چاپ کارت پی وی سیقیمت صندلی تاشو سینمایی رض کو …لباس کیلویی عمده اروپاییسینی کابل گالوانیزه برق ایرانیان …

آیا می توان گفت مردم تحت تأثیر اقلیمشان، اساساً اهل مدارا یا خشونتند؟
نویسنده: مصطفی ملکیان، فیلسوف دیپلماسی ایرانی:  (1) آیا می توان گفت مردم تحت تأثیر اقلیمشان، اساساً اهل مدارا هستند یا اساساً اهل خشونت‌؟ به صورت فی الجمله می‌شود گفت اما به صورت جبری نمی‌شود، گفت. چون اگر بخواهیم به صورت جبری بگوییم، معنایش این می‌شود که مردمی که در این اقلیم زندگی می‌کنند، در تمام طول تاریخشان باید به شکل ثابت بمانند. با این‌که ما به رای‌العین می‌بینیم که، کشورهای استبدادی به کشورهای دموکراتیک تبدیل شدند، کشورهای دموکراتیکی تبدیل شدند به کشورهای استبدادی. کشورهای خنثی تبدیل شدند به کشورهای اهل مدارا. با وجود این که همان اقلیم را دارند. مثلاً جهان اسلام تا قرن ششم پرمداراترین فرهنگ بود، اما همان جهان اسلام که بزرگترین رجل جهان تشیع آن زمان یعنی سید شریف مرتضی، برادر شریف رضی، که گردآورنده نهج‌البلاغه است، در رثای بزرگترین رهبر صائبیان زمان خودش، یک رثائیه 84 سطری سروده است که در آن می‌گوید: "تا تو را در گور ندیده بودم نمی‌دانستم، کوهی را می‌شود در زیر خاک دفن کرد." شما تصور کنید که الآن مرجع تقلیدی در قم در رثای مارکسیستی، رثائیه بگوید. این دو برادر در آن زمان، رئیس شیعیان جهان اسلام بودند و از آن جهت به آنها می‌گفتند، شریف، شریف یعنی رئیس. این یعنی تمام مدارا. تمام.  tolerance اقلیم نجف آیا از هشتصد سال پیش تا الآن فرق کرده است؟ چنین چیزی در حال حاضر قابل تصور نیست. چون دوران، دوران نفی غیر است. دوران، دوران این است که ما بر حقیم. یک نفری گفته بود، همه رزق‌های عالم از طریق ما شیعیان در عالم توزیع می‌شود. اگر ما چیزی را ریختیم پیش این خرها و گاوها که هیچ، اگر نمی‏ریختیم هم کسی از ما طلب ندارد. خوب، این جغرافیا که فرق نکرده، جبر جغرافیایی وجود ندارد. این جور نیست که، اقلیمی به خاطر ویژگی‌های جغرافیای‌اش اهل مدارا یا اهل خشونت باشد. اما در یک امر شکی نداریم. مثلاً در شمال، به خاطر اقلیمش، یک ویژگی‌های فرهنگی داریم که در اصفهان وجود ندارد، به دلیل اقلیمش، اما این در حد سوق دادن است. سوق دادن یعنی چیزی که تو را رانش می‌دهد به یک راهی اما تعداد راه‌های پیش‌پایت را کم می‌کند و به یک راه نمی‌رساند، چون اگر به یک راه رسیدید جبر می‌شود. (1) (2) دیوید هیوم می‌گفت: تا زمان من همه می‌گفتند، عقل نیرویی است که کاشف واقع است و کشف واقع می‌کند و واقع‌نما یا واقع‌نمون است؛ یعنی واقع را به ما نمایش می‌دهد یا آن را کشف می‌کند و تا زمان من، همه عقیده داشتند، هر کس توسل به عقل پیدا می‌کند، واقع را می‌یابد. هر کس می‌خواهد واقع را بیابد، باید به عقلش رجوع کند، ولی من به این نتیجه رسیدم، عقل، خیلی بیشتر از آنکه در بند واقعیات باشد، در بند احساسات و عواطف است. چون عقل، بنده‏ احساس و عاطفه و هیجان است. انگار زبان حال فیلسوفان قبل از هیوم این بود که، عقل به صاحب خودش واقعیات را نشان می‌دهد، چه خوشش بیاید و چه خوشش نیاید و کاری به عواطف، احساس و هیجان ندارد. اما من هیوم می‌گویم این طور نیست که عقل کاری به عاطفه، احساس و هیجان ندارد. عقل برده احساس، هیجان و عاطفه است، در واقع نوکر آنهاست، کلفت آنهاست، غلام آنهاست. یعنی احساس، عاطفه و هیجان تو، اگر احساسی، خوشایندش باشد، عقل به زرادخانه‌اش رجوع می‌کند تا مصالحی پیدا کند و بگوید: واقعیت همین است که تو می‌گفتی. (2) (3) یکی از ویژگی های زندگی عاریتی انتقال دادن دانسته ها بدون اتخاذ موضع درباره آنهاست . هیدگر در کتاب "هستی و زمان" خود بر این خصیصه تاکید می کند .در آنجا در باب اینکه سه ویژگی در زندگی آدمیان وجود دارد که موجب انحطاط روحانی و معنوی آنها شده است، بحث خیلی عالی ای دارد. یکی از این سه ویژگی، آن است که آنچه را می آموزیم، بدون اینکه در باب آن اتخاذ موضع کنیم، به دیگران انتقال می دهیم. به این جهت انسان‌های فراوانی را می بینید که در باب هر مسئله ای می توانند اقوال فراوانی نقل کنند، اما اگر بگوییم کدام یک از این اقوال درست اند، تنها می توانند بگویند، در این باب اقوال فراوانی وجود دارد. مثلاً می پرسید در باب زمان چه نظری دارید؟ می گویند، در باب زمان شانزده نظریه وجود دارد و آن نظریه ها را یک یک برمی شمارند. اما اگر بگویید کدام یک از آنها درستند، می گویند البته باید در این باب تحقیق کرد. معنای این سخن آن است که خود من نمی‌دانم کدام یک از این‌ها درستند. این بدان معناست که آهسته آهسته دیگر نمی دانید در جهانی به سر می برید که متناهی است، یا در جهانی به سر می برید که نامتناهی است. زیرا هم اقوالی درباب متناهی بودن وجود دارد و هم اقوالی در باب نامتناهی بودن جهان. در باب هیچ کدام اتخاذ موضع نکرده اید. این نکته بسیار مهم است و از این نظر هیدگر می گفت، به این دلیل سرگشته ایم. سرگشتگی غیر از این نیست که آدم در مکانی به سر برد و خصوصیات آن مکان را نشناسد.  فرض کنید در اتاقی زندگی کنم و بگویید در اتاق شما چند صندلی وجود دارد؟ بگویم، اقوال فراوانی در این باب وجود دارد، بعد بگویید از این اقوال کدام یک درست است؟ بگویم نمی دانم. اگر بگویم نمی دانم دیگر نمی توانم زندگی کنم. در این حال سرگشته و سرگردانم. واقعا در زندگی عاریتی که داریم سرگردانیم. این خصیصه ای است که هیدگر در باب آن سخن می گفت. باید بتوانیم در باب هر مسئله ای کند و کاو کنیم و با کمال صداقت و جدیت موضعی اتخاذ کنیم. هر چند ممکن است به دلیل آنکه معصوم نیستیم، فردا یا پس فردا برهانی اقامه شود و معلوم شود که اتخاذ موضع دیروز ما درست نبوده است. اما به هرحال باید اتخاذ موضع کنیم تا زندگی مان، زندگی ای باشد بر اساس فهم و دریافت خودمان، نه براساس اینکه چنین گفته شده است و کسانی چنین گفته اند. 1-    تحلیل فلسفی – صفحات 171 و 172 2-    تحلیل فلسفی|صفحات 152 تا 159