مریم شریفی: در پایان قصه، جوری منقلب شده بودم که از شدت هقهق گریه نفسم بالا نمیآمد. خواندن آن کتاب باعث شد با شخصیت جانباز شهید ایوب بلندی خیلی انس بگیرم. دیگر مدام با شهید حرف میزدم و میگفتم: من، همسری میخوام مثل خودتون. وقتی پسرش، محمدحسن، به خواستگاریام آمد، هیچکس جز من نمیدانست این «بابا ایوب» بوده که قطعات این پازل را کنار هم چیده...