ایران و افغانستان: دو هویت سیاسی و یک حوزه فرهنگی
نویسنده: دکتر محمدرضا پاسبان، عضو هیات علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبائی دیپلماسی ایرانی: یکی از رخدادهایی که در سالهای اخیر بسیار شایان توجه می نماید، گرایش نخبگان و حتی کارگزاران سیاسی ازجمله رئیس جمهور افغانستان به ادعای وابستگی تا مالکیت نام و پیشینة ایران و حتی زبان پارسی برای خود است چنین رخدادی در میانة دو رویکرد، یکی متعلق به گذشتة درازمدت و شاید صدساله و دیگری نگاهی نو و شتابنده در جهت خلاف جریان نخست ارزیابی می شود. رویکرد نخست که یادگار پیش از کودتا یا به گفتة کودتاچیان، انقلاب ثور 1357 خورشیدی است، بر ایجاد هویتی افغان که نه تنها نسبتی با هویت ایرانی نداشت، بلکه تلاش بر بزرگنمایی تفاوتهای دو ملت بود، تاکید دارد. با افزودن هویت افغان در قانون اساسی دورة ظاهرشاه، چنین روندی شتاب بیشتری یافت. کودتاهای پیاپی توسط شاخه های پرچم و خلق از حزب دمکراتیک خلق افغانستان که پژواک دسته بندیهای قومی فارس و پشتون بود، ادامة همان نگاه در شکلی مدرن تلقی می‌شود. با برآمدن طالبان که ریشه در تعصبات مذهبی مدرسه های دینی و قومی داشت، مبارزه با نمادهای فرهنگی مشترک مانند نوروز، شعر و موسیقی با رنگ شیعه ستیزی در دستور کار خود قرار گرفت. امروزه چنین روندی اعتبار و فراگیری خود را با بالا رفتن سطح آگاهی نسلهای جدید از دست داده و حرکت معکوس یافته است.  رویکرد میانه که بازماندة واقع بین دیدگاه نخست به شمار می رود، ناگزیر از اقرار به وجود هویتی تاریخی به نام خراسان بزرگ، ایران فرهنگی و آریانا، شیوه ایران ستیزی و جدایی سازی تمدنی دو ملت را با ادعای مالکیت انحصاری بر هویت ایرانی و زبان پارسی با پافشاری بر دری خواندن آن یا ادعای تعلق انحصاری بزرگان دانش و فرهنگ به حوزة جغرافیایی محدود، تغییر داده است. گفته های آقای اشرف غنی در مناسبتهای مختلف را می توان در این دسته بندی قرار داد.  رویکرد سوم که در میان نسل امروزی به شکلی چشمگیر و با دسترسی به اطلاعات و ارتباط شبانه روزی در فضای مجازی رو به رشد به نظر می رسد، مانند گروه دوم نه تنها خود را وارث هویت ایرانی و زبان پارسی، که پاره ای از ایران فرهنگی به عنوان تمدن مشترک ملتهای این حوزه برمی شمارد. دیدگاه سوم برخلاف دیدگاه نخست نه تنها ایرانی و خراسانی خوانده شدن خویش را با خشم و تعصب انکار نمی-کند، بلکه با افتخار در سروده ها، آوازها و نوشته های سیاسی یا تحلیلهای تاریخی از اشتراکات فرهنگی، تاریخی و جغرافیایی سخن می گوید. چنین حس و اظهار همبستگی البته همواره با دلشکستگی و گلایه مندی همراه است. از اینکه قوانین مبتنی بر نگاه بسته و امنیتی ایران حتی برای مهاجرین زاده شده در ایران و یا متخصصین افغانستانی کمترین حقوق شهروندی را به رسمیت نمی شناسد. قیاس رفتار دولتهای اروپایی و حتی غیراروپایی با نگاه دولت ایران به باشندگان افغانستانی ایران که بر شیوة برخورد ایرانیان نیز اثرگذار است، این دلشکستگی را دوچندان می سازد. تلاش رسمی و مداوم برخی گروه های پشتون برای تعریف هویت افغانی دگرستیز که بدون توجه به ریشه های مشترک نژادی و زبانی پشتونها با دیگر گروه های ایران زبان صورت می گیرد، تنها به تحمیل هزینه-های جبران ناپذیر اجتماعی و آموزشی و اقتصادی منجر شده است. چنانچه در هر فرهنگنامه زبان، در جستجوی اقوام و زبانهای ایرانی برآییم، قوم و زبان پشتون در کنار پارسی در زمرة اقوام و زبانهای اصلی ایرانی شمرده شده است. ریخت شناسی و عناصر ژنتیکی پشتونها با دیگر ایرانیان و به ویژه پارسیان بیشترین مطابقت را دارد. پاس داشتن مشترکات فرهنگی ضمن به رسمیت شناختن ویژگیهای هر گروه، به بالندگی فرهنگی و اقتصادی دو کشور می انجامد. بنابراین بر نخبگان افغانستانی است تا بر تعدیل نگاه قومی دولت افغانستان پافشارند و تکلیف اندیشمندان ایرانی است تا به تغییر نگاه ایدئولوژیک-امنیتی حکومت ایران به کشورهای حوزة تمدنی ایرانی، به ویژه افغانستان و بالاخص مهاجرین، تلاش نمایند. هم چنین قوانین ایران باید برای اعطای حقوق اولیة شهروندی برای مهاجرین مجاز و متولدین در ایران بازبینی شود.