یکشنبه, ۳ تیر, ۱۴۰۳ / 23 June, 2024
مجله ویستا


چند سوال از«افرا» ‏


چند سوال از«افرا» ‏
● آیا در این داستان «افرا» نماینده روشنفکران است؟چرا او در مقابل تهمت ها سکوت پیشه می ‏کند؟آیا مدرکی برای بیگناهی ندارد؟آیا این مردم زبان نفهم هستند؟
اگر چنین است او چرا تاکنون ‏متوجه این ویژگی مهم آن ها نشده است؟ ایراد او این است که همواره (از آغاز که اتفاقی نیفتاده تا ‏زمان بحران و نیز برطرف شدن تهمت ) همواره سرش پایین است و در خود فرو رفته است. در هر ‏حال سکوت او به سوءتفاهم کمک نمی کند، حتی بر بحران و گمان بد دیگران می افزاید. ‏چرادر عوض، در انتها او فقط اعتراض می کند؟
علیه زمین و زمان اعتراض می کند. در آموزش ‏هایش به بچه ها هیچ نشانی از شناخت دادن نیست. پس چرا باید به کوته فکری مردم وبچه ها ‏اعتراض کند؟ قرار بوده چه کسی جز او به این مردم و بچه های کوته فکر، شناخت بخشیده باشد؟
او ‏خود را مسئول نشان می دهد. این قدر که می کوشد به تتمه ی شیرینْ عقل ِ قجری ها (چلمن میرزا) ‏هم آگاهی بخشد. ظاهرا تنها جایی هم که درست می آموزاند به همان «شازده چلمن میرزا» است! ‏اصلا همان چلمن میرزاست که او را از بند زندان و تهمت رهایی می بخشد. بنا بر این به نظر می ‏رسد که نجات بخش امثال سرافراز، همانا چلمن میرزا ها و ارزیاب هایی است که اولی بقایای ‏خاندانی است که سالیان درازی است از شوکت افتاده اند؛ و دومی گرچه حرف های خیلی خوب ‏می زند، اما او نیز در خدمت «خانم شازده‎ ‎بدرالملوک»است و دائم در حساب کتاب که «بدرالملوک» ‏در ثروت اندوزی هایش ضرر نکند، هیچ ؛ بیشتر خون در شیشه کند.
آیا فقر برای کسی چون«افرا» ‏که این قدر بزرگ نشان داده می شود، کافی است تا کارگری و مجلس گردانی امثال«بدرالملوک» را ‏بپذیرد؟ شاید خیلی های معمولی چنین کنند، اما این شخص چرا؟ اگر او نیز مانند دیگران ناچار است ‏که هیچ؛ اما اگر قرار است «افرا سرافراز» باشد، قرار نیست تفاوتی با دیگران داشته باشد؟
اگر از همان آغاز همه را پذیرفته، این بیانیه خواندن ها و اعتراض ها به سطح فکر پایین مردم از ‏چه روست؟ راستی چرا فقط جلوی شایان، این دوچرخه ساز سابق و دوچرخه فروش فعلی زبان باز ‏می کند؟ اگر هر کس هم در«حدّ ِ‎ ‎قضاوت او» باشد، این یکی که اصلا نباید در حدّ ِ حرف زدن «افرا » ‏باشد. اما «افرا » مُفصّل حرف می زند وعجب آن که شایان را مُنقلب هم می کند. چرا این خطابه را ‏در جمع نمی خوانَد؟
● آیا در این داستان «نوع بشری» نماینده روشنفکران است؟ چرا «خانم شازده‎ ‎بدرالملوک» این ‏‏«نوع بشری» را نمی شناسد؟ او که خیلی باهوش نشان می دهد. اصلا اگر این طور نبود که ‏نمی توانست تتمه ی شوکت قجری را یک تنه حفظ کند. او که به تمام ریز و درشت احوال محل ‏آشناست، چرا مار در آستین پرورش می دهد تا این «نوع بشری» را که کلّه اش بوی قورمه سبزی ‏می دهد؛ امانتدار حساب کتاب هایش کند و بگذارد راحت در اندرونی خانه اش جَوَلان بدهد و علیه ‏اقداماتش از«شازده چلمن میرزا» دستخط بگیرد؟! راستی سرنوشت«نوع بشری» چه می شود؟
او ‏که منجی است سرنوشتش اهمیتی ندارد؟ اگر او برای خودش خیلی مسئولیت اجتماعی قائل است، آیا ‏فکر نکرده که نجات ِ«افرا » قرار است به چه قیمتی انجام شود؟ آیا اومتوجه نیست که گرچه مردم از ‏خجالت در و پنجره هایشان را بسته اند، اما چون کسی به آن ها شناخت نداده، فردا باز همین آش ‏است و همین کاسه؟ این چه روشنفکری است که از سویی در خدمت اهل قدرت و مکنت است واز ‏سویی کاری به کار مردم ندارد و از سوی دیگر همچون یک منجی نشان می دهد و سپس دیگر او را ‏نمی بینیم؟
● آیا در این داستان نویسنده نماینده روشنفکران است؟ نویسنده در انتها می آید تا یک پایان خوش ‏دروغین را رقم بزند. چرا که خود بهتر می داند که در چنان شرایطی، انتظار ِ پایان خوش، خیالی ‏بیش نیست. این یعنی چه؟ آیا او توقع داشت مردم (و نیز مخاطب) بدون آگاهیْ بخشی از سوی کسانی ‏چون «افرا» و « نوع بشری» پایانی خوش را برای امثال «افرا» ایجاد کنند؟ این که متن، قهرمان ‏پروری را رد می کند، عالی ست! اما چه چیز را جایگزین می کند؟ این مردمی که حتی در «حدّ ‏ِقضاوت او‎]‎‏ «افرا» ‏‎[‎‏ نیز نبودند »؛ چه جایگاهی در ذهن «افرا» از این به بعد خواهند داشت؟ آیا او ‏آن ها را شایسته اصلاح نخواهد دانست؟ (او که قبلا هم کوششی برای اصلاح آن ها نکرده بود. کار ‏روی بچه ها هم که آن طور جواب داده بود.) آیا او از آن جا خواهد رفت؟ به کجا؟ آیا می ماند؟ چه ‏کار خواهد کرد؟ معلمی؟! برای آن بچه ها ؟! نه. او می گوید:‏
‏- «... خواهرکم به من نچسب . برای چی می‎ ‎خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی ؟ اگه مثل من ‏بشی وسط محله بی آبروت می کنن.»‏
‏ آمدن پسر عمو فقط زندگی آنان را شیرین می کند. اما باور های«افرا» چه می شود؟
● این «سرکار‎ ‎خادمی» هم ۳۰ سال در خدمت قدرت بوده است . نه خدمتی کرده ونه خیانتی! نه در ‏خدمت ستم ِ امثال «خانم شازده بدرالملوک» بوده ونه دست افتاده ای را گرفته وعجیب است که ‏چنین آدمی ۳۰ سال در چنین نظامی طاقت آورده ( واین نظام هم اورا تحمل کرده و کاری به او محول ‏نکرده) حالا که فقط یک روز به پایان این ۳۰ سال خدمت ِخنثی مانده، تازه هَوس خدمت کرده است. ‏آن هم به قیمت ِنابودی ِ تمام این۳۰ سال محافظه کاری اش. (درست مثل «نوع بشری».) اگر ‏‏«سرکار‎ ‎خادمی» نماینده آدم ها ی محرومی است که به ناچار در خدمت قدرتند (مثل «نوع بشری»، ‏مثل «افرا» )؛ آن رئیس کلانتری چه؟ او چرا به راحتی «افرا» را رها می کند؟ او که بازنشسته ‏نمی شود. و احتمالا حالا حالاها با ثروت و نفوذ امثال « شازده بدرالملوک» کار دارد. و حتما هم ‏می داند که بالاتری ها برای برملاکردن توطئه، « شازده بدرالملوک» به او درجه و پاداش نمی دهند. ‏و حتما می داند که فردا ها هم باید با « شازده بدرالملوک» سر و کار داشته باشد! (چه آدم های بی ‏ملاحظه و آینده نَنِگر(!)ی هستند این رئیس کلانتری و آن «سرکار‎ ‎خادمی» واین «نوع ِ بشری».)
● چرا همه اهل محل یک طورند؟ و مثلا چرا هیچ جا نشانی از « آن همسایه ای که سرش بوی ‏قرمه سبزی می ده» و «خیال کرده انقلاب شده» جز در لابه لای حرف های «نوع بشری» نمی بینیم. ‏وجود چنین شخصیت هایی در آن محیط چقدر خوب می توانست این فضای «خیلی خوب» و «خیلی ‏بد»ها را بشکند. یا آن «همسایه مهاجر»ی که فقط می شنویم «‏‎ ‎دوید تو و در اتاقشو بست». چرا ‏مردم، همه، سیاهی لشکرند؟ در این میان شاگرد دوچرخه ساز چه ارزش وتفاوتی با دیگران دارد که ‏باید روی آن متمرکز شد؟ او که در دئانت نه تنها کمتر از دیگر مردم ندارد، بلکه نشان می دهد ‏فرصتش که پیش بیاید، برای هو کردن «افرا» سکه به آسمان می ریزد. و عجیب است آن تحول ‏ناگهانی او پس از شنیدن سخنان «افرا» که اگر قرار بود چنین تاثیری داشته باشد، چرا«افرا» در ‏جمع ( و به نیّت تحول بخشی ِجمع) چنین نکرد؟ و البته معلوم نمی شود این چگونه تاثیر پذیری است ‏که بعد از آن، دوچرخه فروش، هیچ سخنی خطاب به مردم از باب جبران مافات آن سکه ها که برای ‏هو کردن «افرا» بخشیده بود، ندارد.
● واژه سازی هدف یا وسیله؟ آیا نمایشنامه که قرار است بعدا اجرا شود و در یک برداشت از گوش ‏تماشاگر بگذرد، جای چنین کاری است؟ آیا میانه نمایشنامه جایی است که می توان برای مثلا ‏واژه«آپارتمان»، معادل ایرانی« پارمان» ساخت و از آن جایی که هیچ کس معنای « پارمان» را ‏نمی داند به تشریح چگونگی ساخت اجزای این واژه پرداخت؟! این جاست که وسیله (در این جا ‏واژه) جای هدف (انتقال مفهوم) را می گیرد. تصوّر این که نمایشنامه نویسان، داستان نویسان و ‏فیلمنامه نویسان دیگر بخواهند ازاین روش استفاده کنند؛ تصویر مضحکی را پیش چشم نمی گذارد؟
● یک تهمت ساده به‎ ‎یک دختر جوان زده می شود که خیلی زود هم از بین می رود. اگر قرار است ‏فاجعه ای زیر‎ ‎متن این اتفاق ساده رخ می دهد چرا نشانه ای از قدرت، مذهب و دیگر ارکان جامعه ‏تاثیر گذار نیست؟ « شازده بدرالملوک» که دورانش گذشته است. مطمئناً« سرکار خادمی» مفلوک ‏هم نماینده قدرت نیست. رئیس کلانتری هم که اصلا حضور ندارد و از« شازده بدرالملوکِ» ِقدرتمند و ‏پولدار و صاحبخانه ملک کلانتری و«اقدامیِ» پولدار می گذرد و گوش می دهد به حرف « سرکار ‏خادمی» و «نوع بشری» . برای چه؟ این نماینده قدرت وقانون، گویی از اتوپیا به این محله عقب ‏افتاده پرتاب شده است. اصلاً مشکل عمده چنین جوامعی همین است که نماینده قدرت وقانون فقط یقه ‏محرومینی مثل«افرا» را می گیرد.آن جایی که نماینده قدرت وقانون، جانبِ بیکسی چون«افرا» را ‏بگیرد، آن جا همانا آرمانشهری است که همه در جستجوی آنند. نه محله ای چون این جا.‏
وقتی نماینده قدرت وقانون را روی صحنه نبینیم این طور می شود که دور می افتد دست آدم هایی ‏چون « سرکار خادمی» و «نوع بشری». عامل بی آبرویی«افرا» هم نه صاحبان پشت پرده زر و ‏زور ند، که یک دوچرخه ساز و دوچرخه فروش مفلوک و عاشق پیشه است. و عجب آدم های ‏بی فکری هستند آدم هایِ پنهانِ قدرتْ در این متن!
● متن می تواند گزارش یک کلانتری یا یک دادگاه باشد. مثلا می شنویم:‏
‏«شازده خانم: اون می‌خواد شازده رو از دستم بگیره؛ بنویسین.»‏‎
یا «نوع بشری : اگر نمی‌خواهید نشنیده بگیرید؛ یا حتی خط بزنید‎.‎‏ »‏
‎ ‎همان طور که آن ها تند حرف زده اند و مثلا یک منشی هم یادداشت برداشته است، نویسنده هم ‏می گوید که آن گزارش را شنیده یا خوانده. بنابراین به نظر می آید این گزارشی از وقایعی است که ‏اتفاق افتاده و حالانویسنده سعی می کند آن را به یک نمایشنامه تبدیل کند. اما اگر این حرف ها یک ‏گزارش باشد از زبان آدم ها، مخاطب آن ها کیست؟ مثلا رئیس یک محکمه؟ اما آیا چنین کسی از آن ‏ها خواسته که این قدر پُرگویی کنند؟ یا کنترل از دست او خارج شده؟ انبوه آن حرف ها به چه کارِ این ‏محکمه(؟) می آید؟ مثلا شنیدن متن کامل یک انشا به چه کار می آید؟ آن« گفتم » ها چه کارکردی ‏می یابند در حالی که بازیگران در بیشتر موارد، کلمه « گفتم » را نه به سوی تماشاگر بلکه رودر ‏روی ِ نقش مقابل و با لحن بقیه دیالوگ ها ادا می کنند؟ (‏‎ ‎این مورد را از اجرای نمایش گرفته ام و نه ‏ازمتن.)
● اما نمایش صبر نمی‌کنه و از طرفی نمی شه که درآخرین لحظات، شخصیت جدیدی وارد نمایش ‏کرد.» این سخن را شخصیت نویسنده می گوید . اما در عمل، ضمن این که نمایش برا ی او صبر ‏کرده است، «در‎ ‎آخرین لحظات» به عنوان « شخصیت جدیدی وارد نمایش» می شود. چرااصل گفته ‏شده در آغاز این بند، در پایان نمایش شکسته می شود؟‏
منبع : تئاتر ما