آخرین خبر/مرد فقیری از کنار بساط خوشبوی کبابی میگذشت. تکه نانی از جیب خود درآورد، آن را روی دود کباب گرفت و با لذت خورد. وقتی که خواست از آنجا برود، مرد کبابی یقه لباسش را گرفت و گفت: «پول دودِ کباب را بده.» مرد فقیر با تعجب به او نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: «ولی من پولی ندارم.» کبابی گفت: «اگ