفس واحدة است
روح حیوانی سفال جامده است۴۲
در میانِ حکیمان حکیممردی وجود دارد که با ابیاتی که به زبان فارسی سروده و با تمثیل هایی که زده و باداستان هایی که آنها را یا خود ساخته و یا بازسازی کرده است، حکیمان و اهل حکمت را به خود جلب نموده، قافلهای را به راه میاندازد که با صدها و هزار صفر، به پایان تاریخ نزدیک میشود و میرود که هر روز حقیقتی رارقم زده و به انسانهای مشتاق و حقیقتدوست ارزانی نماید.
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک، چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست۴۳
میــــــــــانِ ازل و ابــــد
شیخ واقف گشت از اندیشهاش
شیخ چون شیر است و دل بیشهاش
چون رجا و خوف در دلها روان
نیست مخفی بر وی اسرارِ جهان
دل نگه دارید ای بیحاصلان
در حضورِ حضرتِ صاحبدلان۴۴یک مرد نیست، هزار مردی است که جهان را در کتابی چکانده است. فیلسوف نیست، اما فلسفهای است که ازتناقض، بزرگترین اقیانوس شعر و حکمت را به تموج در آورده است. هرگاه خواستید واردِ اقیانوس علم شده و سوارِ کشتی آرام جهان گردید، به آوای مثنوی گوش فرا دهید! هرگاهشروع به خواندن و شنیدن آوای:
بشنو این نی چون شکایت میکند
وز جداییها حکایت میکندنمودید، در واقع شما پا به ساحل این دریا گذاشتهاید. حق با کسانی است که میگویند مولوی قابل تفسیر نیست. او قابل تفسیر نیست، ولی قابل تعقیب و تطبیقهست. وقتی کسی قابل تفسیر نباشد، چگونه میتواند قابل نقد باشد؟ مراد از این سخن، این نیست که بگوییم:مولانا فراتر از نقد است، بلکه مراد این است که در خصوص او، «فهم» مقدم بر «نقد» است.
چون به صاحبدل رسی، خامش نشین!
واندر آن حلقه، مکن خود را نگین
ور بگویی، شکلِ استفسار گو
با شهنشاهان تو مسکین وار گو! ۴۵
آری، در خصوص او، «فهم» مقدم بر «نقد» است و چگونه اینگونه نباشد در حالی که چنین مینماید که بخشی ازبهره حقیقتِ جهان را، او به تنهایی برده است. بنابراین، به میزان بهرهای که کسی از او ببرد، از حقیقت بهرهخواهند برد.
واصلان را نیست جز چشم و چراغ
از دلیل و راهشان باشد فراغ
گر دلیلی گفت، آن مرد وصال
گفت بهرِ فهم اصحاب جدال
پس همه خلقان چون طفلانِ وی اند
لازم است این پیر را در وقتِ پند
کفر را حد است و اندازه، بدان!
شیخ و نور شیخ را نبود کرا
کفر و ایمان نیست، آن جایی که اوست
زآ نکه ا و مغز ا ست و ا ین د و رنگ پوست ۴۶
رفت پیش عارفی آن زشت کار
گفت: ما را در دعایی یاد آر!
سرّ او دانست، آن آزاد مرد
لیک چون حلم خدا پیدا نکرد
بر لبش قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیدهاند
رازها دانسته و پوشیدهاند
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و زبانش دوختند۴۷
آیا میتوان تصور کرد انسانی جامع ازل و ابد باشد؟ ازل زمان بی آغاز است و ابد، زمان بی پایان. به راستی آیامیتوان انسانی را تصور کرد که جامع ازل و ابد باشد؟ آری، هر انسانی که در فراسوی زمان قرار بگیرد، او میتوانددر فراسوی ازل و ابد قرار بگیرد، زیرا هم ازل و هم ابد، دو ماهی طلایی دریای زمان محسوب میگردند.
مولانا انسانی عجیب نیست، اما وجودی است که طبقِ فرهنگی که میتوان آن را «فرهنگ انسانی» نام نهاد، ازلو ابد را به هم پیوسته و خود در میان آنها به گفتگو با انسانها مشغول است.
آری، جلالالدین جامع ازل و ابد است. ازل پیش از ما بوده و ابد نیز پس از ما خواهد بود. مولانا مابین این دوعظیم، با شکوه ایستاده و به حقیقت مینگرد. چنین مینماید که ازل را به پس میآورد و ابد را به پیش میکشد.
سخن از مردی است که حکمتها را آب نموده، آب را در کوزه وجودی خویش جای داده است و آنگاه نمی از آنرا در کتابی با عنوان «مثنوی معنوی» جای داده است.
● آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب۴۸
جاری در جهان
چیست اندر خم کاندر نهر نیست؟
چیست اندر خانه کاندر شهر نیست؟
این جهان خم است و دل چون جوی آب
این جهان حجره است و دل شهر عجاب۴۹
مولانا در جهان جریان دارد. این جریان دو جا، بیش از همه جا خود را نشان میدهد: زبانها از یک طرف وقلمها از طرف دیگر. زبانها و قلمهایی که پیرامونِ زندگی و حقیقت تنیده شده و از زندگی میگویند ومیشنوند، راویانِ واقعیِ حقیقت مولانا محسوب میگردند.
مولانا، از زبانها به نیها و آهنگها و سوزها و از قلمها به کاغذها و دفترها و کتابها منتقل شده و از قلبخویش، به همه قلبها پیامِ زیبایی و نور میدهد. این پیام، پیامِ معنویّتی است که با عرفانها و فلسفههامتفاوت بوده، از متنِ زندگی میجوشد. این پیام عبارت است از: گردن نهادن به حقیقتهایی که اگر هم بتوانآنها را انکار نمود، نمیتوان حذفشان نمود. این پیام گشودن راه، برای فرود آمدن آسمان به زمین و باز کردن راهی است، برای شتافتنِ زمین به آسمان. اینپیام عبارت است از: پذیرش این حقیقت والا که انسان قابل خلاصه شدن نیست و هیچ زمان و مکانی نمیتواندآن اندازه بسط یابد که انسان را در خود فرو برده و مدفون نماید، مشروط به اینکه انسان خود بخواهد. سخن از مردی است که در بلندا ایستاده است: بلندایی که هر قرن میگذرد، با گذشتِ خویش تنها یک سراشیببرای او رقم میزند. او از اوجی شکوهبار به سمتی جریان دارد که همه یا بسیاری از جریانها به سمتِ آن جاریهستند: روحِ انسانی و تسلیم شدن در برابرِ حقیقتی واحد و بسیط.
ای برادر! یک دم از خود دور شو!
با خود آی و غرق بحر نور شو!
چون تو شیرین من نیستی، فرهاد باش
چون نهای لیلی، همچون مجنون باش! ۵۰
با خودی تو، لیک مجنون بی خود است
در طریق عشق، بیداری بد است۵۱
عاقل و مجنون حقم یاد آر
در چنین بی خویشیام، معذور دار! ۵۲
همچو مجنون بو کنم، من خاک را
خاک لیلی را بیابم، بی خطا۵۳
پس معرف گفت، پورِ آن پدر
این برادر زان برادر خردتر۵۴
تمثیلِ انسانها و جهان ها
شمس در خارج اگر چه هست فرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
شمس جان کو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصوّر ذات او را گنج کو؟
تا درآید در تصور مثل او
چون حدیث شمسالدین رسید
شمس چارم، آسمان سر در کشید
واجب آید چون که آمد نام او
شرحِ رمزی گفتن از انعامِ او
این نفس جان دامنم برتافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
از برای حقّ صحبتِ سالها
بازگو حالی از آن خوشحال ها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود
من چه گویم، یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
گفتمش پوشیده خوشتر سرّ یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار!
خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران۵۵
این حقیقت بزرگ را باید با تعابیر گوناگون تکرار کرد که: مولانا تفسیری ژرف و عمیق بر انسان و جهان پیش ازخودش است و جهان و انسان پس از مولانا، تفسیری است که از مولانا و گفتارِ او صورت میگیرد.
آری، جهان پس از مولانا، همراهِ انسان پس از مولانا تفسیری است بر وجود او و تفسیری که او ارایه کرده است.این تفسیر، هر روز از سر گرفته میشود.
مولانا تمثیلی از انسان هایی است که زندگی یورش میآورد تا آنها را در منزلی از منزلهای بودن و نبودن بهسکون وادارد، ولی آنها به طنینِ شمس جانِ خویش گوش سپرده، آنگاه در جستجوی آن شمس، از قلمرومسائل حقیر و طبیعی زندگی بیرون میروند و چنان از محدودیتها و حقارتها میگریزند که در خود حلولمیکنند، واژهها در آنها حلول میکند، لبانشان از شعر انباشته میشود و روحشان در نور فرو میرود و آنگاههمپای نور، از روزنهای به روزنهای و از دریچهای به دریچهای رفته و سبب شکلگیری سنّتی میشوند که وجودآن سنت، به تنهایی برای تابش نور بر سراچه زندگیها و فرو مُردن تاریکیها کافی است.
هرچه غیر شورش و دیوانگی است
اندرین ره، دوری و بیگانگی است۵۶
زاده دنیا، چو دنیا بی وفاست
هرچه رو آرد به تو، آن رو قفاست۵۷
رازی از رازها
روز آخر شد، سبق فردا ربود
راز ما را، روز کی گنجا بود؟۵۸
خاک زن در دیده حس بین خویش
دیده حس، دشمن عقل و کیش
زآنک او کف دید و دریا را ندید
زآنک حالی دید و فردا را ندید۵۹
چون تو اسرافیل وقتی، راست خیز
رستخیزی پیش از رستخیز
هر که گوید کو قیامت ای صنم
خوش بنما که قیامت نک منم!
در نگر ای سایل محنت زده
زین قیامت صد جهان افزون شده۶۰
وجود الهام بخش مولانا، امری نیست که کسی در مقامِ سخن گفتن از مولانا، از آن نگوید. مولانا در حقیقتعبارت است از «الهامِ مولانا».
او با داشتههای خویش، مصدر این صفت شعلهور است که جانها را در چشمهسارهای الهام و کشفهای نوینغوطهور میکند. هر وجودی که با ادراک و آگاهی پا به ساحل و دریایِ نام و یاد و کلام مولانا میگذارد، وجودشاز سلسله الهامهایی جالب لبریز میشود و وجود را در خویشتن ضرب مینماید.
مولانا، آن آبِ حیات بخش است که هر جامی در نزدیکیاش قرار میگیرد، به میزانِ وسع خویش لبریز میشودو مجذوبش میگردد. به درستی نمیدانیم در طول قرونِ حیات و ممات ظاهری مولانا جلال الدین، چه تعداد ازوجودهای بزرگ از آبهای جانبخش او پر شدهاند. نیز نمیدانیم چه میزان جام، به دست شعر و شعور او، بهعطر عشق و زیبایی و معنایابی معطّر گشته است. این مقدار میدانیم که وجود او، بزرگ کننده وجودها و نورِ اونورانی کننده تاریکیهایی است که هر انسانی به حسبِ زندگی در صفحه حیات، واجد آن است. اگر هستندوجودهایی که هویت آدمی را در تاریکیها و ابهامات غوطهور مینمایند، مولانا دارای این صفتِ شناخته شده وهمیشگی خویش هست که هیچ وجودی را بدون بالندگی رها نمیکند.
از این روی، دستی به سمتِ او گشوده نمیشود، مگر اینکه سفرهای در برابرش پهن میشود که با طعامی ازعشق و شور و زیبایی و حکمت و نکتهدانی و انسانیابی و حیات نگری، به خود برگشته و برای بهرهگیری بیشترمهیّاتر میشود.
هم از این روست که جلال الدین مولانا قابل فراموش شدن نیست و چون چنان نیست که از خود تهی شود، پا بهپای زمان، رازی از رازهای بشریت را در نام خویش حمل میکند: آیا روزی خواهد رسید رازها برملا گردد و زماناز راز بینیاز شود؟
ناطقه سوی دهان تعلیم راست
ورنه خود آن نطق را جوبی جداست
میرود بی بانگ و بی تکرارها
تحتها الانهار تا گلزارها
ای خدا! جان را تو بنما آن مقام
که درو بی حرف روید کلام۶۱
● گفتار مولانا
گفتارِ مولانا گفتاری زمینی است. آنچه عناصر گفتارهای مولانا را شکل میدهد، عنصرها و مؤلفههایِ زمین،طبیعت و امورِ ملموس انسانی است. اما هرگز به همین مقدار خلاصه نمیشود، بلکه به سمتِ ماوراءِ طبیعتمیشتابد و تا آنجا پیش میرود که ماوراء طبیعت را در طبیعت تصویرگری نماید.
زبانِ مولانا به گونهای است که همه سلیقهها و دیدگاهها میتوانند با او ارتباط برقرار کنند. او با زبانی عمومی وفطری، با همه سخن میگوید و از مسائلی یاد میکند که گذشت زمان، نه تنها آنها را حذف نکرده، بلکه با گذشتِروزگاران، ابعاد جدیدی بر آنها افزوده شده است، تا آنجا که گاه، از برخی از آنها میتوان با عنوانِ جدیترینمسائل زمانی خاص نام برد که مغزهای بزرگ را به خود مشغول نموده، از جنبههای دیگر باز میدارد، اما مولاناچنان نیست که شیفته یا مقهور جنبهای شده، جنبهای را فرو بگذارد.
نگاه مجموعی او به قضایا، سبب شده است مثلِ یک پیشتاز دانا، هر چیزی را که قابلیت اشاره و بحث و کاوشدارد، برای بحث برنهاده و از زوایایی چند، موردِ موشکافی قرار دهد. نتیجه موشکافیهای او، بر جای ماندنتئوری هایی است که امروز به عنوان دیدگاه او میتواند توسط بزرگان اهل ادب و دانش مورد توجه و حتا بررسیقرار بگیرد.
گفتهای اولیا نرم و درشت
تن مپوشان ز آنک دینت راست پشت
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر!
زان ز گرم و سرد بجهی وز سعیر
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایه صدق و یقین و بندگی است
زآن کزو بستان جانها زنده است
زین جواهر بحر دل آکنده است
بر دلِ عاقل، هزاران غم بود
گر زباغ دل خلالی کم بود۶۲
● یک زبان، چهار فصل
این کلیله و دمنه، جمله افتراست
ور نه کی با زاغ، لکلک را مری است
ای برادر! قصه چون پیمانهای است
معنی اندر وی مثالِ دانهای است
دانه معنی بگیرد، مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
ماجرای بلبل و گل گوش دار
گرچه گفتی نیست آنجا آشکار۶۳
با این حال، حکیم مولانا دارای این ویژگی عجیب نیز هست که هرگز خود را در جنبهای متوقف ننموده و بهجنبههای دیگر نیز میپردازد؛ امی که سبب میشود جوانههای تناقض را در کلام او زنده کند. این جوانه تاآنجا قد برمیفرازد که بتوان گفت مولانا به «اصالت تناقض» اعتقاد داشته است، اما جان کلام در اینجاست کهمولانا دارای نگاهی دیگر و زبانی دیگر است.
این نگاه، به قلمروی خاص و شناخته شده منحصر نمیشود، بلکه هم به «پرده» و هم «پشت پرده» نظر دارد.
زبان او، زبانِ خورشیدی است که تنها به یک فصل ناظر نیست، بلکه در هر فصلی با خصیصههایِ آن فصلنمایان میشود. از این روست که در نگاه مولانا، مسائل با فصلهای چهارگانه خویش مطرح میشوند. ملازم یکرنگ نیستند، بلکه بسته به آنچه از دریچه آن بیان میشوند، دارای الوان و ارواحی هستند که درک و فهم آنبرای کسانی که دوست میدارند از یک منظر بنگرند، مشکل است.
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
آنک او شاه است، او بیکار نیست
ناله از وی کاو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان، ای پسر
کل یوم هو فی شأن ای پسر
اندرین ره، میتراش و میخراش
تا دم آخر، دمی فارغ نباش!
هر چه کوشد جان که در مرد و زن است
گوش و چشم شاه جان، بر روزن است۶۴
روزن جانم گشاده است، از صفا
میرسد بیواسطه نامهی خدا
دوزخ است آن خانه، کان بی روزن است
اصل دین، ای بنده روزن کردن است
من چو خورشیدم درون نور غرق
میندانم کرد خویش از نور فرق۶۵
● فراخوان مولانا
ای برادر! یک دم از خود دور شو!
با خود آی و غرق بحر نور شو!
باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر غنچه ورد و سرو و یاسمین
این سخن هایی که از عقل کل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند
چون تو شیرین نیستی فرهاد باش
چون نهای لیلی، همچو مجنون باش۶۶
ای برادر! یک دوم عقل با خود بیار
دم به دم در تو خزان است و بهار
تو که یوسف نیستی، یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
از بهاران کی شود سر سبز سنگ؟
خاک شو تا گل بروبی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی و دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش! ۶۷
مولانا کلامِ مولاناست و کلامِ مولانا فراخوانی بشری است که از عواملی دیگر خبر میآورد و انسانها را به جهانیدیگر، عقلی دیگر، روحی دیگر، عشقی دیگر و حقیقتی دیگر فرا میخواند:
نردبان هایی است پنهان در جهان
پایه پایه تا عنان آسمان
هر گروه را نردبانی دیگر است
هر روش را آسمانی دیگر است
هر یکی از حال دیگر بی خبر
ملک با پهنا و بی پایان سر
این در آن حیران که او، از چیست خوش
و آن در این خیره که حیرت چیستش
صحن ارض الله واسع آمده
هر درختی از زمینی سر زده۶۸
روزن جانم گشاده است از صفا
میرسد بی واسطه نامهی خدا
نامه و باران و نور از روزنم
میفتد در خانهام از معدنم
دوزخ است آن خانه کان بی روزن است
اصل دین ای بنده روزن کردن است
تیشه در هر بیشه کم زن، بیا
تیشه زن در کندن روزن هلا... ۶۹
او انسانها را به شکستن محدودیتها فرامی خواند و گذشتن از اقلیمهای حقارت. عدمِ ثبات، ثابتترین بخشکلام اوست و اینکه زندگی دارای قوانینی است که هرگز قابلِ رفع نیست:
سنگ بر آهن زنی، بیرون جهد
هم به امر حق، قدم بیرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم مزن!
کاین دو میزایند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک
تو به بالاتر نگر ای مرد نیک
کاین سبب را، آن سبب آورد پیش
بیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش۷۰
شاد از وی شو، مشو از غیر وی
او بهار است و دگر ماه دی
هرچه در غیر اوست استدراج توست
گرچه تخت و ملک توست و تاج توست
شاد از غم شو که غم دام لقاست
اندرین ره سوی پستی ارتقاست
غم یکی گنج است و رنج تو چو کان
لیک کی درگیرد این در کودکان؟۷۱
گر ندانی آن گفته را ز اعتبار
زود زاری کن، طلب کن اغتفار
سجده کن، صد بار میگو ای خدا
نیست این غم غیر در خورد و سزا
ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم
کی دهی بیجرم جان را، درد و غم
من هین میندانم معنی جرم را
لیک هم جرمی بباید گُرم را
چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار
دایماً آن جرم را پوشیده دار
که جزای اظهار جرم من بود
کز سیاست دزدیام ظاهر شود... ۷۲
کریم فیضی
پی نوشت:
۱) دفتر۲/.۱۱۱۰
۲) دفتر۱/ .۴۹۵
۳) دفتر۶/۶۴۰ و .۶۴۱
۴) دفتر۳/ ۳۵۴۷ تا .۳۵۵۱
۵) دفتر۱/ ۳۹۰ و .۳۹۱
۶) دفتر۲/ ۳۷۵۸ تا .۳۷۶۳
۷) دفتر۴/ ۳۰۵۵ تا .۳۰۵۸
۸) دفتر۱/ .۱۴۲
۹) رمضانی ص ۱۴۱ سطر .۲۳
۱۰) هایدگر گفته است: چنین نیست که انسان تنها در روی زمین زندگی میکند، بلکه در زیر آسمان نیز زندگی میکند.
۱۱) رمضانی دفتر ۵ / ص ۳۲۸
۱۲) دفتر۱/ ۱ ۲۲۹۶ تا ۲۳۰۲
۱۳) دفتر۱/ ۲۰۳
۱۴) دفتر۱/ ۳۱۲ و ۳۱۳
۱۵) دفتر۱/ ۳۴۰ و ۳۴۱
۱۶) دفتر۴/ ۲۲۳۸ تا ۲۲۴۴
۱۷) دفتر۱/ ۳۰۸۷
۱۸) دفتر۶/ ۲۰۱۵
۱۹) دفتر۶/ ۵۶۰ تا ۵۷۱، با تلخیص
۲۰) دفتر۴/ ۱۶۵۰ تا۱۶۵۳
۲۱) دفتر۱/ ۳۴۷ تا۳۸۲
۲۲) دفتر۱/ ۱۳ تا ۱۶
۲۳) دفتر۱/ ۱۵۵۸ و ۱۵۵۹
۲۴) دفتر۵/ ۲۱۸۸.
۲۵) مثنوی معنوی، دفتر۱/ ۲۱۵۵.
۲۶) دفتر۱/ ۵۹۲.
۲۷) دفتر۶/ ۳۳۰۴.
۲۸) دفتر۴/ ۳۷۰۷.
۲۹) دفتر۳/ ۴۴۰۳ و ۴۴۰۴.
۳۰) دفتر۳/ ۴۴۱۳.
۳۱) دفتر۳/ ۱۹۶۶.
۳۲) دفتر۱/ ۲۰۹۹.
۳۳) رمضانی، دفتر ص ۹۰، سطر ۷ تا ۹.
۳۴) دفتر۱/ ۲۰۹۸ تا ۲۱۰۳.
۳۵) دفتر۱/ ۱۸۰۱ تا ۱۸۰۴.
۳۶) دفتر۱/ ۲۰۶۷ تا ۲۰۷۳.
۳۷) دفتر۲/ ۱۷۸.
۳۸) دفتر۱/ ۱۰۱۷ و ۱۰۲۱ و ۱۰۲۶.
۳۹) دفتر۶/ ۶۴۷ تا ۶۵۵.
۴۰) دفتر۱/ ۳۱۱۱.
۴۱) دفتر۲/ ۱۸۵ تا ۱۹۳.
۴۲) رمضانی دفتر۲ ص ۸۲، سطر ۹.
۴۳) دفتر۱/ ۶ تا ۸.
۴۴) دفتر۲/ ۳۲۱۷ تا ۳۲۱۹.
۴۵) دفتر۲/ ۳۴۵۶ و ۳۴۵۷.
۴۶) دفتر۲/ ۳۳۱۳ و ۳۳۱۴ و ۳۳۱۹ تا ۳۳۲۱.
۴۷) دفتر۵/ ۲۲۳۶ تا ۲۲۴۱.
۴۸) دفتر۱/ ۱۱۶.
۴۹) دفتر۴/ ۸۱۰ و ۸۱۱.
۵۰) رمضانی ص ۳۹ سطر ۱۶ و ۲۱.
۵۱) رمضانی ص ۱۱ سطر ۴.
۵۲) دفتر۳/ ۶۷۰.
۵۳) دفتر۶/ ۲۸۳۰.
۵۴) دفتر۶/ ۴۶۳۶.
۵۵) دفتر۱/ ۱۲۰ تا ۱۳۶.
۵۶) دفتر۶/ ۶۰۹.
۵۷) دفتر۴/۱۶۵۰.
۵۸) دفتر۶/ ۱۶۴۵.
۵۹) دفتر۱/ ۱۶۰۷ و ۱۶۰۹.
۶۰) دفتر۴/ ۱۴۷۸ تا ۱۴۸۰.
۶۱) دفتر۱/ ۳۰۹۰ و ۳۰۹۱ و ۳۰۹۳.
۶۲) دفتر۱/ ۲۰۵۵ تا ۲۰۵۹.
۶۳) دفتر۲/ ۳۶۲۱ تا ۳۶۲۴.
۶۴) دفتر۱/ ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۴.
۶۵) دفتر ۲/۲۴۰۲ تا ۲۴۰۸ با تلخیص.
۶۶) رمضانی دفتر ۱ / ص ۳۹ سطر ۱۶ تا ۲۱.
۶۷) دفتر۱/ ۱۸۹۶ و ۱۹۰۴ و ۱۹۱۱ و ۱۹۱۲.
۶۸) دفتر۵/ ۲۵۵۶ تا ۲۵۶۰.
۶۹) دفتر۳/ ۲۴۰۲ تا ۲۴۰۵.
۷۰) دفتر۱/ ۸۴۰ تا ۸۴۳.
۷۱) دفتر۳/ ۵۰۷ تا ۵۱۰.
۷۲) دفتر۵/ ۳۹۸۹ تا ۳۹۹۴.
توجه: همة ارجاعات به مثنوی نیکلسون است، جز چند موردی که ذکر شده است.
پی نوشت:
۱) دفتر۲/.۱۱۱۰
۲) دفتر۱/ .۴۹۵
۳) دفتر۶/۶۴۰ و .۶۴۱
۴) دفتر۳/ ۳۵۴۷ تا .۳۵۵۱
۵) دفتر۱/ ۳۹۰ و .۳۹۱
۶) دفتر۲/ ۳۷۵۸ تا .۳۷۶۳
۷) دفتر۴/ ۳۰۵۵ تا .۳۰۵۸
۸) دفتر۱/ .۱۴۲
۹) رمضانی ص ۱۴۱ سطر .۲۳
۱۰) هایدگر گفته است: چنین نیست که انسان تنها در روی زمین زندگی میکند، بلکه در زیر آسمان نیز زندگی میکند.
۱۱) رمضانی دفتر ۵ / ص ۳۲۸
۱۲) دفتر۱/ ۱ ۲۲۹۶ تا ۲۳۰۲
۱۳) دفتر۱/ ۲۰۳
۱۴) دفتر۱/ ۳۱۲ و ۳۱۳
۱۵) دفتر۱/ ۳۴۰ و ۳۴۱
۱۶) دفتر۴/ ۲۲۳۸ تا ۲۲۴۴
۱۷) دفتر۱/ ۳۰۸۷
۱۸) دفتر۶/ ۲۰۱۵
۱۹) دفتر۶/ ۵۶۰ تا ۵۷۱، با تلخیص
۲۰) دفتر۴/ ۱۶۵۰ تا۱۶۵۳
۲۱) دفتر۱/ ۳۴۷ تا۳۸۲
۲۲) دفتر۱/ ۱۳ تا ۱۶
۲۳) دفتر۱/ ۱۵۵۸ و ۱۵۵۹
۲۴) دفتر۵/ ۲۱۸۸.
۲۵) مثنوی معنوی، دفتر۱/ ۲۱۵۵.
۲۶) دفتر۱/ ۵۹۲.
۲۷) دفتر۶/ ۳۳۰۴.
۲۸) دفتر۴/ ۳۷۰۷.
۲۹) دفتر۳/ ۴۴۰۳ و ۴۴۰۴.
۳۰) دفتر۳/ ۴۴۱۳.
۳۱) دفتر۳/ ۱۹۶۶.
۳۲) دفتر۱/ ۲۰۹۹.
۳۳) رمضانی، دفتر ص ۹۰، سطر ۷ تا ۹.
۳۴) دفتر۱/ ۲۰۹۸ تا ۲۱۰۳.
۳۵) دفتر۱/ ۱۸۰۱ تا ۱۸۰۴.
۳۶) دفتر۱/ ۲۰۶۷ تا ۲۰۷۳.
۳۷) دفتر۲/ ۱۷۸.
۳۸) دفتر۱/ ۱۰۱۷ و ۱۰۲۱ و ۱۰۲۶.
۳۹) دفتر۶/ ۶۴۷ تا ۶۵۵.
۴۰) دفتر۱/ ۳۱۱۱.
۴۱) دفتر۲/ ۱۸۵ تا ۱۹۳.
۴۲) رمضانی دفتر۲ ص ۸۲، سطر ۹.
۴۳) دفتر۱/ ۶ تا ۸.
۴۴) دفتر۲/ ۳۲۱۷ تا ۳۲۱۹.
۴۵) دفتر۲/ ۳۴۵۶ و ۳۴۵۷.
۴۶) دفتر۲/ ۳۳۱۳ و ۳۳۱۴ و ۳۳۱۹ تا ۳۳۲۱.
۴۷) دفتر۵/ ۲۲۳۶ تا ۲۲۴۱.
۴۸) دفتر۱/ ۱۱۶.
۴۹) دفتر۴/ ۸۱۰ و ۸۱۱.
۵۰) رمضانی ص ۳۹ سطر ۱۶ و ۲۱.
۵۱) رمضانی ص ۱۱ سطر ۴.
۵۲) دفتر۳/ ۶۷۰.
۵۳) دفتر۶/ ۲۸۳۰.
۵۴) دفتر۶/ ۴۶۳۶.
۵۵) دفتر۱/ ۱۲۰ تا ۱۳۶.
۵۶) دفتر۶/ ۶۰۹.
۵۷) دفتر۴/۱۶۵۰.
۵۸) دفتر۶/ ۱۶۴۵.
۵۹) دفتر۱/ ۱۶۰۷ و ۱۶۰۹.
۶۰) دفتر۴/ ۱۴۷۸ تا ۱۴۸۰.
۶۱) دفتر۱/ ۳۰۹۰ و ۳۰۹۱ و ۳۰۹۳.
۶۲) دفتر۱/ ۲۰۵۵ تا ۲۰۵۹.
۶۳) دفتر۲/ ۳۶۲۱ تا ۳۶۲۴.
۶۴) دفتر۱/ ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۴.
۶۵) دفتر ۲/۲۴۰۲ تا ۲۴۰۸ با تلخیص.
۶۶) رمضانی دفتر ۱ / ص ۳۹ سطر ۱۶ تا ۲۱.
۶۷) دفتر۱/ ۱۸۹۶ و ۱۹۰۴ و ۱۹۱۱ و ۱۹۱۲.
۶۸) دفتر۵/ ۲۵۵۶ تا ۲۵۶۰.
۶۹) دفتر۳/ ۲۴۰۲ تا ۲۴۰۵.
۷۰) دفتر۱/ ۸۴۰ تا ۸۴۳.
۷۱) دفتر۳/ ۵۰۷ تا ۵۱۰.
۷۲) دفتر۵/ ۳۹۸۹ تا ۳۹۹۴.
توجه: همة ارجاعات به مثنوی نیکلسون است، جز چند موردی که ذکر شده است.
منبع : روزنامه اطلاعات
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست