در حافظهی جمعیِ مدرن، الکساندر همیلتون قربانیِ دو روایتِ متضاد اما به یک اندازه گمراهکننده شده است. از یک سو، فرهنگِ عامه و تئاترهای برادوی او را به یک قهرمانِ موزیکال و مهاجری سختکوش تقلیل دادهاند که تنها گناهش جاهطلبی بود. از سوی دیگر، در دپارتمانهای علوم سیاسی که هنوز زیرِ سایهی سنگینِ مجسمهی دموکراتیکِ توماس جفرسون نفس میکشند، همیلتون به عنوانِ نمایندهی اشرافیتِ ثروتمند، دوستدارِ سلطنت و دشمنِ «مردم» به حاشیه رانده شده است. فیالواقع جریان اصلی علوم سیاسی -مرادم آموزش علوم سیاسی است- …