بارها به این داستان سعدی در نوشتههایم اشاره کردهام که بنده خدایی برای پادشاهی شعری گفت و مقبول نیفتاد و توی سیاه زمستان توی سرما رهایش کردند. سگهای ده عقب سرش کردند. خم شد سنگی بردارد و از خود دفاع کند. دید زمین یخ بسته. نالید که: «چه حرامزاده مردمانند. سنگ را بسته و سگ را گشادهاند.»