پنجشنبه, ۳۰ دی, ۱۴۰۰ / 20 January, 2022
مجله ویستا

در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش


در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش    و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود    جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش
جان را مگر به مشعله‌ی دل برون برم    زین روزهای تیره و شبهای داج خویش
فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است    با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش
عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم    با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش
ای صاحب متاع صباحت تلطفی    کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش
وحشی رواج نیست سخن را ، زبان به بند    تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش


همچنین مشاهده کنید





سایت بیتوتهسایت خبرآنلاینسایت نامه نیوزروزنامه شرقسایر منابعسایت نمناکسایت رویداد 24خبرگزاری مهرروزنامه آفتاب یزدخبرگزاری ایسنا