آخرین خبر/ روزی روزگاری، مردی در شهری کوچک زندگی میکرد که همه او را به طمعکاری و حرص زیاد میشناختند. یک روز مرد از کوچهای میگذشت. چند بچه در سایهی درخت بازی میکردند و از خنده، صدایشان تا ته کوچه میرفت. بچهها تا او را دیدند، پچپچ کردند و بعد هم زدند زیر خنده. مرد که میخواست از تمسخر بچهه