داستان سارا من در حال تماشای فرزندم بودم که وقتی شریک زندگی آنها در آشپزخانه به آنها پیوست ، به پاک کردن ظروف کمک کرد. آنها نگاهی را رد و بدل کردند که حجم صحبت می کرد. من می دانستم به شکلی که فقط والدین می توانند بدانند چیزی اشتباه بود. نه نوع روزمره اشتباه ، بلکه نوع سنگین و اضطراب است. و من یک احساس غرق شدن داشتم که قبلاً می دانستم که چیست. سالها بود که من یک خیال خصوصی نگه داشتم که روزی این کلمات را می شنوم ، شما یک پدربزرگ و مادربزرگ خواهید بود. این جمله برای ده ها سال بی سر و صدا …