مدتی بود که شب ها دیرتر از همیشه به خانه می آمد،راه به راه دوش می گرفت و شام خورده نخورده می گفت خیلی خسته ام وباید صبح زود سرکار باشم،هنوز سرش به بالش نرسیده بود خوروپفش بالا بود .سیروس کلا عوض شده بود آن شوهر بشاش و پدر پیگیر امور بچه ها به مردی بدخلق و خسته وبی خیال تبدیل شده بود.