چهارشنبه, ۲۳ خرداد, ۱۴۰۳ / 12 June, 2024
مجله ویستا


تیزی


تیزی
آن مرحوم خیلی نازنین بود،‌ در یک بیمارستان پنج ستاره در شمالی ترین نقطه شهر به دنیا آمد و سپس در یک خانه، ببخشید ویلا مراتب پیشرفت را ترقید! و بعد از یک کودکستان کلاس بالا به یک دبستان خصوصی! راهنمایی خصوصی؛ دبیرستان خصوصی و سپس یک دانشگاه خصوصی رفت!
پس از یک دوره تکمیلی درخارج از کشور عزیزمان هم یک شرکت خصوصی تأسیس کرد و با توجه به ساپورت پدری چنانچه گاهی چکی سرگردان هم در مجموعه مبادلات حسابداری پدیدار می شد به طرفه العینی پاس می فرمود!
آن مرحوم جنت مکان به سبک وسیاق همه مردان موفق روزگار بایک دانه دختر یک استاد دانشگاه که دستی هم در تجارت فرش داشت ازدواج کرد و پس از گذراندن ماه عسل در آمستردام به پشت میز ریاست شرکت بازگشت.
اما از آن جا ک مدار چرخ کج تشریف دارد در یک عصر جمعه هنگامی که از ییلاق زیبای بیرون شهر به خانه؛ ‌ای بابا ، ویلا! ‌بر می گشت ناگهان چهار چرخش ـ منظورم ماشین آن مرحوم والاگهر است ـ به هوا رفت و با کمال تأسف مرحوم فوق الذکر به رحمت ایزدی پیوست.
من که از نزدیک شاهد وجنات آن مرحوم نیکو سرشت بودم چون هر پنج شنبه ظهر ایشان به دستوراتی که بنده در آن سمت سرویس چین را دارم نزول اجلال می فرمودند با توجه به اینکه به هر حال درست نیست یک زن جوان آن هم در این روزگار بیوه بماند، به خواستگاری همسر آن مرحوم رفتم و ایشان بی کلاسی بنده را یادآور شدند.
ما هم راستش هر چه بیشتر فکر کردیم ، کمتر یافتیم و از آن جا که کیسه تهی همیشه عواقب بی شماری از جمله بی کلاسی دارد سرشکسته سراغ رفقا رفتیم.
هر کسی برای با کلاس شدن چیزی پیشنهاد می کرد که همه یک جورهایی به پول برمی گشت. از تحصیل در خارج گرفته تا میهمانی و کادو دادن!
تا این که شاهین اقبال بالاخره بر شانه ما هم نشست! نویسندگی! این یکی دیگر پول نمی خواست و هم فال بود و هم تماشا.
پرسان پرسان رفتیم کلاس قصه. چیزکی نوشتیم توی مایه های پسر فقیر و دختر پولدار و یک ترانه هندی هم که بچه ها تازه از روی سی دی برایم . ... بودند به پیوست برای استاد کلاس قصه خواندم . استاد که با آن هیبت هیولایی ، با سبیل های کلفت و موهای ریخته به همه چیز شبیه بود به جز به آن عکس "مکش مرگ ما"ی پوستر در تئاتر شهر، ناگهان فریاد زد: این مهملات چیه! قصه نویس نمی شوی! بیرون!
گوش هایم آویزان شد . اما خوب، از رو نرفتم. باز هم رفتم توی کار استاد! و فهمیدم سه چهار تا "باربی" شاگرد خاصه ایشان هستند که قلمشان را استاد می پرستند. چه بهتر این که ما هم یک بار دست به کار شویم و مقداری مطلب کش برویم. از همان ها که نویسندگان به آن «الهام» می گویند.
با اجازه رفتم سراغ کیف الهام خانم! از مقربین خاص درگاه کلاس قصه نویسی استاد!‌با کمک یکی از بچه ها کیف را توی فرعی یکی از کوچه های آن بالاها دزدیدیم! نامردی بود. دخترک کلی ترسید! اما خوب راستش توی کیف تنها چیزی که بود یک نوار بود از آن نوع که همه زنها از نویسنده تا خانه دار استفاده می کنند!
بخشکی شانس! نه از کلاس قصه نویسی خبری رسید و نه هم از باربی های مقرب! اینجا بود که به توصیه یکی از بچه ها برای کلاس آمدن رفتیم کلاس زبان و بعد از چند ترم سلام و احوالپرسی، انگلیسی را به فارسی تکلم کردیم! و دیدیم نه بابا خبری نیست!
و زبان آموزی و شکم خالی جور در نمی آید!
تا اینکه مجید،‌ کنترلچی که توی سینما کار می کرد از کلاس عرفان و یوگای یک یوگی تازه از هند برگشته که شاگرد اشو بوده داد سخن داد! ما هم عزم کلاس یوگا کردیم که قبل از ما ، پلیس سراغ یوگی و دوستان رفت! و همه را به جرم مسائل اخلاقی دستگیر کرد!
به خیر گذشت! نزدیک بود که ... ای بابا فایده این حرفهای غیر قابل چاپ چیست؟ برویم سر اصل مطلب! صد رحمت به همان داستان نویسی!
خلاصه از آن جایی که ما در دیدار بعدی با همسر آن مرحومه در کافی شاپی رویایی ، کلاس آمدیم که سری در داستان نویسی داریم و خوب قرار شد اگر در جشنواره فلان برگزیده شدیم به وصال یار هم بله!
داوران محترم! زیاده عرضی نیست! این طوری هاست که من تصمیم گرفتم که داستان بنویسم و چه بهتر که به توصیه بیوه آن مرحوم خلد آشیان بنویسم.
و خلاصه داوران محترم چنانچه لطف بفرمایید و بنده را انتخاب کنید که دمتان گرم و البته در غیر این صورت هم مایلم به عرض برسانم که یک تیزی به پیوست این داستان می باشد که امیدوارم نیازی به استفاده از آن نباشد و دوستان آن را با بستنی قیفی اشتباه نگیرند
جواد لگزیان
منبع : کانون ادبیات ایران