ایرنا/ اد گرم میوزید، خاک نرم بود، و صدای «هودیهودی» از دور میآمد. زنها آمده بودند؛ بیشتاب، بیکلام، با روسریهایی که رنگشان دیگر نمیدرخشید. کسی چیزی نمیگفت، اما همه میدانستند چرا. مادر، ایستاده بود، دست بر سینه، چشم به جایی که دیگر نبود. صابر، همان پسر قدبلند، همان که پرشهایش را دیده بودند